خانواده شوهرم به مرز جنون کشوندن منو
همسرمو خیلی دوست دارم دیگه کشش کارای خانوادشو ندارم خیلی اذیتم میکنن وقتی میرم اونجا همش بی من بی احترامی میکنن من هرکاری کنم با من بدن همسرم فهمیده به من میگه میدونم خسته شدی میدونم اذیتت میکنن ولی یکم تحمل کن اگه خونشون نرم دلم برای همسرم تنگ میشه اونم نمیتونه بیاد نمیتونه مغازشو ببنده دوتا شهر مختلف ولی نزدیک به همیم..من خیلی استرس دارم اونا کاری کنن همسرمو از من جدا کنن دوس دارم بمیرم خسته شدم..بهشون میگم عروسی کنیم میگن تا اسفند نمیشه همسرم میخاد خونه رهن کنه که کنار هم باشیم بازم خانوادش اذیت میکنن...نمیدونم چرا خدا منو نمیبینه چرا جواب کارای اونارو نمیده تپش قلب گرفتم استرس دارم...خداا کم اوردم