کلی ترفند و به زبون گرفتنش و استفاده از روش های تعاملی ای که حتما از بقایای خاطرات انسان های اولیه برای رام کردن درندگان توی ذهنم مونده بود،ه این خاطر که این روزها هم مثل خیلی از روزهای گذشته، اونقدر مبهوتم، که سلول های مغزم فقط همدیگه رو نگاه می کنن و هیچکدوم هیچی برای گفتن ندارن.
خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم. خیلی عالی بود. به خصوص تصویرسازی ای که توی ذهنم ازین نوشته هات میکردم خیلی کاریکاتور بود.
تا حالا سعی کردی ببینی چه چیزی تو گذشتشه که این کتابا بهش چنین امنیت روانی ای میده؟ شاید کتاباش تنها چیزایی بودند که وقتشو باهاش پر می کرده، یا خود درس خوندن بهش عزت و اعتماد به نفس ( =اعتماد به غیر) میداده. میشل نمیدونم ولی احساس میکنم این یه سر نخ مهمه که اگه تو بتونی بهش این امنیتو بدی اون دیگه دلیلی نداره بره پیش کتاباش چون تو هستی.
مثلا سعی کن باهاش هم حسی کنی. کتابا رو باز کن و باهاش مرور کن خاطرات خودتو از اون دورانی که خودتم این کتابا رو میخوندی براش بازگو کن؛ شاید شروع کنه به حرف زدن. اگه خودتم بعضیاشونو داری که بعید میدونم کتابای خودتم بیار با مال شوهرت مقایسه کن؛ ازین جور کارا









علاقه مندی ها (Bookmarks)