به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 69

Hybrid View

  1. #1
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    عزیز گلم نمی دونی چرا می خوای ازدواج کنی چون کسی به دلت ننشسته. وگرنه حس اینو می کردی که چه خوب بود یه همچین ادمی کنارت بود. به دل نشستن منظورم یه جس خوشایند و دلنشینه توی همون دفعه ی اول ملاقات و صحبت کردن و دیدن رفتارای طرف. عاشقی منظورم نیست و این دیگه جای خود داره.
    امیدوارم این خواستگار همون همراه و همنشین خوشایندت باشه و خوشبخت کنین همدیگه رو اما احیانا اگه کسی نبود که بخوای خیلی جدی و مختصر مفید به مادرت بگو که قصد داری ازدواج کنی بنابراین دیگه کسی رو رد نکنه و جلو همه نگه به فامیل دختر نمی دم و یا الان قصد ازدواج نداره و بذاره خواستگارها بیان و روال عادی پیش بره تو هم بتونی از بین اونایی که خواستگارن به دقت یه همسر مناسب برای خودت پید کنی. با مادرت صحبت کن و بخواه ازش که مثل یه مادری رفتار کنه که می خواد دخترش ازدواج کنه اونم یه ازدواج خوب و موفق.
    بعضی مامانا چون خودشون درس نخوندن می خوان دخترشون درس بخونه فقط و حواسشون می ره که دخترشون زنه و می خواد ازدواج هم بکنه. می خوان مامان خیلی خوبی باشن.
    در مورد روال خود خواستگاری من چیزی نمی دونم که بخوام راهنمایی ای کنم.
    موفق باشی
    ویرایش توسط meinoush : جمعه 29 فروردین 93 در ساعت 12:05

  2. 4 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    paiize (شنبه 30 فروردین 93), فدایی یار (جمعه 23 مرداد 94), فرهنگ 27 (جمعه 29 فروردین 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 28 تیر 00 [ 10:36]
    تاریخ عضویت
    1392-1-18
    نوشته ها
    217
    امتیاز
    10,303
    سطح
    67
    Points: 10,303, Level: 67
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    388

    تشکرشده 576 در 165 پست

    Rep Power
    46
    Array
    سلام دوست خوبم
    تاپیکتو خوندم و خیلی از دغدغه هات به نظرم آشنا اومد
    واقعا بهت تنبریک میگم که میخوای اینقدر اصولی پروسه رو پیگیری کنی.من توی جلسات ابتدایی اشتباهاتی کردم که اگر اطلاعاتم کافی بود اصلا مرتکبشون نمی شدم
    و در مورد جلسه ی اول هم بهت بگم از نظر من هر استرسی طبیعیه.من توی موقعیتی بودم که صدای تپش قلبمو میشنیدم.به صورت هیچ کس نگاه نمی کردم.سرخ سرخ شده بودم.بریده بردیده صحبت میکردم.خلاصه خیلی ضایع بودم
    اما در مورد سوالاتت
    1)خانم گلی الان شما درس خونده و شاغل هستین.مستقل هستین.قدرت تصمیم گیری دارین و ..اما اینا منافاتی با ازدواج کردن نداره.این استقلال و مسائل مرتبطشو منم مثل شما(و احتمالا با درجاتی بیشتر از شما) تجربه کردم.اما جدای همه ی این امتیازات خوب و مثبت روح لطیف و زنانه داریم.نظر شخصی من اینه که درگیری های اجتماعی هر چه قدر هم که زیاد باشن نمیتونن نیاز های روح زنانه ی ما رو ارضا کنن.حس همسر بودن،مورد عشق کسی واقع شدن،مادر شذن،حتی آشپزی کردن و کارای خونه کردن،حس آرامش و آرامش بخشیدن به کسی دیگه اگه توی این هیاهوهای جنبی ما بخواد گم بشه مثل روبات و ماشین میشیم ،دور از تموم موهبت های قشنگی که خدا تو وجود ما خانوما گذاشته.اما در کنار اینا زحمت ها هم مهمن که نیازشون یه انتخاب درست همسره.من الان تقریبا به باوری رسیدم که اگر فرد مناسب باشه حتما میپذیرم ولی اگر هم نباشه با قدرت استقلالم ادامه میدم.خانومی شما همه چی داری ازدواج کمک می کنه کامل تر بشی
    2)پیشنهاد هایی که به خودتون میشه (از نظر شخصی من) در مورد یه سری شرایط اولیه سوال کنین.با قدرت و اعتماد به نفس.اگر از فیلتر خودتون رد شد شماره ی منزلتونو بدین که هماهنگی هاش با خونواده و مادرتون باشه
    3)متوجه نشدم سوالتونو؟؟؟؟
    4)این موضوع با آشنایی بیشتر حل میشه.معلومه که بار اول کسی رو ببینین نمیتونین جایگاه به این مهمی رو توی ذهنتون براش قرار بدین.من اون اوایل اگر خواستگارمو میدیدم یکی دو جلسه ی اول نمیتونستم تصور کنم که این آقا دستش به من بخوره چه برسه به اینکه همسرم بشه.من ذهن کاملا خیال پردازی دارم اما افکاری که مرتبط با نامزدی و عقد و عروسی با آقای خواستگار داشتم به محض شروع پاک می کردم.اما وقتی معاشرت می کردم صحبت میکردم و اجازه میدادم زمان بگذره حل میشد این چیزا
    عزیزم من نمیتونم به خوبی دوستای خوبم خانوم مصباح الهدی و خانوم دختر بیخیال راهنمایی تون کنم.اما توصیه م بهتون اینه که دلو بزنین به دریا.جسارت داشته باشین و بپذیرین شما منشا تغییر توی زندگیتون هستین.پس تغییرات عالی و پویا رو ایجاد کنین
    براتون قشنگ ترین و بهترین لحظاتو آرزومندم

  4. 6 کاربر از پست مفید hanie_66 تشکرکرده اند .

    e-lampard (سه شنبه 02 اردیبهشت 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), فرهنگ 27 (جمعه 29 فروردین 93), مصباح الهدی (جمعه 29 فروردین 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93), صبوری (جمعه 29 فروردین 93)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    صبوری جان شما چقدر ماشاالله سوال داری .
    اگه منو بشناسی من برای هرکدوم باید یک پست جدا بزنم برات! اما سعی می کنم مختصر جواب بدم.
    فعلا سوال اول را از نظر خودم البته می گم.بعدا بقیه را به تدریج میام جواب می دم.

    1)اینکه نمی دونی چرا باید ازدواج کنی:
    عزیزم باید یکم تو این موضوع فکر کنی.ببین ما دخترا دوست داریم به یکی تکیه کنیم.درسته؟
    اصلا خیلی حس خوشایندیه مگه نه؟
    خب شما ماشالله معلومه دختر موفقی بودی ولی چقدر حست بهتر می شد که اگه یکی کنارت بود و کمکت می کرد تا با هم دیگه طعم موفقیت را می چشیدین!
    فکر کن ببین دوست نداشتی یکی را داشته باشی که تو غم ها و شادی هات پیشت باشه و با هم این احساسات را تجربه می کردین.
    آدم می تونه تنهایی خوشحالی کنه؟نه معلومه.من حتی تنهایی غذا خوردن را دوست ندارم دیگه چه برسه به بقیه موارد.
    مثلا آدم تنهایی بره شهر بازی اصلا بهش خوش می گذره؟ خب نه .

    یک چیز دیگه هم اینه که ببین صبوری جان،ما وقتی به دنیا اومدیم قدرت انتخاب نداشتیم که در چه خانواده ای به دنیا بیایم ولی این بار خدا به ما اجازه داده که خودمون یک خانواده با قدرت انتخاب و اختیار خودمون تشکیل بدیم.پس نباید این فرصت را از دست بدیم.و این خیلی حس خوبیه که آدم بتونه یک خانواده اون جور که خودش دلش می خواد تشکیل بده.

    من خودم این قدر برای خودم ایده دارم.مثلا این قدر دوست دارم خانواده ای که تشکیل می دم بر اساس عشق باشه و همه چی توش دوستانه و منطقی حل بشه.دوست دارم خانواده ای که تشکیل می دم شاد و خوشحال باشه.این قدر دوست دارم از نظر مذهبی خوب باشه ولی تعصبی نباشه و یک خانواده ای باشه که نشون بدم میشه مذهبی بود و بچه های مذهبی بزرگ کرد ولی خیلی از زندگی لذت برد.چون معتقدم دین ما هم درواقع دوست داره ما آدم های شاد و سرزنده و موفقی باشیم و از زندگی به نحو احسن لذت ببریم.وگرنه این قدر حدیث برای اینکه مثلا یک لیوان آب به همسر دادن این قدر ثواب داره یا اینکه آرایش برای همسر این قدر ثواب داره یا بوسیدن همسر و... نداشتیم.
    اینا معلوم می کنه خدا خیلی دوست داره که ما همیشه خوشحال باشیم و خانواده با محبتی داشته باشیم و با شوهرمون لذت ببریم.(تازه اون موقع پارک و شهر بازی و سینما و... نبوده وگرنه من مطمئنم خدا می گفت ثواب داره با همسرتون گردش برید! : ) )
    ولی نمی دونم چرا بعضی وقتا آدم می بینه بعضی ها خانوادشون سرد و بیروحه و همش انگار با هم دعوا دارن.اصلا نمی دونن چه جوری میشه خوش گذروند.
    من دوست دارم یک همسری انتخاب کنم که همیشه همدیگه را محترمانه صدا کنیم.همیشه و همیشه تحت هر شرایطی به هم بی احترامی نکنیم و اگه مشکلی داشتیم یا اختلاف نظری با منطق و مشاوره حل کنیم.نه مثل بچه ها با دعوا!
    این قدر دوست دارم همسرم مهربون باشه و تو عملش هم نشون بده و از من حمایت کنه.
    مثلا وقتی ببینه من دوست دارم تو فلان زمینه پیشرفت کنم،اون منو حمایت کنه و با اینکه ممکنه یکم سختی بکشه ولی براش مهم باشه من مثلا به اون هدفم برسم.یعنی بهم ثابت کنه واقعا منو دوست داره نه زبانی!(البته زبانی و لمسی و... هم باشه ها ولی عملی مهم تره دیگه:دی)
    این قدر دوست دارم یک دختر داشته باشم که بتونم اونو به خوبی و روی اصول تربیت کنم!
    مثلا دوست دارم دخترم را یه جوری تربیت کنم که همه چی تموم باشه.هم درسش خیلی خوب باشه .هم خانه داریش.هم اخلاقش.هم ...(خلاصه خیلی برای دخترم برنامه ها دارم ...مثلا از همون اول که به دنیا اومد باهاش انگلیسی حرف می زنم : دی) حالا یکی نیست بگه تو اول خواهریتو ثابت کن ازدواج بکن بعد به فکر بچه باش :دی (ولی کلا دوست دارم دختر داشته باشم تا پسر.دخترم را هم یک جوری تربیت می کنم که راحت باهام حرف دلش را بزنه و مشکلاتش را با من حل کنه و بهم کامل اعتماد کنه و اهل مشورت و مطالعه باشه.زود هم شوهرش می دم :دی)

    من مادرم الان این قدر خوشحاله.میگه تو تمام عمرم این قسمت عمرم را بیشتر دوست دارم.
    چون می بینم از زندگیم نتیجه گرفتم.چون می بینم بچه هام صالح شدن و برادرام ازدواج موفق داشتن و... کلا الان خیلی دارم از زندگیم لذت می برم.و حس می کنم جوان شدم!
    فقط ای کاش منم ازدواج کنم تا مامانم دیگه با بابا همش برن گردش و...
    ولی متاسفانه مامان بابام خیلی این جوری نیستن.ولی من دوست دارم بعدا که با همسرم پیر شدیم و بچه هامون رفتن سر خونه زندگیشون تازه باهم بریم سفر و گردش...

    خلاصه خیلی احساسات خوب هست که میشه با ازدواج تجربه کرد ولی بی ازدواج خیلی نمی شه.البته به شرط اینکه آدم ازدواج درستی داشته باشه.و مثل شما مطالعه بکنه.و البته یک سری سیاست های زندگی را بلد باشه.

    ای کاش اینا فقط آرزو نباشن و واقعی بشن!برای همه دخترای تالار!
    الهییی آمییییییییییییین!
    بقیه را بعدا میام می گم
    اگر روزی ،محبت کردی بی منت، لذت بردی بی گناه ، بخشیدی بی شرط
    بدان آن روز را واقعا زندگی کرده ای


    یا ضامن بی ضامن ها...!!!

    حسرت کرب و بلا در دل من پنهانیست؛
    من ندانم که چه اندازه ز عمرم باقیست؛

    کربلا گر نشدم دعوت، از این بار گناه،
    ضامن من بشود ضامن آهو کافیست؟



    با توکل بر خدای متعال:محکم، با امید و با انگیزه

  6. 8 کاربر از پست مفید مصباح الهدی تشکرکرده اند .

    e-lampard (سه شنبه 02 اردیبهشت 93), meinoush (جمعه 29 فروردین 93), mis-marjan (جمعه 29 فروردین 93), mohammad6599 (یکشنبه 31 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), reihane_b (جمعه 29 فروردین 93), فدایی یار (جمعه 29 فروردین 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 شهریور 02 [ 15:46]
    تاریخ عضویت
    1391-3-28
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    206
    امتیاز
    10,451
    سطح
    68
    Points: 10,451, Level: 68
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 399
    Overall activity: 37.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    340

    تشکرشده 500 در 154 پست

    Rep Power
    40
    Array
    باسلام و احترام

    من به عنوان یه پسر براساس یه تجربه تلخم میخام یه سری نکته رو باهات به اشتراک بزام!
    من امسال برای اولین بار تو عمرم به یه نفر پیشنهاد جدی دادم که با واکنش ساده و فوق العاده بدش روبرو شدم، من بی تقصیر نبودم ولی نه توهینی کردم و نه حرف بدی زدم! مولفه های منفی واکنشش رو براتون می نویسم و ازتون میخام شما مرتکب نشید
    رعایت اصول انسانی

    من و شما از دو فرهنگ با گذشته، حال و پرسپکتیو متفاوتیم ولی من با شما به زبان خودتون حرف می زنم تا بهتر منظورم رو بفهمید. دختری هستید که تو تالار فعالیت مذهبی دارید منم از همون جا مثال می زنم. تو قرآن سوره اسرا نوشته " به بندگانم بگو سخنی که نیکوتر است را بگویند "
    از شما خواهش می کنم اگه احیانا جوابتون به طرف منفی بود هم از کلمات مناسب استفاده کنید و هم اون مطلبی رو که به طرف می گید شخصیتش رو خرد نکنه و اعتماد به نفسش رو پایین نیاره! مطمئنا اگه پسره بگه قیافش یا قدش یا... رو نپسندیدم بهتون برمیخوره پس چیزی رو که برای خودتون نمی پسندید برای دیگران هم نپسندید! من نمی دونم که چه بهونه ای قرار براش بیارید ولی لااقل چیزی بهش نگید که خواستگاری اومدنش نقطه عطفی در زندگیش بشه!

    فکرخوانی نکنید

    من می میدونم این واسه... یا واسه فلان یا واسه فلان.... اومده یا فلان فکر تو سرشه از نگاه اول فهمیدم که ....
    آره بابا خوشش نیومده بود چون از نگاهش معلوم بود....پس منم....

    Do not ever ever lecture him

    خواهش می کنم اگه هم جوابتون منفیه واسه طرف کلاس روانشناسی، اخلاق نمی دونم هر چی نزارید. اصولا آدما باید.... دختر و پسر باید قلبا..... واقعا آدم احساس اوشکول بودن بهش دست میده!

    حالا سوالاتم
    1) گاهي از خودم ميپرسم با ازدواج ميخوام به چي برسم كه الان ندارم.


    من تو زندگیم یه چیزی نداشتم که همه تو سرم می زدن به خاطر اون چیز معیارهای دیگه رو کنار گذاشتم، نمی دونم شما این جوری هستید یا نه، ولی خیلی از اوقات نداشته های ما که در دیگران هست واقعا یه سراب اگه فکر کنیم با ازدواج با اونها به دستش میاریم یا آرامش پیدا می کنیم،بعضی از نداشته ها ارزش نیستن و رسیدن بهشون آرامش نمیاره، امیدوارم شما مثل گذشته من نباشید.

    People will forget what you said, people will forget what you did, but people will never forget how you made them feel." - Maya Angelou

    به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود *** نیارزد آنکه دلی را زخود بیازاری

    موفق باشید

    ویرایش توسط باران13 : جمعه 29 فروردین 93 در ساعت 14:17

  8. 8 کاربر از پست مفید باران13 تشکرکرده اند .

    e-lampard (سه شنبه 02 اردیبهشت 93), heaven65 (جمعه 29 فروردین 93), majid_k (جمعه 29 فروردین 93), meinoush (جمعه 29 فروردین 93), mis-marjan (جمعه 29 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), مصباح الهدی (جمعه 29 فروردین 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93)

  9. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    ببخش صبوری جان من می خواستم به این بحثی که تو این تاپیکت انداختم ادامه ندم.
    ولی الان می بینم نمیشه.بازم ببخش که می خوام الان یک حرفی برای آقای باران 13 بنویسم.
    با سلام و اخترام آقای باران 13
    ببینید من احساس شما را درک می کنم که شما علاقه مند شده بودین و اون خانم بدجور به شما جواب منفی داده.ولی مساله من این نبود.لطفا این نکات را در نظر بگیرید و بعد قضاوت کنید.
    1)این اولین تجربه خواستگاریم بود 2 تا 3 سال پیش .خب؟

    2)من کلا تمام خواستگاری هام سنتی بوده.یعنی همون جلسه اول همو می بینیم. یعنی اون آقا هیچ دلبستگی نداشت.یعنی خانواده ما این طوری نیست که یکی منو یه جایی ببینه بعد بیاد خواستگاریم.
    من هم به خدا قسم داشتم از جنبه طنز با صبوری صحبت می کردم.و گرنه اصلا قصد دست انداختن نداشتم.داشتم از اون مساله ای که پیش اومد از زاویه دید طنز نگاه می کردم.دیگه برای سومین بار قسم خدا را خوردم ان شاالله باور کنید که ادبیات طنز به کار بردم و نیت قلبی من این نبوده.(کلا از قسم خوردن اجتناب می کنم چه راست چه دروغ.ببینید چی کار می کنید که مجبور شدم برای اینکه باور کنید قسم بخورم)
    که دیگه تصمیمم اینه هرگز ادبیات طنز در نوشتارم به کار نبرم.چون یک بار دیگه هم همچین سوء تفاهمی (البته نه در مورد ازدواج واقعی ها)تو تاپیک حال و احوال یاران همدردی پیش اومد.

    3) خدا را شکر حدس من درست بود و اشتباه از آب درنیومد.
    ولی تا حالا هرگز دل کسی را نشکوندم.حدا قل تو خواستگاری های خودم دل کسی را نشکوندم.اگر هم دل کسی شکسته یا پدرم مخالفت کردن یا خود خواستگار از اول صادق نبوده و بعد چند جلسه فهمیدم.خب دیگه من که نمی تونستم برای اینکه دلش نشکنه باهاش ازدواج کنم و جواب منفی دادم.که به خدا باز هم خیلی خودم براش ناراحت شدم.(تاپیکش هم موجوده)
    همون جلسه اول سعی می کنم سوالات کلی مهم را بپرسم که اگه تو کلیات مساله ای نبود جلسه بعد باشه.تو کل این همه تجربه چهار نفر بیشتر به جلسه دوم به بعد کشیده نشدن.
    اگر شما می دونستین که من برای بعضی خواستگارام از طریق معرف دختر هم معرفی کردم؛این حرف را نمی زدین.
    اگر می دونستین من تو دو تا از خواستگاری هام که حس کردم ممکنه طرفم منو بخواد تو بعضی مسائل اغراق کردم (نه اینکه دروغ بگم)تا او جواب منفی بده این حرف را نمی زدین.(و همین هم شد خدا را شکر)

    باور کنید همون یک بار بدون اینکه بپسندم به صحبت ادامه دادمبه خیال خودم مطمئن هم بودم به هم نمی خوریم.(و ادامه صحبت رسمی و فقط سوال فکر نمی کنم برای پسری که 30 ساله بود باعث دلبستگی بشه)و چند تا سوال از طرف خودم که معیارای شما چیست،استقلال فکری و... فکر نکنم در عرض نیم ساعت کسی را دلبسته خودش کنه.و کسی هم انتظار نداره همون با یک بار دیدن و سر یک جلسه نیم ساعته کامل پسندیده بشه.
    واقعا هم همون یک بار بود.تو 2تا3 سال پیش. اگه تاپیک آخرم را هم بخونید یک جا برای اینکه چه جوری جواب خواستگارم را منفی بدم از بچه ها نظر خواستم.یعنی برام خیلی مهم بوده.تو یکی از پستهام هم احساسم را از این که گاهی مجبور شدم جواب منفی بدم و دلم شکسته صحبت کردم.آدرس می دم که مستند باشه و دیگه خدا کنه همه باور کنند!( تاپیک آخرم را خواستین بخونید.)

    دیگه تجربه شد.یک پست را که نوشتم یک بار دیگه بخونم ببینم ممکنه چه برداشتی بشه و از خودم خیال پردازی راه نندازم.و ویرایشش کنم.

    دوستان دیگه من با ادبیات طنز و عاطفی صحبت نمی کنم.
    مصباح الهدی جدی خیلی بهتره انگار

    ولی حرف شما متینه من هم قبول می کنم دیگه همچین چیزی پیش نیومده و دیگه هم پیش نمی یاد!
    متشکر
    براتون آرزوی خوشبختی می کنم.امیدوارم انتخاب خیلی بهتری از اون خانم داشته باشید
    (و حتما هم خودتون تو این تالار بودین و می دونید که تا قبل عقد نباید دلبسته شد و حتما خودتون رعایت می کنید.) .

    امیدوارم دیگه این بحث تموم بشه و دیگه تو تاپیک صبوری همچین پستی نذاریم.
    با تشکر

    اگر روزی ،محبت کردی بی منت، لذت بردی بی گناه ، بخشیدی بی شرط
    بدان آن روز را واقعا زندگی کرده ای


    یا ضامن بی ضامن ها...!!!

    حسرت کرب و بلا در دل من پنهانیست؛
    من ندانم که چه اندازه ز عمرم باقیست؛

    کربلا گر نشدم دعوت، از این بار گناه،
    ضامن من بشود ضامن آهو کافیست؟



    با توکل بر خدای متعال:محکم، با امید و با انگیزه

  10. 4 کاربر از پست مفید مصباح الهدی تشکرکرده اند .

    mis-marjan (جمعه 29 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), فدایی یار (جمعه 23 مرداد 94), باران13 (جمعه 12 اردیبهشت 93)

  11. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 شهریور 00 [ 14:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-05
    نوشته ها
    604
    امتیاز
    13,683
    سطح
    76
    Points: 13,683, Level: 76
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 367
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,960

    تشکرشده 2,293 در 573 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    سلام صبوری جان
    راستش پست های خودت رو بیشتر خوندم،و تو پست سومت متوجه سوالت شدم!! ولی نمیدونم ماشاله مصباح الهدی عزیز و دختر بیخیال جون چطور همون اول این همه واست نوشتن!!!!!!!!! دستشون درد نکنه.

    در مورد نحوه برخورد با پیشنهاد خواستگاری :
    راستش پیشنهادای خواستگارای منم بیشتر از اطرافیان به مادرم گفته میشد،فقط بعضی جاها که مادرم رو نمیشناختن (یعنی فقط خودم رو دیده بودن و پسندیده بودن) به خودم گفته میشد ،من تا زمانیکه اصلا قصدش رو نداشتم که خیلی راحت میگفتم ببخشید قصد ازدواج ندارم،
    ولی همین 1 سال اخیر تقریبا که قصدش رو داشتم،وقتی به خودم گفته میشد (غیر از پسر ها!!! مثلا یه خانم بود) کمی خجالت میکشیدم!(حتی اگه خجالت نمی کشیدم اداش رو در میاوردم) بعدش میگفتم راستش این صحبت شما غیرمنتظره بود و من نمیدونم چی باید بگم!! بعد اگه ازم کمی مشخصات میپرسیدن،منم یه کم زمزمه ای حرف میزدم و مشخصات میگرفتم!!
    اگه اون موقع شماره خونه رو بهشون داده بودم که هیچی! ولی اگه هنوز نداده بودم یه جورایی از زیرش در میرفتم! اگرم با خونه تماس میگرفتن میگفتم مامانم سریع بگه نه

    ولی مادرم!!!! کلی خواستگارام رو میپروند!!! خودش جمع میکرد خودش هم میپروند...
    مامانم چون برخورد خوبی داره و روابط زیادی داره، واسه همین خیلی از پیشنهادای منم از طرف همین دوستان و آشنایان مادرم بود...(رفتار مادر و روابط اجتماعیش خیلی توی تعداد خواستگارای یه دختر میتونه تاثیر گذار باشه)
    اما از اونطرف وقتی واسه من بهش پیشنهاد میدادن با سیاست برخورد نمیکرد! بهش میفهموند که من خیلی مشکل پسندم و هر کسی رو قبول نمیکنم واسه خواستگار و فلان... !!
    مادرت باید خیلی با سیاست برخورد کنه توی پیشنهادای خواستگاری و جلسات خواستگاری،خیلی مهمه

    ----------------------------------------------
    در مورد پذیرش فرد جدید،چرا ازدواج کنیم و... من خودم تو مجردیم (حالا انگاری 10 ساله ازدواج کردم) خیلی تصورات داشتم مثل این چیزایی که دختر بیخیال گفتن!
    تو نداشتی واقعا؟؟
    از طرفی منم پذیرش شخص جدید واسم سخت بود، الانم خیلی سریع با نامزدم مچ نشدم! هر چند به نظرم واسه پسرا خیلی راحت تره... ولی واسه ما دخترا یه کم زمان بر هست
    اما اگه واقعا هیچ حسی نداری،هیچ نیازی تو خودت نمی بینی، هیچ تمایلی به ازدواج و اون فانتزی های دخترونه! نداری،زیاد عجله نکن.

    راستی یه مورد دیگه هم اینکه، منم مثل تو به خیلیا اجازه خواستگاری ندادم،به نظرم این کار اشتباست. اینجوری خیلی موقعیت ها رو از دست میدی اگه واقعا قصد ازدواج داری.
    چون تا با پسری حرف نزنی مهرش به دلت نمی شینه،
    ممکنه یه پسر یکی از معیارات رو کم و زیاد داشته باشه،ولی وقتی باهاش حرف زدی بپسندیش و به دلت بشینه.
    خیلی سریع همه رو رد نکن، اگه خیلی از معیارات دور هستن رد کن،ولی اگه فقط یه مورد کوچیک رو ندارن،حداقل این فرصت رو به هر دو طرف بده،پشیمون نمیشی عزیزم

    آرزو میکنم امسال همتون ازدواج های موفق داشته باشید.

  12. 6 کاربر از پست مفید reihane_b تشکرکرده اند .

    meinoush (جمعه 29 فروردین 93), mis-marjan (جمعه 29 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), فدایی یار (جمعه 23 مرداد 94), مصباح الهدی (جمعه 29 فروردین 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    منم با حرفایmienoush موافقم، بهتره خواستگاراتو راه بدی ، اما نه اینکه بزور انتخاب کنی، فقط میگیم باید راه بدی و باهاشون اشنا بشی.شاید همین کار باعث بشه اون حس نیاز در شما ایجاد بشه.

    من هرازچند گاهی با جملات یا داستان های اموزنده که مواجه میشم تو قسمت یادداشت موبایلم، مینویسمش.
    اتفاقا چند وقت پیش داشتم یادداشت های موبایلم و میخوندم با داستانی مواجه شدم گفتم شاید بدردت بخوره اینجا میذارم آخرشم میگم چرا فکر کردم بدردت میخوره.



    ""يک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده.من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي‌مونه، يک اطمينان برات درست مي‌کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي‌کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي‌کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه.""

    اما من اینجا اون کتاب برای تو تشبیه میکنم به جوونی و شادابی و داشتن خواستگار، داشتن قدرت انتخاب برای همیشه
    فکر میکنم تو یجورایی حس نیاز نداری بخاطرینکه فکر میکنی خواستگار برای همیشه هست، همیشه قدرت انتخاب داری.

    اون روزنامه ها مثه این میمونه که یکی بهت بگه اینها آخرین خواستگار تو هستن اونوقت اگه اینو میدونستی همه شون و راه میدادی و سعی میکردی باهاشون آشنا بشی.
    اونوقت دیگه نمیگفتی من حس نیاز ندارم!!!!



    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط مصباح الهدی نمایش پست ها
    من که تا میام یک پست می زنم؛بعدش ارسال می کنم؛می بینم دو سه تا پست تو این تاپیک زده شده!
    ولی ما که بخیل نیستیم.شما زود تر عروسی کن.اصلا از امشب تو زیارت عاشورای تاپیک صبوری می گم دختر بی خیال زودتر عروس بشه!خوبه؟

    ولی زود تر عروس بشی.من زود تر نامزد کنم دیگه!(شوخی)
    نچ نمیخوام؛ بجاش برام دعا کنین که تو 20 نفر کشور نفر اول بشم نه همون به نفر20 هم راضیم

    حوصله ندارم سال دیگه بخونم.
    همین سال اول قبول بشم


    بعدشم زود ازدواج کردن که مهم نیست، مهم چطور ازدواج کردنه! با کی ازدواج کردنه!
    راضی بودنه!

    کیفیت ازدواج مهمه نه زمانش!!!

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط reihane_b نمایش پست ها
    سلام صبوری جان
    راستش پست های خودت رو بیشتر خوندم،و تو پست سومت متوجه سوالت شدم!! ولی نمیدونم ماشاله مصباح الهدی عزیز و دختر بیخیال جون چطور همون اول این همه واست نوشتن!!!!!!!!! دستشون درد نکنه.
    به به ریحانه خانوم شما راه گم کردی اومدی تالار (شوخی)
    امیدوارم همیشه خوش و خرم با آقای شوهرتون زندگی کنین!
    حالا این وسط گاهی فقط گاهی ها یه سری هم به همدردی بزنین

    اینکه زیاد نوشتیم دلیل داره اگه پست اول مصباح الهدی و پست دوم منو تو صفحه نخست بخونی متوجه میشدی.(شوخی)

    سرشما درد نکنه:دی
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **

    ویرایش توسط دختر بیخیال : جمعه 29 فروردین 93 در ساعت 19:35

  14. 6 کاربر از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده اند .

    meinoush (جمعه 29 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), reihane_b (شنبه 30 فروردین 93), فدایی یار (جمعه 23 مرداد 94), فرهنگ 27 (جمعه 29 فروردین 93), مصباح الهدی (جمعه 29 فروردین 93)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 24 تیر 95 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    3,642
    سطح
    37
    Points: 3,642, Level: 37
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    24

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    30
    Array
    [QUOTE=مصباح الهدی;326113]
    سلام آقا رضا من داشتم با لحن شوخی و طنز صحبت می کردم.وگرنه تو اون استرس اولین تجربه ام که داشت قلبم بیرون می پریدکجا به فکر تست کردن و دست انداختن پسر مردم باشم!

    گفتم اولا متوجه شدم نمی خوریم.نه اینکه قبل خواستگاری.که خب خیلی باعث شد که من استرسم کمتر بشه.
    ولی خب خیلی سوال آماده کرده بودم و همشونو حفظ کرده بودم.همون اولای سوالات خودش گفت که من ادامه تحصیل و اشتغال همسرم را دوست ندارم .بعد هم خودشون گفتن اگه سوالی نیست من دیگه سوالی ندارم.یعنی قشنگ معلوم بود به هیچ نتیجه ای نرسیده.که من گفتم ببخشید اگه ممکنه این سوالات هم جواب بدین.(حالا اینم یک سوتی دیگه بود!!! ولی من دلم نمیومد اون همه تمرینم هدر بره. در ضمن من دقیق جملات را حفظ نکردم که.ماجرا 2 تا3 سال پیش بود.حدودی خاطره را با جنبه طنز تعریف کردم)

    بعدش اون خانواده واقعا آدم های با شخصیتی بودن و خیلی هم مذهبی.( با اون سوتی هایی هم که من دادم خودم اصلا فکر نمی کردم دیگه به من زنگ بزنن!)

    ولی این قدر با شخصیت بودن که زنگ زدن و گفتن از پذیراییتون متشکریم ولی پسرم به دلایل فلان(کار و تحصیل) فکر می کنه نمی تونه همسر مناسبی برای دخترخانمتون باشه.(البته حدودا گفتم دیگه.وگرنه یادم نیست دو سه سال پیش دقیق چی گفتن.ولی همین مضمون بود)

    یعنی این قدر مودب و با شخصیت!

    من برعکسش برای خود من پیش آمده.یعنی یک آقایی اومد خواستگاریم که خیلی استرس داشت(شاید او هم جلسه اولش بوده.نمی دونم) بعد رفتیم صحبت کنیم.منم سعی می کردم با آرامش باهاش صحبت کنم و سوالات قلمبه سلمبه نپرسم که اعتماد به نفسش کم بشه.
    بعد اولین سوالم هم در مورد مسائل مذهبی بود.گفت من راستش مذهبی نیستم و خیلی نماز و... نمی خونم.ولی روزه می گیرم و... (در صورتی که پای تلفن مادرشون یک چیز دیگه گفت)

    منم گفتم خب من برام مهمه که همسرم به واجبات پایبند باشه و کلا معیار اولم هست.و نماز برام خیلی خیلی مهمه.

    بعدش من دیگه سوال خاصی نداشتم.ولی خب اون بازم سوال پرسید.

    گفت میشه از معیاراتون کامل توضیح بدین و دقیق چه همسری می خواین.حتی قد و... اینا را هم لطفا بگید.

    منم دیگه گرفتم که حالا بنده خدا این همه راه اومده می خواد بدونه دخترا چی براشون مهمه.کلا معیارهای اون موقعم را گفتم.یک سری جملات در مورد هدف ازدواجم اضافه هم گفتم که اگه بعدا خواست بره خواستگاری بگه(البته اینو نمی گفتم که برای این می گما.منظورم اینه که اینا را با این نیت می گفتم.باز سوء تفاهم نشه)

    بعد گفت قد و قیافه چی؟ خودش هم خیلی پسر قد بلند و چارشونه بود.من گفتم خب ممکنه برای خیلی دخترا مهم باشه.

    یک کتاب هم بهش پیشنهاد دادم.گفتم من مشاوره رفتم کتاب ازدواج بدون شکست را بهم پیشنهاد دادند.اگه شما هم خواستین بخونید.سایت همدردی را هم بهش پیشنهاد دادم(حالا خدا کنه نیاد این پست را بخونه: ) )

    حالا یادم نیست این خواستگار بود یا یکی دیگه به من گفت من خیلی چیزا از شما یاد گرفتم.

    تازه یک خواستگار دیگه هم همون اول معلوم شد به هم نمی خوریم ولی خودش گفت بازم حالا شاید بهتر باشه صحبت کنیم.آقا پسر می خواست بره یک شهر دیگه.من گفتم من پدرم اصلا اجازه همچین چیزی را نمی دن.

    ولی بعدش خودش باز یک سری سوال می پرسید.منم جواب می دادم.اونم معلوم بود که بیشتر می خواد تجربه کسب کنه.
    حالا شاید اینا برای شما عجیب باشه.ولی به خدا واقعیت داره!

    شاید به این دلیل که بنده خدا ها گل و شیرینی گرفته بودن و تو این تهران با کلی ترافیک اومده بودن،حداقل می خواستن بدونن تو خواستگاری چه سوالاتی میشه پرسید و یا دخترا چی جواب می دن.

    ما هم از اون تیپ خانواده ها نیستیم که با یک نگاه عاشق بشیم و حرفای عاشقانه بزنیم که.

    و تا حالا در مورد من که نشده کسی جلسه اول دلبستم بشه.


    موفق باشید



    - - - Updated - - -



    این دفعه گفتم مورد اول را زود بنویسم ارسال کنم تا تو نیومدی!!!

    خدا را شکر گویا تو هم مثل من محدویت پست نداری!یکم خطر ناکه

    من که تا میام یک پست می زنم؛بعدش ارسال می کنم؛می بینم دو سه تا پست تو این تاپیک زده شده!

    ولی ما که بخیل نیستیم.شما زود تر عروسی کن.اصلا از امشب تو زیارت عاشورای تاپیک صبوری می گم دختر بی خیال زودتر عروس بشه!خوبه؟

    ولی زود تر عروس بشی.من زود تر نامزد کنم دیگه!(شوخی)



    ولی صبوری جان در مورد سوالات بعدی.فکر می کنم بهتره با مادرت یکم صمیمانه صحبت کنی.

    تا حالا باهاشون صحبت کردی؟
    من خودم می دونی چه جوری سر صحبت در ازدواج را با مادرم باز کردم؟

    رفتم با مادرم در مورد ازدواج خودش با بابام پرسیدم.در مورد آشناییشون.جلسه خواستگاریشون.

    اینکه نامزدیشون چه جور بوده.اینکه اول عاشق بابا بود یا الان!

    دیگه مادرم خودش از سوالام و صحبت هام گرفت که من هم دوست دارم ازدواج کنم!

    مثلا حتی اینو می پرسیدم مامان الان احساس می کنی ای کاش یک انتخاب دیگه می داشتی؟ یا مثلا اولا بابا را بیشتر دوست داشتی یا الان؟

    اصلا کلا این جوری صحبت کنی مادرت خیلی نگران می شه که دخترم دیگه به ازدواج جدی جدی نیاز پیدا کرده ها! اگه خواستگار زنگ زد بهش بگم.یا حواسم تو جمع باشه که اگه کسی دنبال دختر خوب بود جذبش کنم و...

    اگه خواستی درمورد مادرت یکم توضیح بده.اصلا اهل حرف زدن و...
    سلام خانومه مصباح الهدی امیدوارم ک ناراحتتون نکرده باشم
    همه اینای ک گفتین درس قبول دارم اون اقای ک خودشون گفتن نماز نمیخونم نمیدونسن ک شما بخاطر اون از الان جوابتون منفیه بخاطره اون سوال میپرسیدن تو حرفاتون مشخصه ک زود قضاوت کردین درباره خواستگاراتون به نظره من اونا نمیدونستن ک جوابه شما منفیه


    - - - Updated - - -

    [QUOTE=مصباح الهدی;326113]
    سلام آقا رضا من داشتم با لحن شوخی و طنز صحبت می کردم.وگرنه تو اون استرس اولین تجربه ام که داشت قلبم بیرون می پریدکجا به فکر تست کردن و دست انداختن پسر مردم باشم!

    گفتم اولا متوجه شدم نمی خوریم.نه اینکه قبل خواستگاری.که خب خیلی باعث شد که من استرسم کمتر بشه.
    ولی خب خیلی سوال آماده کرده بودم و همشونو حفظ کرده بودم.همون اولای سوالات خودش گفت که من ادامه تحصیل و اشتغال همسرم را دوست ندارم .بعد هم خودشون گفتن اگه سوالی نیست من دیگه سوالی ندارم.یعنی قشنگ معلوم بود به هیچ نتیجه ای نرسیده.که من گفتم ببخشید اگه ممکنه این سوالات هم جواب بدین.(حالا اینم یک سوتی دیگه بود!!! ولی من دلم نمیومد اون همه تمرینم هدر بره. در ضمن من دقیق جملات را حفظ نکردم که.ماجرا 2 تا3 سال پیش بود.حدودی خاطره را با جنبه طنز تعریف کردم)

    بعدش اون خانواده واقعا آدم های با شخصیتی بودن و خیلی هم مذهبی.( با اون سوتی هایی هم که من دادم خودم اصلا فکر نمی کردم دیگه به من زنگ بزنن!)

    ولی این قدر با شخصیت بودن که زنگ زدن و گفتن از پذیراییتون متشکریم ولی پسرم به دلایل فلان(کار و تحصیل) فکر می کنه نمی تونه همسر مناسبی برای دخترخانمتون باشه.(البته حدودا گفتم دیگه.وگرنه یادم نیست دو سه سال پیش دقیق چی گفتن.ولی همین مضمون بود)

    یعنی این قدر مودب و با شخصیت!

    من برعکسش برای خود من پیش آمده.یعنی یک آقایی اومد خواستگاریم که خیلی استرس داشت(شاید او هم جلسه اولش بوده.نمی دونم) بعد رفتیم صحبت کنیم.منم سعی می کردم با آرامش باهاش صحبت کنم و سوالات قلمبه سلمبه نپرسم که اعتماد به نفسش کم بشه.
    بعد اولین سوالم هم در مورد مسائل مذهبی بود.گفت من راستش مذهبی نیستم و خیلی نماز و... نمی خونم.ولی روزه می گیرم و... (در صورتی که پای تلفن مادرشون یک چیز دیگه گفت)

    منم گفتم خب من برام مهمه که همسرم به واجبات پایبند باشه و کلا معیار اولم هست.و نماز برام خیلی خیلی مهمه.

    بعدش من دیگه سوال خاصی نداشتم.ولی خب اون بازم سوال پرسید.

    گفت میشه از معیاراتون کامل توضیح بدین و دقیق چه همسری می خواین.حتی قد و... اینا را هم لطفا بگید.

    منم دیگه گرفتم که حالا بنده خدا این همه راه اومده می خواد بدونه دخترا چی براشون مهمه.کلا معیارهای اون موقعم را گفتم.یک سری جملات در مورد هدف ازدواجم اضافه هم گفتم که اگه بعدا خواست بره خواستگاری بگه(البته اینو نمی گفتم که برای این می گما.منظورم اینه که اینا را با این نیت می گفتم.باز سوء تفاهم نشه)

    بعد گفت قد و قیافه چی؟ خودش هم خیلی پسر قد بلند و چارشونه بود.من گفتم خب ممکنه برای خیلی دخترا مهم باشه.

    یک کتاب هم بهش پیشنهاد دادم.گفتم من مشاوره رفتم کتاب ازدواج بدون شکست را بهم پیشنهاد دادند.اگه شما هم خواستین بخونید.سایت همدردی را هم بهش پیشنهاد دادم(حالا خدا کنه نیاد این پست را بخونه: ) )

    حالا یادم نیست این خواستگار بود یا یکی دیگه به من گفت من خیلی چیزا از شما یاد گرفتم.

    تازه یک خواستگار دیگه هم همون اول معلوم شد به هم نمی خوریم ولی خودش گفت بازم حالا شاید بهتر باشه صحبت کنیم.آقا پسر می خواست بره یک شهر دیگه.من گفتم من پدرم اصلا اجازه همچین چیزی را نمی دن.

    ولی بعدش خودش باز یک سری سوال می پرسید.منم جواب می دادم.اونم معلوم بود که بیشتر می خواد تجربه کسب کنه.
    حالا شاید اینا برای شما عجیب باشه.ولی به خدا واقعیت داره!

    شاید به این دلیل که بنده خدا ها گل و شیرینی گرفته بودن و تو این تهران با کلی ترافیک اومده بودن،حداقل می خواستن بدونن تو خواستگاری چه سوالاتی میشه پرسید و یا دخترا چی جواب می دن.

    ما هم از اون تیپ خانواده ها نیستیم که با یک نگاه عاشق بشیم و حرفای عاشقانه بزنیم که.

    و تا حالا در مورد من که نشده کسی جلسه اول دلبستم بشه.


    موفق باشید



    - - - Updated - - -



    این دفعه گفتم مورد اول را زود بنویسم ارسال کنم تا تو نیومدی!!!

    خدا را شکر گویا تو هم مثل من محدویت پست نداری!یکم خطر ناکه

    من که تا میام یک پست می زنم؛بعدش ارسال می کنم؛می بینم دو سه تا پست تو این تاپیک زده شده!

    ولی ما که بخیل نیستیم.شما زود تر عروسی کن.اصلا از امشب تو زیارت عاشورای تاپیک صبوری می گم دختر بی خیال زودتر عروس بشه!خوبه؟

    ولی زود تر عروس بشی.من زود تر نامزد کنم دیگه!(شوخی)



    ولی صبوری جان در مورد سوالات بعدی.فکر می کنم بهتره با مادرت یکم صمیمانه صحبت کنی.

    تا حالا باهاشون صحبت کردی؟
    من خودم می دونی چه جوری سر صحبت در ازدواج را با مادرم باز کردم؟

    رفتم با مادرم در مورد ازدواج خودش با بابام پرسیدم.در مورد آشناییشون.جلسه خواستگاریشون.

    اینکه نامزدیشون چه جور بوده.اینکه اول عاشق بابا بود یا الان!

    دیگه مادرم خودش از سوالام و صحبت هام گرفت که من هم دوست دارم ازدواج کنم!

    مثلا حتی اینو می پرسیدم مامان الان احساس می کنی ای کاش یک انتخاب دیگه می داشتی؟ یا مثلا اولا بابا را بیشتر دوست داشتی یا الان؟

    اصلا کلا این جوری صحبت کنی مادرت خیلی نگران می شه که دخترم دیگه به ازدواج جدی جدی نیاز پیدا کرده ها! اگه خواستگار زنگ زد بهش بگم.یا حواسم تو جمع باشه که اگه کسی دنبال دختر خوب بود جذبش کنم و...

    اگه خواستی درمورد مادرت یکم توضیح بده.اصلا اهل حرف زدن و...







    سلام خانومه مصباح الهدی امیدوارم ک ناراحتتون نکرده باشم
    همه اینای ک گفتین درس قبول دارم اون اقای ک خودشون گفتن نماز نمیخونم نمیدونسن ک شما بخاطر اون از الان جوابتون منفیه بخاطره اون سوال میپرسیدن تو حرفاتون مشخصه ک زود قضاوت کردین درباره خواستگاراتون به نظره من اونا نمیدونستن ک جوابه شما منفیه
    ماشا خواستگار شمام زیاد بودن ایشالا خوشبخت شین

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط reihane_b نمایش پست ها
    سلام صبوری جان
    راستش پست های خودت رو بیشتر خوندم،و تو پست سومت متوجه سوالت شدم!! ولی نمیدونم ماشاله مصباح الهدی عزیز و دختر بیخیال جون چطور همون اول این همه واست نوشتن!!!!!!!!! دستشون درد نکنه.

    در مورد نحوه برخورد با پیشنهاد خواستگاری :
    راستش پیشنهادای خواستگارای منم بیشتر از اطرافیان به مادرم گفته میشد،فقط بعضی جاها که مادرم رو نمیشناختن (یعنی فقط خودم رو دیده بودن و پسندیده بودن) به خودم گفته میشد ،من تا زمانیکه اصلا قصدش رو نداشتم که خیلی راحت میگفتم ببخشید قصد ازدواج ندارم،
    ولی همین 1 سال اخیر تقریبا که قصدش رو داشتم،وقتی به خودم گفته میشد (غیر از پسر ها!!! مثلا یه خانم بود) کمی خجالت میکشیدم!(حتی اگه خجالت نمی کشیدم اداش رو در میاوردم) بعدش میگفتم راستش این صحبت شما غیرمنتظره بود و من نمیدونم چی باید بگم!! بعد اگه ازم کمی مشخصات میپرسیدن،منم یه کم زمزمه ای حرف میزدم و مشخصات میگرفتم!!
    اگه اون موقع شماره خونه رو بهشون داده بودم که هیچی! ولی اگه هنوز نداده بودم یه جورایی از زیرش در میرفتم! اگرم با خونه تماس میگرفتن میگفتم مامانم سریع بگه نه

    ولی مادرم!!!! کلی خواستگارام رو میپروند!!! خودش جمع میکرد خودش هم میپروند...
    مامانم چون برخورد خوبی داره و روابط زیادی داره، واسه همین خیلی از پیشنهادای منم از طرف همین دوستان و آشنایان مادرم بود...(رفتار مادر و روابط اجتماعیش خیلی توی تعداد خواستگارای یه دختر میتونه تاثیر گذار باشه)
    اما از اونطرف وقتی واسه من بهش پیشنهاد میدادن با سیاست برخورد نمیکرد! بهش میفهموند که من خیلی مشکل پسندم و هر کسی رو قبول نمیکنم واسه خواستگار و فلان... !!
    مادرت باید خیلی با سیاست برخورد کنه توی پیشنهادای خواستگاری و جلسات خواستگاری،خیلی مهمه

    ----------------------------------------------
    در مورد پذیرش فرد جدید،چرا ازدواج کنیم و... من خودم تو مجردیم (حالا انگاری 10 ساله ازدواج کردم) خیلی تصورات داشتم مثل این چیزایی که دختر بیخیال گفتن!
    تو نداشتی واقعا؟؟
    از طرفی منم پذیرش شخص جدید واسم سخت بود، الانم خیلی سریع با نامزدم مچ نشدم! هر چند به نظرم واسه پسرا خیلی راحت تره... ولی واسه ما دخترا یه کم زمان بر هست
    اما اگه واقعا هیچ حسی نداری،هیچ نیازی تو خودت نمی بینی، هیچ تمایلی به ازدواج و اون فانتزی های دخترونه! نداری،زیاد عجله نکن.

    راستی یه مورد دیگه هم اینکه، منم مثل تو به خیلیا اجازه خواستگاری ندادم،به نظرم این کار اشتباست. اینجوری خیلی موقعیت ها رو از دست میدی اگه واقعا قصد ازدواج داری.
    چون تا با پسری حرف نزنی مهرش به دلت نمی شینه،
    ممکنه یه پسر یکی از معیارات رو کم و زیاد داشته باشه،ولی وقتی باهاش حرف زدی بپسندیش و به دلت بشینه.
    خیلی سریع همه رو رد نکن، اگه خیلی از معیارات دور هستن رد کن،ولی اگه فقط یه مورد کوچیک رو ندارن،حداقل این فرصت رو به هر دو طرف بده،پشیمون نمیشی عزیزم

    آرزو میکنم امسال همتون ازدواج های موفق داشته باشید.





    سلام ریحانه خانوم
    ببخشید شما ک شماره میدادین موقع شماره خواستن ازتون چرا جوابه رد میدادین ندیده
    لطف میکنین توضیح بدین ممنونم
    ویرایش توسط reza-m : جمعه 29 فروردین 93 در ساعت 20:14

  16. کاربر روبرو از پست مفید reza-m تشکرکرده است .

    reihane_b (شنبه 30 فروردین 93)

  17. #9
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    صبوری من با همه راهنمایی های دوستان موافقم به جز اینکه می گن الان فکر ازدواجو نکنی چون امادگیشو نداری.
    ببین خواستگاراتو راه بده بیان ببینیشون ریحانه راست می گه شاید باهاشون حرف بزنی ببینیشون به دلت بشینن. دیگه یه دیوار خودت یا مادرت نکشین جلو خواستگارا. خوبه من 32 سالمه ازدواج نکردم؟؟ الان که خواستگار زیاد میاد خوب بذار یه تعدادشون که خوبن بیان ببینیشون دیگه.
    تو نوشتی که خیلی مذهبی هستی و ساق و این چیزا هم می پوشی. خوب وقتی خیلی مذهبی هستی احتمالا خیلی هم حد و مرز داری توی روابطتت با جنس مخالف بنابراین هیچوقت حتی یه ذره هم به یه مرد نامحرم نزدیک نشدی که ببینی شاید دلت ازدواج بخواد.
    تو فیلم و سریالا هم که می بینی هیچوقت نشده دلت ازدواج بخواد؟ زوجی که خیلی با هم هماهنگ باشن و از دیدنشون واقعا خوشحال بشی و خدا رو شکر کنی که بالاخره تونستی یه زوج انقدر خوب رو ببینی و این زیبایی رو ببینی تا حالا پیش نیومده ببینی؟
    یا مثلا توی فامیلای نزدیک مثله برادر پسر خاله پسر عمه پسر عمو هیچکسی رو ندیدی که ببینی ازدواج کرده باشه و با زنش خیلی هم خوشحال باشه؟
    به این چیزا فکر کن.

    ازدواج ادما واسه عشق واسه رابطه جنسی و هوس واسه تداوم نسل و بچه دار شدن واسه کنار هم بودن و پیش رفتن برای یه هدف مشترک احتمالا بزرگ واسه اینکه انقدر همدیگه رو دوست دارن که اون طرف مقابل براشون خاص میشه و در فلبش جا می گیره واسه ارامشی که کنار اون شخص خاص شده می گیرن و اروم می گیرن پیشش می کنن. اینارو الان یادم میاد.

    بعضی وقتا ادما ازدواج می کنن چون همه ازدواج می کنن اینکارو می کنن تا روال عادی زندگیشون پیش بره. خونه ای داشته باشن که توش یکی منتظرشون باشه صبح که بیدار میشن یکی پیششونه که بهش لبخند بزنن و لبخند بزنه. و از این چیزا. ضمن اینکه اصلی ترینش رابطه جنسی براشونه که می خوان از یه راه امن و بی اضطراب پاسخشو بدن. کلا می خوان کارکنن بچه بزرگ کنن زندگی کنن. اغلب ازدواجای به روش سنتی فکر می کنم این طوری شروع می شن. کم کم علاقه هم بیشتر میشه.

    بعضیا ازدواج می کنن چون خیلی عاشق هم شدن یه جور حس دوست داشتن همراه با کشش به طرف مقابل که نمی تونن ازش جدا شن. حتی ممکنه یکیشون هم متاهل باشه اما انقدر عاشق بشن که جدا شه از همسرش و با هم ازدواج کنن. یعنی انقدر کشش بین دو نفر زیاده که هیچی نمی تونه جلوشونو بگیره حتی اگه همه ادما و فامیلا بفهمن و یه جورایی هم مایه ابروریزی بشه بازم تنها چیزی که حس می کنن همون کشش خیلی شدیده. امکانش هم زیاده که بعد یه مدت هم از هم جدا شن.

    بعضیا ازدواج می کنن چون می بینن اون کسی که یه عمر دنبالش می گشتن اینجاست پیششون. می خوان همیشه پیشش باشن و پیششون باشه. می خوان بقیه عمرشونو با هم بگذرونن. کسی که وقتی کنارشن وقتی هست کنارشون همه ی دنیا واسشون میشه یه سکوت بزرگ یه زمان باز ایستاده. یه ارامش ابدی شیرین. جایی میشه که انگار فقط خودشه و اونی که دوسش داره. دیگه هیچی و هیچکسی نیست. خودش و کسی که دوسش داره و ارامی. ارامیه بزرگ. مثله اینه که ادم یه عمر جلز ولز زده دربو داغونه و بیچاره یه دفعه ای می بینه هوا خوب و ملایم شده دیگه هیچ جاییش درد نمی کنه دیگه توی اتیش نیست. دیگه اروم ارومه. این زوال ناپذیره. در این عشق هر چی به زبون ادم میاد عین شعره حتی کسی که نمی نویسه هم یه جورایی انگار یه دفعه ای پر از نوشته های مهم میشه.
    من این عشقو می خوام. اما باید دو طرفه باشه پیدا نمی کنم.

    بعضیا ازدواج می کنن چون ممکنه یه هدف مشترک داشته باشن. ممکنه یه هدف علمی سیاسی یا هر چی داشته باشن که دوتایی بهتر بتونن بهش برسن. یه ازدواج معقولو منطقیه. تا وقتی که هدف باشه اینا هم کنار هم تلاش می کنن و همچنان کنار هم باقی میمونن. بعدش هم که به هدف رسیده باشن دیگه انقدر که کنار هم بودن به هم عادت کردن. اینا هم از هم جدا نمیشن.

    بعضیام نه اون عشق شدیدو دارن نه سنتی ازدواج می کنن و نه اینکه اون ارامشه باعث ازدواجشون میشه. خیلی معمولی تر و خفیف تره حسشون. یه دوست داشتن ملایمه. اینکه اون ادم ادمیه که میشه دوستش داشته باشن.
    اینا هم احتمالا از هم جدا نمیشن اما نیازه اروم اروم و عاقلانه توی زندگی مشترکشون پیش برن.

    فعلا اینارو یادم میاد.
    اما در هر حال چیزی که مهمه اینه که ادم پیش بره و راکد نمونه. ازدواج خوب هم می تونه یه راه این پیش رفتن باشه.

    موفق باشی.
    ویرایش توسط meinoush : جمعه 29 فروردین 93 در ساعت 18:47

  18. 7 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    mis-marjan (جمعه 29 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), reihane_b (شنبه 30 فروردین 93), reza-m (جمعه 29 فروردین 93), فدایی یار (جمعه 29 فروردین 93), مصباح الهدی (جمعه 29 فروردین 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 مرداد 95 [ 11:31]
    تاریخ عضویت
    1392-7-29
    نوشته ها
    211
    امتیاز
    3,415
    سطح
    36
    Points: 3,415, Level: 36
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    320

    تشکرشده 515 در 170 پست

    Rep Power
    35
    Array
    وای ماشالا چه تاپیکی شده در عرض تایپ متن متوجه میشم سه تا پست ارسال شد
    واقعا از خوندن پستاتون حس خوبی گرفتم و باعث شد خودمم در این مورد فکر کنم که چرا به ازدواج نیاز دارم یا چرا باید ازدواج کنم؟!
    1)گاهي از خودم ميپرسم با ازدواج ميخوام به چي برسم كه الان ندارم
    نمیخوام طوری بهت تلقین کنم که همه مشکلات با ازدواج حل میشه که انتظار یه زندگی رویایی رو داشته باشی
    ولی من اینطوری برداشت میکنم که وارد شدن به یه عرصه جدید رو شامل میشه
    وقتی یه سری اطرافیان رو می بینم که ازدواج کردن و از کارا و مسئولیت هاشون میگن دچار استرس میشم اما به نظرم ازدواج همین استرس هاشم شیرینه!
    مثل وارد شدن به دوره جوونی (من دوره جوونی ام رو خیلی دوست دارم) اما یه تفاوت عمده دارن ما دوره جوونی رو خودمون به تنهایی داریم سپری می کنیم ولی توی ازدواج یه شخص جدید وارد زندگیت میشه که حتی از پدر و مادر هم بهت نزدیک تره حرفایی که به پدر و مادر نمیزنی میتونی بهش بگی و خیلی تفاوتای دیگه
    در کنار همه مواردی که دوستای عزیز در نیاز به ازدواج گفتن چند موردی که به ذهنم خطور کرد رو مثال میزنم
    من وقتی کلافه میشم و بی حوصله یا زمانی که اشکم در میاد و دلم میگیره دوست دارم سرمو رو شونه کسی بذارم و گریه کنم
    اصلا تا حالا نشده در حضور کسی از ته دل گریه کنم ولی یکی کارایی که حتما دوست دارم بعد ازدواج انجام بدم اینه که یه بار برای همسرم از ته دل گریه کنم و سرمو بزارم رو شونش (لابد اونم با خودش میگه این دختره رو با هزاران مدل افسردگی انداختنش به من یه بار به یکی از دوستام گفتم مرده بود از خنده گفت مردم آرزوهای بزرگ دارن که شوهرشون براشون طلا بخره یا هزار تا کار مهم انجام بدن اونوقت تو عقده گریه کردن برای شوهرت به دلت مونده)
    یا مثلا وقتی میرم خونه خواهرم و میبینم یه غذای خوشمزه درست کرده و یه سفره رنگین چیده حض میکنم دلم میخواد منم این کارو انجام بدم یا وقتی می بینم به خاطر شکمو بودن شوهرش ذوق میکنه غذاهای جدید یاد بگیره و بعدش شوهرش کلی قربون صدقش میره دلم میخواد منم برای همسرم این کارارو انجام بدم (خدایی اگه همسر آیندم بفهمه انقدر برای اومدنش آرزوهای قشنگ دارم با آخرین سرعت خودشون به من میرسونه)
    4)من به سختي ميتونم حضور فرد جديد رو در زندگيم بپذيرم وقتي اسم اين فرد همسر بشه كه ديگه بدتر.

    این نگرانی اکثر دختراست با اینکه الان ذوق داریم ازدواج کنیم اما وقتی مسئله کمی جدی تر میشه و حس میکنم شرایط داره خوب پیش میره سریع واکنش نشون میدم در حالی که از طرف خوشم اومده
    پس فقط تو نیستی که همچین حسی داری
    الکی که نیست یه شخص جدیدی وارد زندگیت میشه در کوتاه ترین مدت میشه نزدیک ترین شخص بهت، پس طبیعیه نگران بودن
    مطمئن باش این نگرانی با جدی شدن خواستگارا کمتر میشه

    اینکه چطوری این مسئله رو با مادرت عنوان کنی یا چطوری به خواستگار بفهمونی که میل داری یا نه؟


    فقط کافیه در مورد خواستگارات با مادرت مشورت کنی یا اگر موردی به خودت گفت با مادرت در میون بذار یه ذره هم حالت خجالت به خودت بگیر که دیگه مادرت کاملا متوجه میشه
    اگرم می بینی مادرت از سمت خودش رد میکنه بهتره یه بار باهاش صحبت کنی و نشون بدی که دوست داری در مورد خواستگارا بیشتر بدونی و تا حرف نزدی رد نکن
    البته اکثر مادرا همین طور هستن مادر خودم یه مدت گیر داده بود هر خواستگاری با شغل آزاد زنگ میزد میگفت دختر من کارمنده و ترجیح میده همسرش مثل خودش باشه و من اینو بعد از رد کردن 3 مورد متوجه شدم و به مادرم گفتم مادر عزیزم ملاک من شغل آبرومنده که نیازهای اساسی زندگی رو برطرف کنه
    یا یه مدت گیر داده بود زیر لیسانس رو راه نمیداد البته بهش حق میدم چون یه مدت خودم خیلی حساس شده بودم اما باهاش صحبت کردم و گفتم تحصیلات ملاک صد در صد من نیست

    در مورد برخورد با خود خواستگار:
    اگر نظرت مثبت بود بستگی داره کی مطرح کنه اگر خودش مطرح کرد مستقیم بگو ترجیح میدم این مسئله با خانوادم مطرح بشه و مسلما اگر ایشون تصمیم جدی داشته باشن بلافاصله شماره منزل یا آدرس رو جویا میشن
    اما اگر خود آقا پسر نباشه شرایط آقا پسر رو سوال کن و بعد بگو ترجیح میدم با خانواده مطرح بشه و سریع شماره ازتون میگیرن
    اگرم که مایل نبودی بگو قصد ازدواج ندارم
    توصیه میکنم تا زمانی که با آقا پسر صحبت نکردی رد نکن
    آدما رو از ظاهرشون نمیشه شناخت شاید باهاش صحبت کردی و ازش خوشت اومد
    ایشالا به زودی همه دخترای مجرد همدردی ازدواج کنن و به اون دغدغه هاشون برسن

  20. 5 کاربر از پست مفید mis-marjan تشکرکرده اند .

    meinoush (جمعه 29 فروردین 93), paiize (شنبه 30 فروردین 93), reihane_b (شنبه 30 فروردین 93), فدایی یار (پنجشنبه 04 اردیبهشت 93), دختر بیخیال (جمعه 29 فروردین 93)


 
صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.