رد کردن شغل مناسب توسط شوهرم به دلیل دانشجو بودن
سلام دوستان.
من بیش از دو ساله که عقد کردم و هنوز نتونستیم بریم سر زندگی خودمون. همسرم دانشجوی دکتراست و فعلا بیکاره. 3 ماه قبل من ازش خواستم که دنبال کار باشه و در کنارش پایان نامش رو انجام بده تا بتونیم بریم سر زندگیمون. چون دیگه تحمل این شرایط واسم سخت شده. همسرم قبول کرد در ظاهر و اومد شهر ما دنبال کار. چون شهر خودشون کوچیکه و اصلا واسش کار پیدا نمیشه اونجا.
بعد از 3 ماه، یکی از شرکت هایی که رفته بودیم دیروز زنگ زد و گفت یه پروژه داره و حقوقش هم خوب بود. موضوع پروژه هم به گفته همسرم خیلی واسش ایده آل بود. اما کلی با من صحبت کرد که اگه برم سر کار پایان نامم رو باید تعطیل کنم و این درس اول باید تموم بشه بعدش برم سر کار و اگه بخوایم چند سال دیگه بریم خارج من باید مقاله بدم و اینجوری دیگه قید خارج رو باید بزنیم (یجورایی تهدید). اگرم بخوای میریم سر زندگی خودمون و فعلا از پس اندازمون استفاده میکنیم. منم خیلی اصرار نکردم که کار اولویت داره و زندگی ما به کار کردن تو گره خورده. امروز زنگ زد به شرکت و گفت نمیتونم بیام. اما من از اون موقع خیلی به هم ریختم. این موقعیت کاری معلوم نیست کی دیگه تکرار بشه تو این اوضاع بیکاری.
حالا باز اگه میچسبید به پایان نامش و چند ماهه تمومش میکرد من مشکلی نداشتم. مسأله اینه که وقتی میره شهر خودشون اینقدر درگیری های ذهنی دیگه برای خودش درست میکنه و اینقد خانوادش ازش انتظارای عجیب غریب دارن، که وقتی اونجاس هیچ کاری روی پایان نامش انجام نمیده. از اونطرفم به من میگه شهر ما خونه ارزونه بیا بریم اونجا خونه بگیریم فعلا که من بیکارم. منم خیلی از این حرفش زورم میاد که از اونجا چطور میخواد دنبال کار باشه. از طرفیم به خاطر شرایط خانوادگیشون که تو تاپیک های قبلیم توضیح دادم، حتی اگه من راضی بشم برم اونجا، خانوادم نمیذارن. مشاورم هم میگفت سعی کن با این شرایط خانوادگی نری شهر اونا.
حالا واقعا کلافه ام. احساس میکنم همسرم هنوز فکر میکنه مجرده. زندگی خودمون هیچیش معلوم نیس، از اونطرف به فکر برادر کوچیکشه. حتی میخواست پول قرض کنه برای برادرش جایی سرمایه گذاری کنه. از اونطرف هم یه مقداری پول تو حسابش داشت که همه رو قرض داد خواهر برادراش. خیلی هم خوش حساب نیستن و معلوم نیست اصلا پول رو کی پس بدن.
احساس میکنم همسرم اونطور که باید به فکر زندگی خودمون نیست. البته خودش توی حرف زدن همیشه میگه نه من اولویتم زندگی خودمه اما پای عمل چیز دیگه ای نشون میده. نمیدونم باید چکار کنم. حالم اصلا خوب نیست. راستش یه وقتایی فکر جدایی از سرم میگذره. خیلی بهش اهمیت نمیدم اما شرایطم هرروز داره بدتر میشه. نمیدونم چکار کنم. راهنمایی کنید لطفا.