
نوشته اصلی توسط
snow47
سلام. اره. من تنها زندگی میکنم
دوستان شما خیلی خوبید. امیدوارم همیشه تو زندگیتون آرامش باشه. امیدوارم خدا اگر هست همیشه بهتون کمک کنه. حرفاتون خیلی زیبا منطقی و عاقلانه است. ولی من بریدم. تو اون رابطه همش تردید کردم میخوام اینبار تردید نکنم. اون دختر حتی جدا شدنش هم زیبا بود. قاطعانه بدون تردید. ولی من چی. من سراپا تردید. وقتی به خودم نگاه میکنم به اون دختر حق میدم بره. من همه چیو قبول دارم. ورشکستگی عاطفی.وابستگی. من به مرحله هیچ در مقابل اون رسیدم.عزت نفسم نابود شده. دیگه اون پسری که خیل حرف ها واسه گفتن داشت نیستم. دیگه انرژی ندارم. دیگه خودم خوب نمیدونم و خودمو دوست ندارم . من یه ادم وسواس فکری هستم که نمیتونه تصمیم بگیره. کسی که با بی مهری و بی تجربه گی باعث آسیب شد. همه به اون و هم به خودم. هنوز صداش خوب یادمه. ازم خواست ترکش نکنم.حتی بهم کمک کرد تردیدهام برطرف کنم. ولی این وسواس لعنتی نمیزاشت درست فکر کنم.اونقدر این افکار قوی بودند که دچار سردرد میشدم. من یه ادم افسرده هستم که نمیتونه از چیزی لذت ببره یا حس کنه. تنها احساس قوی در من غم هست. پیشرفت کاریم متوقف شد. مهاجرتم کنسل شد. و همه چیز سیاه شد. هنوز بیاد میارم که چطور وقتی تو چشماش نگاه میکردم عشق با تمام وجودم حس میکردم. یادمه یبار توی یه جمع نشسته بود و من وضوح میدیدم که چطور من فقط این شخص میبینم انگار از انسان ها نیست. شرایط من مثل یه ادم تشنه است. وقتی تشنه ای تنها چیزی که فکر میکنی آبه. چطور به خودم بقبولونم ما برای هم ساخته نشده بودیم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)