هنوز از دیدار مادرم محرومم
با سلام خدمت دوستان عزیزم عنوان تاپیک قبلی من با کاری ک شوهرم کرد دیگ فقط جسمم زنده است
دوستان من بالاخره فارغ شدم خدا یه دختر ناز و معصوم بهم عطا کرد ک همه نفسم شده بدجور عاشقشم همه سختی ها و بدبختیرهای زندگیم رو فقط با نگاه کردن ب چشای معصومش فراموش میکنم اما هنوز یه مشکلی دارم ک خیلی اذیتم میکنه هنوز اجازه دیدن مادرم رو ندارم امشبرخاهرم زنگ زد و گفت ک حالم مادرم فوق العاده بده و بردنش بیمارستان و بستری شده انقدر گریه کردم اما نمیتونستم ب همسرم بگم دختر عمم هم تو بیمارستان با خاهرم بوده خاهرم گفت اگ میتونید فقط بیاین دنبال دختر عمم چون اون شب نمیتونه اونجل بمونه ما هم شال و کلاه کردیم و با شوهرم رفتیم دنبالش وقتی رسیدیم بیمارستان من از ماشین پیاده شدم و گفتم الان برمیگردم و رفتم مادرم رو دیدم چون واقعن دیگ طاقت نداشتم نبینمش تو این فاصله شوهرم کلی زنگ زده بود و من چون گوشیم صداش کم بود نشنیدم وقتی داشتم برمیگشتم دیدم عصبانی اومده دنبالم و کلی غر غر ک چرا گوشیتو ج نمیدی تو راه هر چی از دهنش درومد نثار مادرم و خانوادم کرد و تهدیدم کرد ک اگ یبار دیگ ازین کارا کنی یعنی مادرتو ببینی دیگه خودتو ازین زندگی بکن الانم انقدر عصبانیه ک نمیشه باهاش حرف زد نمیدونم باید چکار کنم نمیدونم تو رو خدا کمکم کنید