سلام
و یک تجربه خیلی مهم که من دارم اینه که کاملا مطمئن باشید که اون چیزی که قبل ازدواج فکر می کنید اون چیزی نیست که بعد ازدواج اتفاق می افته و اگر به ناملایمتی برخوردید بدونید که همه ازدواجها همینطورن و قرار نیست همه چیز خیلی عالی و مطابق میل ما اتفاق بیفته
من شخصا ازدواج کاملا سنتی نداشتم و همسرم رو یکی دو سال در محل کارش دیده بودم و بعد جلسه خواستگاری هم چند ماه ارتباط دو نفره و گاها خانوادگی داشتیم و فکر می کردم شناختم نزدیک به صد در صد هست
ولی نبود
فقط و فقط آدمها در زندگی زناشویی از ویترین میان بیرون و خود واقعیشون رو نشون میدن و حداقل 30 درصد از شناخت آدم اون موقع شکل می گیره که البته دیگه زمان فکر کردن نیست و باید سازگاری کرد اگر خیلی حاد نباشه
اینو نمی گم که فکر کنید من مشکل خاص و مهمی در زندگی مشترکم دارم
من الان راضی هستم
ولی هیچ وقت یادم نمیره در دوران عقد البته بیشتر موقع ارتباط با خانواده همسرم، گاهی اونقدر ناراحت و منزجر می شدم که دلم می خواست شب بخوابم و صبح که بلند میشم ببینم کل جریان ازدواجم یه خواب بوده و واقعیت نداشته
ولی خوب بیدار می شدم و می دیدم همه چیز واقعیه
فقط و فقط خودمو مشغول درس و زبان و ... می کردم تا کمتر فکر کنم
چقدر توی امامزاده نزدیک دانشگاهمون به حال خودم اشک ریختم
از اینکه این خانواده رو با این مدل موجود و با این فرهنگ که هیچ استقلال مالی و عاطفی برام قائل نیستن و همسرم هم اعتراضی نداره، باید بپذیرم و راه گریزی نیست
زخم زبان فامیل هم که جای خودش رو داشت که به مادرم می گفتن چرا دخترتو حروم کردی لیاقتش بیشتر از این بود باید با فردی تحصیلکرده تر و ثروتمند ازدواج می کرد. چرا دست کم گرفتیدش و ...
مادرم هم متاسفانه همه حرفها رو به من منتقل می کرد
من با اون روحیه داغون باید از ازدواجم دفاع هم می کردم
همه چیز رو درون خودم می کشیدم
بعدا با چند نفر که شرایط خودمو داشتن توی دانشگاه آشنا شدم و دیدم همشون مثل من هستن و هر کدوم با یه مشکلی داره دست و پنجه نرم می کنه و ازدواج اونا هم صد در صد مطابق میلشون نبوده
حتی یکی که خیلی ادعای زندگی عاشقانه داشت چند وقت پیش شنیدم با یه بچه طلاق گرفته
کلا همه چیز ایده آل و مطابق میل پیش نمیره
آدم اینو بدونه راحت تر زندگی می کنه
من الان مشکلاتم خیلی کمرنگ شدن
ولی خیلی مبارزه کردم تا یک سری محدوده ها رو برای خودم داشته باشم
و البته یه موردی که بود اینکه من در هیچکدوم از مراحل حتی اون موقعی که با گریه می خوابیدم و کابوس می دیدم به همسرم بی علاقه نبودم
دلم نمیومد ناراحت بشه هیچ موقع از این احساسم که گاها دلم می خواست این آشنایی نبود براش نگفتم
همیشه همه چیز ایده آل نیست
گاهی باید مبارزه کرد گاهی باید پذیرفت و سازگاری کرد
خوب قاعدتا ممکنه کلا مسیر رو اشتباه رفته باشیم و مشکلات حادی وجود داشته باشه که اون یه بحث دیگه میشه







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)