سلام. ممنون از جناب کرای و خادم الرضای عزیز.
در کل از بهار امسال که مراجعه کردم به روانشناس و بعد از اون روانپزشک و مصرف یک داروی جدید که واقعا خیلی موثر بود، و همینطور قبول شدنم توی دانشگاه و تا حدودی برطرف شدن نگرانیم از اینکه واای با وقتم چه کنم، اضطرابم کمتر شد و میشه گفت نسبتا آرامش دارم. ارتباطم با خانواده شکر خدا خوب بوده امسال و تنشی پیش نیومده، حتی خود مامان و بابا هم با هم بحثی نکرده اند، حداقل من متوجهش نشده ام. ( گرچه هنوز حس میکنم بحث پارسال توی ذهنشون هست :( )
ولی در کل میشه بگم شرایط و حالم در کل آرومه. فقط دغدغه شغل دارم هنوز. یک سری علایق هم داشتم که امسال تصمیم گرفته بودم بهشون برسم. که خب اون فعالیت هنری رو سه ماهی هست به خاطر همون بحث کنار گذاشتم!
بحث فعالیت های ورزشی رو تا حدودی پی گرفتم، که باز منجر شد به این مورد جدید!
ولی مساله اینه که من خب توی محیط دانشگاه هم هستم. توی محیط دانشگاه تقریبا تمام برنامه های فرهنگی دانشگاه رو شرکت کردم و نخواستم باز مثل کارشناسی و ارشد، فقط درس بخونم. مثلا اکران فیلم و نقد فیلمها رو رفتم، حلقه کتابخوانی ها رو شرکت کردم، برنامه های رصد و نجوم رو شرکت کردم، مسابقات کتابخوانی رو شرکت کردم، همایش های آموزشی رو شرکت کردم، شب شعر و.... و تقریبا توی همشون، توی بحث شرکت کردم. میخواستم انجمن علمی هم شرکت کنم که نشد.
منظورم اینه که طیف محیطهایی که در اون بوده ام، گسترده بوده. ولی خب مورد با سن مناسب پیش نیومده!
در کل فعلا شرایط زندگیم آرومه و رضایت نسبی دارم. اما به نظرم میاد همینجوری با اینکه ارومم، و شاید برای مجردی ادامه دادن، فقط یه شغل پیدا کردن و استقلال مالی لازم باشه. ولی خودم فکر میکنم ادم تا ازدواج نکنه، اون پختگی و رشد شخصیتی رو پیدا نمیکنه. اینجوری ادامه دادن، گرچه در کل آرومه و خوبه، ولی یه جورایی حس لوس بودن و بی ثمر بودن برام داره. و درونا دلم یه مسوولیت مهم میخواد (هرچند فکر کردن بهش هم برام اضطراب زاست)
یه ترس دیگه ای هم که در خودم دارم، اینه که نکنه یه جورایی همه چی برام عادی بشه و این تلاشم برای افزایش روابط اجتماعی و از بین بردن خجالتم، یهو سر از ناکجا آباد در بیاره؟ من ادم پاکی نبوده ام، ولی به نظرم هیچی به اندازه پاکی ارزش نداره. و خب یه جورایی ترس از گناه و کم کم و ریز ریز تغییر معیارها و دیدگاه هام، داره منو میرسونه و دلم میخواد ازدواج کنم که دچار اون گسستی که ازش میترسم نشم. و خب دلم میخواد یه هدف مشترکی رو با یه جنس مخالف داشته باشم شبیه ساختن یه زندگی، یا مثلا فداکاری برای حفظ یه زندگی یا برای یه فرزند.
نمیدونم. حس میکنم ادم تا این چیزا بر عهدش قرار نگیره، بچه است و بزرگ نشده!
راستی یه چیز دیگه. از یه طرف دوستانم و خانوادم معتقدن من با آقایون خشکم و فراریشون میدم. از یه طرفم چنین موردهایی پیش میاد! واقعا نمیدونم مشکل رفتاری من چیه که چنین موردهایی جذب میشن!
تنها احتمالی که میدم اینه که شاید چون سنشون از من بالاتر بوده و حساب داداش خیلی بزرگتر یا پدر روشون داشته ام، و از طرفی هم نمیخواسته ام در جاهایی که کمک لازم دارم به جوونتر ها بگم چون اصلا خوشم نمیاد از اینکه شبیه آویزونها باشم، به خاطر همین توی محیطهایی که بوده ام، اگر جایی کمکی لازم داشتم، از همون بزرگترها کمک گرفته ام و خب با خوشروئی ( البته به نظر خودم موقر) تشکر کرده ام. و میشه گفت با جوونتر ها به سلام و احوالپرسی و حرفهای خیلی ضروری بسنده کرده ام.
ممکنه دلیلش این کمک گرفتن هام از اونها بوده؟
مثلا این آقای جدید، من صرفا برای تجربه و به چالش کشیدن خودم، وام دانشگاه که اومد، برای یه سفر چند روزه طبیعت گردی ثبت نام کردم. البته بابا مخالف بود ولی مامان و خواهرام میگفتن تازه داری آدم میشی. ولی خب در نهایت تصمیم گرفتم برم. تجهیزات هم هیچی نداشتم. که با لیدر هماهنگ کردم و به یه خانم که اونم تنها ثبت نام کرده بود لینک زد و با اون خانم برای تجهیزات هماهنگ کردیم. خب 90 درصد همسفرا کلا فازشون یه چیز دیگه بود. بزن و برقص و..... من قاتیشون نشدم حتی با اصرارشون. ولی خب دست میزدم. بقیشو هم بیشتر خودم بودم و مینشستم مناظر رو نگاه میکردم و عکس میگرفتم و...
توی گروه این آقا، توی صحبتها متوجه شدم مربی فدراسیونه. من فقط یه سری سوال ( فقط به نیت افزایش اطلاعات و کنجکاوی) ازش در مورد تجهیزات فنی و ایمنی و این جور چیزای رشتشون پرسیدم. و خب اونم پرسید به این رشته علاقه داری؟ و منم گفتم بله. و اونم خب یه سری تمرینات رو نشونم داد و یه سری قلق استفاده از تجهیزات ایمنی که همراهش بود رو بهم یاد داد. یکی دو بار هم که غذا درست کرده بود اومد تعارف کرد و منم یه لقمه ای خوردم و گفتم خوشمزه است و دستتون درد نکنه و از غذای خودم تعارف کردم و اونم یه لقمه ای برداشت. یه بار هم لیدر برای مسافرا بستنی گرفت که خیلی اتفاقی دیدم بستنیشو رفت داد به یه بچه ی اون روستا و اصلا ناخودآگاه تا وقتی سوار اتوبوس شد، نگاهش کردم و وقتی سوار شد ناخودآگاه لبخند زدم. ( به جان خودم هیچ منظوری نداشتم و فقط از کارش خوشم اومده بود و اصلا هم یادم نبود این اتفاق رو. از بس این چند روز به رفتار خودم فکر کردم، یادم اومد این قضیه رو)
ولی هر چی فکر میکنم هیچ چیز دیگه ای یادم نمیاد.
واقعا این رفتارهام اشتباه بوده؟ یعنی اینا فراتر از یه ارتباط اجتماعی بوده؟ باید حریم بیشتری نگه میداشتم؟
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
شایدم دارم خودمو گول میزنم که حالم خوبه! چون هنوز بی هدفم و سرگردون. و خیلی سطحی خودمو مشغول میکنم فقط!








علاقه مندی ها (Bookmarks)