چرا یه دختر دمدمی مزاجم؟؟؟
سلام... من 29 سالمه
14سالگی عاشق کسی شدم که تو تیپ و چهره و خوبیهایی که دیگران میگفتن نمونه بود از نظرم....همسایمون بود... 16 سالگی دوس شدیم و 17 سالگیم اومد خودش با خانوادم صحبت کرد که 2سال بهش وقت بدن...تمام این مدت عاشقش بودم... تا تو همون ایام کم کم دیدم هرکس یکیو دوس داره میره میگرتش و بهش فشار آوردم ولی قبول نکرد... تا خواهرش ازدواج کرد با پسری که از لحاظ تحصیا و کار و اخلاق همه حسرتشو می خوردن و دخترای محلمون از حسودی قطع رابطه کردن با خواهرش... اونموقع به خودم گفتم مگه من چی کم دارم که چنین کسی نصیبم نشه؟؟؟ و شروع به مقایسه کردمو رابطمون سرد و سردتر شد... اون ادعا داشت که دوستم داره ولی عملا اصلا کاری نمیکرد نه کاری نه درسی، فقط خوش میگذروند و حتی با دخترای دیگه دوس میشد... من هم بخاطر مقایسه عاشق چند نفر دیگه میشدم دیگه اصلا برام زیبا نبود و زشت و قدکوتاه میدیدمش ولی هرگز به خودم اجازه خیانت ندادم و فقط تو خلوتم زجر کشیدمو از درس و زندگی افتادم تا اینکه از شهر ما رفتن... چند ماه بعد نمیدونم چیشد که خنوادش یهو موافق شدن و خودشون اومدن خواستگاری ولی من واقعا نمیخواستم چون فکر میکردم هیچی نداره و هیچ حسی داشتم بهش و از دیگران خوشم میومد... اونم خودش هی میگفت نمیتونه و این خواستگاریا تا 23 سالگی من طول کشید... در این مدت رابطه ما در حد یه تماس اونم هر 3 ماه یبار بود تا اینکه خودش رفت و دیگه خبری ازش نداشتم منم پیگیر نشدم
چهارسال درسمو خوندمو با هیچکس رابطه نداشتم... تو این مدت معیار خاصی برای همسر هم نداشتم و کلا عقیدم این بود با هرکس میشه زندگی کرد و چیزی مهم نیس جز آرامش و... البته ظاهر و قدو قواره و کار خوبم برام مهم بود. کلا هرچی که اون نداشت، و بشدت بخاطر ترس از همین تکراری شدن از دوستی فراری و دنبال ازدواج سنتی بودم
تا اینکه 27 سالگی از طریق فیس بوک با کسی آشنا شدم... آدم فوق العاده صادقی بود و حتی آدرس خونه و محل کار و هکه چی رو به من داد که فامیلمون که تو شهرشونن برن ازش تحقیق کنن و رمز همه چی حتی کارتشو...
2سال ازم کوچکتر بود ولی چون برادرش هم با همین شرایط با خانمش ازدواج کرده اصلا براش مهم نبود و اصلا نه چهره و نه اخلاقش اینو نشون نمیده ولی دقیقا برعکس شخص قبلی... هدفمند، اهل درس، خانواده دار و خانواده دوست، اهل کارو تلاش، بشدت اهل صحبت کردن و منطق، علاقه مند به من، مثل خودم تمیز و مقرراتی و البته برعکس من شو و ماشاالله سرزنده...
اوایل که عکشو دیدم از چهرش خوشم نیومد ولی وقتی از نزدیک دیدمش بنظرم نقصی نداشت... تیپشم کاملا مردونه و خوب بود و میتونم بگم کلا زیبا... آدم معتقدی هم هست و به نمازشو فرایضش کلا اهمیت میده چیزی که من خیلی دوس دارم و علاوه بر این در چندین رشته مختلف چه علمی چه ورزشی کار کرده و کلا طوریه که همه تو اخلاق و خصوصیات عالی میدوننش...
ولی من از روز اول آشنایی همش میگفتم ما دوستسم پس همه چی تکراری شده مثل قبلی و من سنی میخوامو کلی بهونه که بخوام بگم رزیاده، کلا تو تردید بودم با اینکه همیشه دنبال چنین خصوصیاتی بودم:102:
از زیادی کامل بودنش گاهی خسته میشدم حتی...بعد 8ماه دوستی بنابه دلایلی رابطمونو قطع کردیم و تو اون مدت اطمینان داد که بر نمیگرده و کلا حتی اس هم نمیداد... تو اون مدت خواستگارهای زیادی داشتم ولی اصلا نمیتونستم خودمو کنار کسی جز اون تصور کنم...بعد 7ماه دوری وقتی کاملا نا مید شده بودم برگشت... بخاطر شرایطی که توضیحش طولانیه می دونستم که پای خیانت در میون نیست و دلایلشو درک میکردم همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه حدود 5ماه پیش دوباره مثل رابطه قبلی افکار بهم هجوم آوردن...
دارم دیوونه میشم... هرروز یه چیزی تو مغزم میگه این رابطه رو رها کن و برو با یه آدم جدی که تازگی داره... مه همینقدر خوبن و بی خیال خوبیهاش... چون هیچ نقصی توش پیدا نمیکنم گیر دادم به قدیش...البته 11 س از من بلندتره... وی من گیر دادم که از آدمای خیلی کشیده مثل 180 به بالا خوشم میاد و تنها دلیلم شده همین... در حالیکه این معیارو تو خواستگارام نداشتم و قبلا حتی از خواستگاری تو همون جلسه خوشم اومده بود که هم قد خودم بود تقریبا...
نمیدونم چیکار کنم...چرا این فکرا میاد توسرم... با اینکه از محبت با وجود راه دور چیی کم ندارم و در ر شرایطی از خودش خبر میده و از من خبر میگیره..تمام اوقات بیکاریشو که البته زیاد نیست با من حرف میزنه و مطمئنم که بشدت بهم علاقه داره...
نمیدونم چمه...هرکسی که قدش بلند باشه رو ازون بهتر میبینم...اطرافیانم میگن تودیوونه ای که از چنین آدمی میگذری و فکر میکنی همه خوبن...
نمیخوام ازش بگذرم ولی شدت فکرام خیلی زیاده...
من کلا به هیچ وجه متظاهر نیستم ... موقع اس بازی یا حرفیدن باهاش یا تو فکرم یا وقتی عکساشو میبینم کلا قربون صدقش میرم و همیشه با عشق باهاش صحبت میکنم ولی نمیدونم چراحس میکنم میخوام فرار کنم ازش و برم یه جایی که دست هیچکس بهم نرسه...