با این همه نخواستن چطوری زندگی کنم ؟
درخانه پدرم عاشق تک پسرش که فرزند اخرش است میباشد.این کهمیگم عضق واقعا عشقه .یه حالات و رفتارایی دیدم ازش که نمیتونم توصصیف کنم.مثلایکبارتوبیمارستان بود بعداز یک هفته رفتم دیدنش فقط اسم برادرمو صدا میزد و به من گفت حرف نزن نمیتون حالاتشو توصیف کنم.وقتی میگم میخوام ازش پیش دایی یا عمو بدگویی کنم میخواد خودشو بزنه.
مادرم !! مادرم که نمیتونم بگم جوری ازش حمایت میکنه فکر خوراک وناراحتیاشه .توی تمام دعواها جوری داستان رو به نفع اون تموم میکنه که من نمیفهمم مگه فرزند با فرزند اینقدر فرق داره .مگه ما چی هستیم؟ یه خرج معمولی برای دانشگاهم دادن بدون لب تاچ و تب لت واینکه بخوان چیز خاصی برام تهیه کنن.جوری رفتار میکنن انگار صد ساله اضافم.تازه 27 سالمه با 7 سال بدبختی که کشیدم.
خواهر بزرگترم که با کمی چشمپوشی میتونه جای مادرم باشه به خاطر یکسری بدی هایی که تو بچگی یعنی تا زیر ده دوازده سالگی از من دیده اصلا دوستم نداره.منو حقیرمیدونه چون نتونستم اونم به سبب مشکلاتم خیلی تو داشنگاه موفق باشم.هرموقع دیدن خواهرزاده دیگه من میره البته نه دختر خودش بدون کادون نمیره براش کتابهاشو میخره و میفرسته براش بلیط هواپیما میخره .هرموقع لباسی چیزی برامون میخرید اشغال ترین جنس بازار رو برای م ن میخرید بارنگایی مثل سبزتیره و سیاه و صورمعه ای برای اون صورتی و قرمز و یشمی و اونم از جنسای بهتر .یکبار یک هفته منبیمارستان بودم مثلا برام دوتا تیشرت خریده بود.
واقعا موندم این اشغالا رو از کجا خریده بود با یک ساعت ازسبزه میدون که دستش خراب بود.اونموقع برای اون دوتا تیشرت که ففقط دلت میخواست نگاشون کنی .منه احمق ازشون استفاده کردم ولی شعورم هم اونقدر نبود که مثل تیشرت ها ساعت رو هم پس بدم .بعد از اون دیگه برام چیزی نخرید ولی چیزایی که برای خواهر زادم میخرید رو گهگاه میدیدم اونم چه رنگایی!!
جالب بود هرچی بدی بود از اون خوب بود از 17 سالگی لوازم اپیلاسون داشت میگفتن تمیزه، ارایش میگرد میگفتن بچه ست ، لباس تنگ میپوشید میگفتن بهش میاد. شکست عشقی خورد به روش نیاوردن تا ضربه نبینه اما من تنها اشتباهم از 19 سالگی دوست شدن با یک همکلاسیم بود که اونم یکی از دوستام من رو به این مصیبت کمک کرد.یک همکلاسی که همون 19 سالگیش بهترین شوهر پیدا کرد. نمیدونم از این دوستی چی دیدن یا شنیدن چه داستانی ساختن از خودشون که دیگه با من مثل یک ادم بیخود برخورد کردن تموم جملاتم رو میزارن زیر ذره بین.هیچ حرفیم رو باور ندارن درحالیکه اصلا دروغ نمیگم. ازم بدشون میاد دوری میکنن. درباره من با اون خواهر زادم مشورت میکن!!!!! که بدترین حال رو این بهم میده .دراصل هیچکس و هیچچیز ندارم توی خونه الان برادرم یکماهه وسایلمو از اطاقم انداخته بیرون و گفته من اونجا رو میخوام یعنی دیگه یه اطاق برای گوشه نشینی هام هم ندارم
اخیرا هم که دچار خطای عشقی شدم و تا مدتی که نمیدونم کی هست دل شکسته هستم.واقعا نه کسی رو دارم نه رمقی برای زندگی هرچندسال یکبار هم که بواسطه یک مریضی تقریبا مادر زادی مهمون بیمارستانم که باید جلوی این خواهر و اون داماد و این کس و ناکس حقیر و خوار باشم .مادرم هم هرچی از دکتر بشنوه مخابره انی بکنه به فامیل و محله .خیلی دلم میخواد خودکشی میخواد. همیشه به دار زدن خودم فکر میکنم.سالهاست. اما الان دلم تفنگ میخواد دیگه طاقت ندارم وقتی حتی اطاقم رو هم ندارم و باید اینجوری سرگردون زندگی کنم
مگه یه ادم میتونه اینقدر تنها و ضعیف به موفقیت برسه و از بدبختی دربیاد؟
ازمدیریت و پشتیبانی این سایت هم خیلی گله مند هستم من ههرچقدر مهمان یا ان لاین اینجا اومدم ادمین یا پشتیبانی فعال بودن ،ولی یک درخواستی رو چندبار براشون فرستادم شپت گوش انداختن و محل نگذاشتن،واقعا اینجا محل همدردی و کمک به ادمهاست؟