ممنون c-r-y عزيز
بله شوهرم يه خواهر داره كه اونم همينطوره، به شدت همسر من نيست، اما ميشه گفت طبيعى نيست، كثلا همسرش شهر ديگ كار ميكنه و ايشون باهاش نميره ميگ من بايد با مادوم زندگى كنم. مادرمم بايد با ما بياد، دوبارع مادرشون ميگن من بيام پسرمو اينجا بايد ول كنم و نميام!!!
بله هميشه ك بهم فشار مياد مرتب تكرار ميكنم بچه ننه، يچه هم ميخواى خودت هنوز بچه اى..//
و خودشم ميگ تو از مامان من متنفرى.يعنى منظورمو خوب نگرفته.
پس شما هم ميگين اميدى نيست و تغييرى ايجاد نخواهد شد؟؟ واى باورم نميشه چن سال ديك بايد اينطورى زندگى كنم.
چشم از همين امروز شروع ميكنم تاپيكو ميخونم
ممنون eram جان
-مثلا ازش ميخوام از هر ٤ تا روز تعطيل لااقل يكيشو يا من خونه باشه و ب بهونه مغازه منو نذاره خونه ى بره به مادرش سر بزنه. حالم بد ميشه ازينكه مادرش دايم تكرار ميكنه پسرم ٥ ساله خونه داره و هنووووز نشده يه روز به من سر نزنه...
اما انقد اين موضوع برام خارج از انتظاره ك جرات مطرح كردنشم ندارم، بعد از ٥ سال حدود ٥ ماه بيش وسط ي بحث ازش خواستم، امروز م مادرت تنها نيس، اينهمه م من دارم اذيت ميشم، همين امروز بشين خونه ت و به من ثابت كن من اشتباه ميكنم، اما قبول نكرد....يعنى هى گفت باشه، الان ميرم لباسمو درميارم ميشينم ور دلت اگه انقد برات مهمه، اخرشم نتونست، گفت چرا بايد اينكارو كنم؟
ميگه تو مسافرت رفتنو حساب نميكنى كه توش به مادرم سر نميزنم؟؟!
مشاور هم فك نميكمم راضى بشه، هروق ميگم ميگه ما چ مشكلى داريم ك بريم مشاور؟! درستم ميگه، من مشكل دارم و اغلب توى خودم ميريزم و ايشونم داره زندگيشو ميكنه!!
-يا ازش ميخوام هر قدرم غير اجتماعيه، ب خاطر من احازه بده يكم رفت و امد داشته باشيم، هيچ دوستى نداريم، من همچين شخصيتى تدارم، من دلم با حمع بودن خوشه، دلم تفريح ميخواد، دلم ادم ميخوادد ، اما فايده نداره، دايم از همه فرار ميكنه. هرچقد باهاش خرف ميزنم ببشتر لج ميكنه... همه ش ميگه دنبال بهونه اى دعوا راه بندارى، ميخواى از من يه چيزى درس كنى ك بدردت بخوره، دوستامو ازم گرفتى، منو با خونوادت خوب كردى، هنوزم ناراختى، چشم ندارى ببينى باهم خوشيم باز ميگردى يه بامبول درميارى دعوا درس كنى








علاقه مندی ها (Bookmarks)