صدای زنگ آیفون میاد : خانم حسینی (نام خانوادگیمون - مستعار ) کارت دعوت پدرو آوردیم ،
میرم جلوی در ، کارت دعوت رو ازشون میگیرم ، بهم میگه : سلام ما رو به آقای حسینی برسونید .
میگم اتفاقا پیش پای شما رفتن مسجد ، خدافظی کردم در حیاط رو بستم ، هنوز پشت در بودم که یکی ازون آقایون به اون یکی میگه همون " پیرمردی" که از جلوی ما رد شد ، آقای حسینی بودا ، دارن صحبتاشونو ادامه میدن که من با خودم میگم ولی آقام پیر نبوداا :uncomfortableness:
کارت دعوت رو میزارم توی کشو کنار بقیه کارتها ، آخه از اول هفته واسه پدرم کارت دعوت میاد تا آخر هفته و همیشه پنجشنبه جمعه هاش مراسم ختم و سالگردو مولودی و.. دعوته اونم نه 2-3جا، 10 جا .
هنوز اون کلمه "پیر مرد " توی گوشمه ،
خواهرم داره به داداش (شوهرخواهرم) میگه ببین آقام چقد باسلیقه است هرروز از سرکار میاد میره دوش میگیره ، حمومو آب میگیره لباسهای کارشو جدا میزاره کت و شلوار مسجدشو میپوشه میره مسجد بعدش دوباره میاد میزاره سرجاش ، ولی تو ... تو تووو. داداش میگه بابا آقات یه دونه است من که نمیتونم آقات بشم که .
پدرم از مسجد برگشته و من واسش چایی میریزم ، میگم آقا فردا قراره همه بریم دماوند ، این کارت هارو ببین ازشون عذرخواهی کن بگو نمیایی، بزار دلمون پیش شما نباشه ،
پدرم میگه دخترم باغ و استخر و آبتنی واسه شما جووناست من دیگه "پیر" شدم باید به برنامه های خودم برسم ،
آقاجون شما فقط 57سالته ، شما حتی پیرم بشی با همه پیرها فرق داری ....
آقام داره کارت دعوتارو میخونه ، هی این کارتو میبره جلوی چشمش و دورترش میکنه میگه دخترم بدو اون عینک منو بردار بیار ، میترسم فردا توی مراسما هم مجبور شم با عینک از روی شعرام بخونم . هر چی درشتر مینویسم بازم بی فایدست.
از روی کانتر آشپزخونه آویزون شدم و خیره شدم به پدرم ، توی قلبم میگم پدر چند وقته عینک میزنی!؟ راستی موهای سینه ات سفید شده ، بیشتر که دقت میکنم پدر 4شونه من که کمر صاف و شونه های خوش فرمی داشت جدی جدی کمرش گرد شده و شونه هاش آویزون !
آقاجون خوشگلم تو کی پیر شدی ؟ کی قدت کوتاه تر شد ! از کی وقتی میخواهی از روی مبل بلند بشی تا چند قدم میلنگی و کمرتو میگیری ؟
توی فکر فرو رفتم ناخودآگاه اشکام میریزن ، یه جرقه ای توی مغزم خورد که آتیشم زد ، یه عالمه فکر و احساس شرمندگی ، پدر تو که به جز ما بچه هات و بچه های برادرت فکرو دغدغه ی دیگه ای نداشتی ،
موی سپید روی سینه
کمسو شدن چشم
گویی خمیده کمر تو
شرمسارم که امروز فهمیدم
یک عمر "پدر" هستی!
میخوام برم و توی بغلش زار زار گریه کنم ، میخوام بشم خاک زیر پاش
آقاجون من چقد مغرور و خودخواهم ، چقدر بی گذشتم که تا حالا فکر میکردم دختر خوبی بودم برات ، خیلی مراعاتتو کردم که مشکلات 6سال زندگیمو بهت نگفتم . حالیم نشد که این تو بودی 6سال مراعات منو کردی ، دلت واسم تنگ شد ولی ازم نخواستی بیشتر بهت سر بزنم
حتی یکبار ازم نخواستی کوچکترین کاری برات انجام بدم ، حداقل واست وقت دکتر بگیرم .
چقد کند ذهنم که فکر کردم اگه اجازه میدم پنجره اتاق باز باشه و بجاش یه روسری بندازم روی سرم ، اگه قبل از ساعت 8 خودمو میرسونم خونه ، اگه رفت و آمدهامو کم کردم خیلی هنر کردم . مگه اینجا خونه ی تو نیست این منم که دارم توی خونه ی تو زندگی میکنم و به خودم میبالم که قوانین این خونه رو رعایت میکنم ،
چقدر بی درک بودم که روی نگرانیهات روی دلواپسیهات و قوانین درست خونه ات ، اسم "محدودیت " رو گذاشتم. و ازون بدتر اینکه فکر کردم چون به این محدودیت ها (قوانین ) اعتراضی نکردم پس چقدر با گذشتم .
من چقد بدم آقا جونم ، که قوانینی که اتفاقا محدودیت نیست فقط نظم و امنیته ، محدودیت و خودخواهی از طرف شما دونستم و روی احساس خودم اسم " درک " رو گذاشتم.
میخوام قدرتو بدونم ، میخوام حواسم بهت باشه ، میخوام دخترت باشم یه دختر واقعی که شخصیت پدرشو بیشتر از ظاهرش بلده . باید خیلی بیشتر از یه بابای چشم آبی و کچل بشناسمت ، چشم آبیه کچله فروتنه من ، عاشقتم .:228:

