نقل قول نوشته اصلی توسط دادگر نمایش پست ها
درود

سخنان شما کاملا درست و منطقی است. گاهی در یک خانواده یکی از فرزندان با دیگران متفاوت هست یعنی از نظر اندیشه بالاتر از سطح خانواده قرار دارد. در مورد شما هم به نظر می رسد که اینگونه هست

از دید من شما شانس آوردید که این خواستگاریها سرانجامی نداشته است. چون به نظر می رسد که خواستگارهایی که دارید نسبت به شما از درک و شعور خیلی پایین تری برخوردارند و اگر عروسی هم کنید به مشکلات جدی برخورد می کنید

متاسفانه سطح شعور در بخش زیادی از مردم، در سطح پایینی قرار دارد و این مورد ربطی به تحصیلات یا پولدار و فقیر بودن ندارد بلکه بیشتر ژنتیکی هست.
در جایی که شما زندگی می کنید هم به نظر می رسد که این مورد فراوانی زیادی دارد.

شما نباید منتظر باشید که اینها به خواستگاری بیایند بلکه باید خودتان بگردید و کسی که از نظر فکری در سطح شما باشد پیدا کنید

خصوصیات اخلاقی که شما دارید بسیار ارزشمند هستند
سلام خدمت شما دوست عزيز. خدايا هر چقدر شكر كنم به درگاهت كمه، يعني باورم نميشه بلاخره عزيزي پيدا شد و متوجه شد منظور من چيه. دوست عزيز و گرامي شايد حرفم سطحي به نظر بياد ولي نميدونيد چقدر خوشحالم از اينكه حرفاتون رو خوندم. خدا شاهده ذوق زده شدم. حس من به خواستگارايي كه دارم و ازدواجايي كه ممكنه سر بگيره (با اين اوصاف خدا نكنه البته) كاملا در جهت حرفايي هستش كه شما فرموديد.
به خدا كم كم داشتم فكر ميكردم من با اين افكار يه طوريمه وگرنه دليلي نداره دور و بريام يه تيپ باشن من يه تيپ شخصيتي ديگه داشته باشم ولي با حرفاي منطقي و ارزشمند شما به خودم ايمان آوردم دوست عزيزم. خيلي ممنونم ازتون

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط پرنیان یاسی نمایش پست ها
سلام عزیزم. امیدوارم حالت بهتر شده باشه. خوب به نظر من وضعیت ما از خیلی های دیگر بهتره. مادربزرگ مادربزرگم دختری نوجوان بوده که به عقد مردی پنجاه شصت ساله که سه تا زن داشته درمی آید. حالا این بابابزرگ عزیز ما که یه ایل بچه هم داشته دوست داشته که نسلش گسترش پیدا کنه. اما آخرش چی شد؟ عرضم به حضور شما که اون زن نوجوان یه دختر به دنیا می یاره و مدتی بعد از تولد فرزندش به علت افسردگی بسیار شدیدش خودکشی می کنه و دارفانی را وداع می گوید. در سن هجده سالگی. و توی اون خاندان فاخر کسی حاضر به نگهداری از نوزاد نمی شود. دخترک را یک زن و شوهر که فرزندی نداشتن قبول می کنند و بزرگش می کنند تا حدود نه سالگی که شوهرش می دهند به یک مرد پنجاه ساله. اما چون بدخلقی می کرده طلاقش را می گیرند و مدتی بعد به عقد مردی سی ساله درمی آید. یعنی حدود بیست سال بزرگتر. خوشبختانه پدربزرگ عزیز بازاری بوده و وضع مالی خوبی داشته است. یک دختر هم از زن اولش داشته. این زوج صاحب دوازده فرزند شد که یکی شان را از دست داد و بقیه به سن پیری رسیدند. یکی اش شد مادربزرگ خود من یعنی مادر مادرم. ایشان همیشه از این ناراحت بودند که پدرشان مانع سواد آموزی او شده است. البته بعدها خودش به اکابر رفت و باسواد شد. ایشان هم بین خواهرها و برادرهایش متفاوت بود خیلی عاقل و فهمیده. شوهری هم که با او ازدواج کرد منحصر به فرد بود و قابلیت های او را فهمیده بود. گرچه زندگی پر از مشکلات پیچیده داشتند که مجال گفتنش نیست اما الان که نگاه می کنم واقعا آنگونه که شایسته بود زندگی کردند و صبوری کردند و از دنیا رفتند. من زندگی ام را مرهون آن دو هستم.

امیدوارم به آرامش برسی.
ازتون ممنونم دوست عزيز. حال من رو اگه ميپرسيد بد نيستم خدا رو شكر، كم كم دارم بهتر ميشم. شما خوبين؟داستاني كه فرمودين من تلخ حسش كردم. به قول شما بنظر مياد وضع ماها اونطوري كه بنظر مياد بد نيست، آره واقعا قبول دارم حرفتون رو. منم اميدوارم شما هميشه شاد و پيروز باشي دوست عزيز