آقای باغبان چقدر فلسفه بافی کردید، راضی به زحمت نبودم
حرفتون کاملا درسته. ما به جائی می رسیم که برخی افکار منفی اساسا برامون پیش نمیان. یه بخشیش بخاطر فرهنگ و جامعه ایه که توش بودیم، که آدماش چه ساختار ذهنی ای داشتن (مثلا وقتی یه پدر و مادری مثبت هستند، فرزندشون به احتمال زیاد افکار کینه توزانه ی خیلی کمکی داره، یا اصلا نداره)، یه بخشیش هم بخاطر تلاشی هست که برای اصلاح ساختار فکری خودمون داریم. که به تدریج کلِ ساختار ذهن و شخصیت رو عوض می کنه و چیزی از ما ساخته می شه که کلا اون رذیله اخلاقی یا اون مشکلِ ذهنی رو نداره (همین چیزی که شما مراحلش رو توضیح دادید). اما،
وقتی ما به یه نفر می گیم یک هفته نذار هیچ فکر منفی ای وارد ذهنت بشه، فرض بر اینه که فضای (مرحله یک) که توضیح دادید مورد نظر هست. جائیکه اون فرد یک افکار منفی و نادرستی داره که خودش می دونه نادرسته (بنابراین بهشون برچسب "منفی" می زنه) اما نمی تونه ازشون اجتناب کنه.
اینجا نباید بگیم (نذار اون افکار وارد ذهنت بشن) باید طبق همین موردی که برای (مرحله یکِ خود سازی) توضیح دادید، بگیم: ...
حالا هرچیزی می تونیم بگیم، ولی محوریتش باید (ذهن آگاهی) باشه، نه اجتناب...
و اما پیشنهاد شما:
من اون دفترجه رو قبلا داشتم، اسمشو گذاشته بودم دفترچه خرسندی. و واقعا در اون دوره خیلی بهم کمک کرد. چند وقت پیش پیداش کردم و ازش قدردانی کردم.![]()
الانا یه جورائی به بازبینی مثبت نگرانه به آنچه هستم و آنچه دارم و آنچه می تونم باهاشون انجام بدم (قبل از خواب) عادت کردم. اما دیگه نمی نویسم. خوبه که بازم بنویسم، اثرِ نوشتن بیشتر از مرور ذهنیه.
پس پیشنهادتون رو (بدون اصلاحات) می پذیرم. مرسی.
برای نفر بعد:
یه چیزی مثل کیسه بکس (یا هرچی مشابهش داری) پیدا کن و حسابی کتکش بزن! در مورد اثراتش چیزی نمی گم، خودت تجربه ش می کنی.![]()








) می پذیرم. مرسی. 
پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)