
نوشته اصلی توسط
Pooh
سلام بر برادر گرامی.
باور کنید میفهمم ادم چقدر در چنین حالتی نیاز داره درددل کنه. و خودمم همینجوری بودم.
اما مساله اینه که هر چه بیشتر این به اصطلاح روانشناسها «مرثیه سرایی» رو ادامه بدید، فرصت برای تغییر و برون رفت رو به تاخیر میندازید.
برادر عزیز، من فکر میکنم شما هم مثل اون موقع های من یک عاملی شبیه به خودسرزنشگری و احساس بدهکار بودن به خودتون دارید که باعث میشه بیشتر از حد معمول یک شکست عاطفی، احساس رنج کنید.
نمیدونم درسته یا نه، ولی اجازه میخوام براتون یکم از گذشته ام تعریف کنم. امیدوارم کار اشتباهی نباشه و خواهش میکنم اگر اشتباه هست، خود بخش مدیریت ویرایش و حذف کنه این قسمت رو.
خب من اون شخص رو از سالها قبلش درون خودم دوست داشتم. و خب بعد از اینکه ایشون خواستگاری کرد تازه فهمیدم علاقه دوطرفه بوده. واقعا خیلی تلاش کردیم هر دو برای رسیدن به هم. که مخالفتهای خانواده ها، که هنوز هم به نظرم واقعا فقط لجبازی های بچگانه ای با هم میکردند، اونقدر به هر دومون فشار اورد که با اینکه بعد از دو سال تلاش تا ازمایش خون هم رفتیم، من مجبور به جواب منفی شدم. چون به این نتیجه بودم او با من خوشبخت نمیشه و خانواده من حتی اگر ازدواج هم کنیم به اذیت کردنش ادامه خواهند داد. خواستم او رو خلاص کنم. ته دلم ارزو میکزدم کاش نره، ولی از یه طرف هم میدیدم با من به خاطر رفتارهای خانوادم اذیت میشه و کلا خانواده ها برامون ارامش نخواهند گذاشت.
خیلی سخت بود بر خلاف میل درونیم، اون هم بدون کوچکترین تردیدی در اینکه با تمام وجودم دوستش دارم، جواب منفی بدم. خیلییی سخت.
یادمه روزی که قرار بود جواب اعلام بشه، من توی راه بودم برم یه استان دیگه برای دانشگاه. کل مسیر چند ساعته رو زار زار گریه میکردم. وقتی رسیده بودم خوابگاه و مامانم بهم خبر داد که جواب منفی منو اعلام کرده اند، با اینکه تصمیم خودم بود،اما انگار یک چیز سنگین رو محکم زدند توی سرم و بعدش نفهمیدم چی شد. غش کرده بودم. اون روز سه بار غش کردم.
از طرفی توی دلم چیزی میگفت او رو ازخودت دور کن با تو اذیت میشه. از طرف دیگه دل خودم طلبکار میشد که پس تکلیف من عاشق چیه؟
او خوشبختانه اونقدر قوی بود که فراموش کنه و زندگیشو بسازه. و منم واقعا همیشه از خدا میخواستم پیش ازمن و بیش از من خوشبخت باشه. حتی وقتی میخواستم جواب منفی بدم، به خدا میگفتم هر چیخوشبختی من میتونم داشته باشم ازمن بگیر و بده به او.
دو روز بعد از جواب منفی دیدم واقعا نمیتونم. توان این بار رو ندارم. با خودم گفتم خانواده ها به درک، دورشون رو برای همیشه خط میکشم و میرم باهاش زندگی میکنم. و ازش خواستم برگرده. و او دیگه قبول نکرد. و البته برام سخت بود ولی بهش حق هم میدادم.
اما تمام این رنج ها یک طرف. ازارهایی که او به من داد تا قبل ازدواجش یه طرف. اونقدر اذیتم کرد که یه روزی بهش گفتم فقط واگذارت میکنم به خدا، شاید یه روزی دختر داشته باشی..... اونقدر اذیت کرد که یه مدت بعد عقدش پیام و حلالیت طلبید و گفت میخواستم انتقام غرور شکسته ام رو ازت بگیرم.
گرچه گفته بودم واگذارت میکنم به خدا و شاید یه روزی دختر داشته باشی و تاوان این کاراتو میدی، ولی وقتی فهمیدم خانمش بارداره، دلم نیومد و با کلی گریه و التماس به خدا نفرینم رو پس گرفتم. الان هم دو تا دختر داره و زندگی خوبی داره.
فکر میکنم بیش از ۸ سال باشه ندیدمش. حتی قیافش هم یادم نیست. فقط چون فامیل بودیم گاهی از اینور و اونور چیزایی در موردش شنیده ام. ولی باور کنید الان هم که دارم تعریف میکنم، گویا دارم یه خواب مبهم دور رو تعریف میکنم.
خب، میخوام بگم که من تا مدتها خودم رو سرزنش میکردم که چرا عشقیکه داشتمو از خودم گرفتم و جواب منفی دادم؟ و بعد ازرفتارهای او تا مدتها خودم رو سرزنش میکردم که چرا ازش خواستم برگرده؟
و یک چیز رو در تفاوت این دو حالت خوب فهمیدم.... بین ازدست دادن اون کسی که دلم طلب میکرد و عاشقش بودم، با از دست دادن غرور و حرمت خودم، یکیش دردش بسیییاااار عمیق تر و شدیدتر بود: شکستن حرمت و غرورم.
اره، ما گاهی چیزهایی رو توی زندگی از دست میدیم که چیزی خارج از وجود ما هستن. و درد میکشیم.
ولی هیچدردی در دنیا دردی بالاتر از درد دوری از خود نداره.
واقعا الان که یادم میاد چه حالی داشتم، باورم نمیشه گذر کردم از اون دوران. وقتی یادم میاد که هر وعده و هر روز غذا که میخوردم به لقمه سوم چهارم که میرسید، همش برمیگشت... کابوسها.... درررررددد، درررد، دررررد توی همه ی وجودم، وااایی خدا رو شکر که تموم شد.
جناب اسنو، طبق تجربه خودم، فکر میکنم الان چند چیز برای شما ضروریه.
۱-اینکه تنها نباشید و کسی مثلا یک دوست باحال داشته باشید که زورکی هم که شده درگیرتون کنه با دنیای واقعی و نذاره غرق افکار خودتون بشید. من فکر میکنم این تنها زندگی کردن شما، در شرایط حاضر، برای شما سمه.
۲- توقف سرزنش خودتون و تمرین باور به اینکه شما موجودی بسیااار ارزشمند و شایسته ی ارامش و سلامتی هستید و سلامتی و زندگی حق شماست.
۳-توقف این مرثیه سرایی. باید خودتون رو به چیزی دیگه مشغول کنید تا تمرکزتون رو از روی گذشته کم کنه. میدونم ممکنه بگید جون و انرژیش رو ندارید، ولی واجبه این کار. واااجب. هر چه این چیز کمتر فکری و بیشتر عملی و قابل حس با حواس پنجگانه باشه، بهتره. مثلا یک هنر دستی، یه ورزش، یک کار تعمیراتی، پرورش گل و گیاه و .....
راستی من خودم اون موقعها خیلی وقتا میشد که تلاشی میکردم و استارتی میزدم، ولی انرژی ام سریع تحلیل میرفت. و به خوبی یادمه به شدت احساس نیاز میکردم به کسی که پیگیری کنه کارهام رو تا به هوای پیگیری او کم کم بتونم بیفتم رو غلتک. و خودمم شاید واقعا یه نفر تونست این کارو کنه برام و خیلی کمکم کرد.
بنابراین من به شخصه، به عنوان یه خواهر و کسی که امیدوارم بتونم تاثیر هرچند کوچکی داشته باشم در اینکه کمکی کنم از این وضعیت خارج بشید، در کنارتون هستم. همینطور فکر میکنم سایر عزیزان و دوستان همدردی هم در کنارتون باشن. و اگر مایل باشید برنامه ای بریزید و ما هم اینجا پیگیر باشیم و گزارش بدید.
الان با توجه به شرایط مشابهی که خودم داشتم، فکر میکنم این چند مورد برای شما قدم های اساسی اول هستند.
ممنون میشم نظرتون رو تا اینجا اعلام کنید تا اگر مایل هستید ادامه بدیم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)