
نوشته اصلی توسط
زونیام
سلام اسنوی گرامی
نوشته ت رو خوندم احساس کردم که منو تو شبیه همین هستیم در بخشهایی. من معمولا در تاپیکهای دیگه چیزی نمینویسم ولی نمیدونم چرا دوست داشتم برات بنویسم و حتی نمیدونم چی برات بنویسم. خلاصه کنم حرفم رو، عشق واقعی سراغ هر کسی نمیاد، همه ی کسایی که عاشق شدن و شکست خورردن دپرس شدن، بی حوصله شدن و ... کلی مشاوره گرفتن و و و...
اما خب ایا به این معنی هست که کسی که عاشق شد همه ی زندگیش رو نابود کنه؟ چنین کسی واقعا عاشق نیست، باید بزاری طرف آزاد باشه حتی اگه تو رو نخواد بزاری بره و تو باید با این رفتنش بزرگتر بشی، بزاری و بتونی ببینی که با دیگران خندون و خوشحاله اما تو هنوز دوستش داری و دوست نداری اینو ازش بگیری...
باید درون و روحیه ت رو بالا ببری جوری که از یه افق بلندتر به همه چی نگاه کنی
باید بری بالای کوه های سختی و از اون بالا منظره ای سختی های که از توش اومدی بالا رو ببینی... اونوقع حس منو درک میکنی
به یه جایی میرسی که دوستش داری ولی این دوست داشتنت مثل قبل نیست شایدم حتی درست فکر کنی ببینی نمیخوای دیگه اون کنارت باشه
و هزازان چیز دیگه که توی کلمات نمیاد بهت بگم. اینهایی که میگم تجربه های شخصی خودمه شایدم به نظرت بی ربط بیاد ولی گفتم بگم شاید یه نفر دیگه بعدها خوند درک کنه حرفهای منو.
دیگه روده درازی هم نکنم و نکته ی آخر
جز خدا همه ی چیزهای دیگه موقتی و رفتنی هستند، به هیچ چیزی در این دنیا دل نبند و البته رو گردانم ازشون نباش.
علاقه مندی ها (Bookmarks)