دوستم تمرکزمو بر خواستگاری بهم زده
سلام.
همانطور که در تاپیک های قبلیم عنوان کردم با یکی از دوستام بیش از حد به هم وابسته بودیم و وقتی کار داشت به جاهای باریک میکشید. تصمیم گرفتم طردش کنم تا هم اون به شوهرش بی اهمیت نباشه و خیانت نکنه. هم من زندگیم مختل نشه و درگیر گناه نشم.
من همه جوره سعی میکنم بهش بی محل باشم، اگرم کامل دوستیمونو تمامش نکردم واسه اینه که سریعا تهدیدم میکنه به این که خودکشی میکنه. یه بار هم باور نمیشد اما این کارو کرد!
اما گاهی دلم به حالش رحم میاد. من که از سنگ نیستم.
مثلا دیشب، باهام تماس گرفت و هق هق کنان انقدر گریه کرد و نفرین که تو بی احساسی و بازیم دادی و تمام زندگیم تحت تاثیر توست و لعنت به من و لعنت به تو و این حرفا که گفتم این همین الان سکته می کنه. من هیچ جوابی بهش ندادم، اما فکرمو شدید درگیر کرد و امروز که واسم خواستگار اومده بود تمام تمرکزم بر این بود که اگه بخوام ازدواج کنم چی سرش میاد؟ در حالی که اگه ازدواج کنم واسم دردسر بزرگیه. نباید باشه و اگه رهاش کنم نمیدونم چی سرش میاد. جوری بهم وابسته است که شوهرش باهام تماس گرفته که تورو خدا رابطه تو باهاش بهتر کن داره جلو چشمام پزمرده و نابود میشه!
امروزم از خواستگاریم خبر نداشت.
مورد دیگه اینکه من نمیخوام تو این ایام (ماه صفر و رحلت پیامبر و اینها) خواستگاریم باشه. حس خوبی ندارم، اما خانواده اهمیت نمیدن و اگه بگم به عقایدم توهین میکنن. همچنین به این فکر میکنم که حتما واسه اونا هم مهم نیست که یه هفته صبر نکردن و همین الان ذهنیتمو منفی کردن. ضمن اینکه فرجه امتحاناتم شروع شده و نگرانم. البته امروز در حد معارفه بود و طبق رسوم ما حداقل دو ماهی از خواستگاری تا زمانی که نظر بنده رو جویا شن طول میکشه!
و در آخر اینکه میترسم تاثیر این دوستم باعث شه صحیح تصمیم نگیرم. مثلا بی دلیل و به یه بهونه جواب رد بدم یا بی هوا جواب مثبت بدم که من رو متعلق به دیگری ببینه و فراموشم کنه. همچنین من یه فوبیا، یه استرس مقابل خواستگاری دارم که هرچند دوست دارم از تنهایی رها شم، اما به محض خبری از خواستگار دوست ندارم بیان. امروز همش میلرزیدم و قلبم تند تند میزد و کم مونده بود پسره رو پرت کنم از خونه بیرون تا آروم شم!طبیعیه؟!