سلام خیلی وقت بود دلم میخواست با یه نف دل سیر درد و دل کنم.
من ۲۱ سالمه و همسرم ۲۹. ما دو سال و نیمه با هم ازدواج کردیم. ازدواج ما یه ازدواج کاملا سنتی بود. از طریق خانواده هامون بهم معرفی شدیم، و بعد از ۴ سال نامزدی ازدواج کردیم. من همسرمو دوست داشتم و دارم. از همون روزی که اومد خواستگاریم حس کردم می تونم بهش تکیه کنم و مرد قابل اعتمادیه. بعد از ازدواجمون زندگیمون خوب بود. حداقل دو ماه اول. بعد از دو ماه همسرم به شکل عجیبی بداخلاق و عصبی شد. بدون هیچ دلیل منطقی ای. حساس و پرخاشگر شده بود و با کوچیکترین اتفاقی داد و بیداد می کرد و حرفای زشت می زد. منو نفرین می کرد. فحش می داد. به خودم، به پدر و مادرم. به خانواده ام. اون موقع من کم حوصله بودم و گاهی خودم باعث دعوا می شدم. یعنی خودم این حسو داشتم هر چند همسرم بعد از اینکه اروم می ش و معذرت خواهی می کرد می گفت تقصیر تو نیست و تو همسر خوبی هستی. یه نکته ای رو بگم. ما خونه ی پدرم زندگی می کنیم.
خلاصه یه ماهی گذشت و همسرم دوباره شد همون مرد اروم و اقا. گفتم خب خدا رو شکر اون ماه کذایی گذشت و زندگی من سر به سرانجام شد. وقتی می گم عصبی بود یعنی عصبی بود. نگاه نمی کرد کی جلوشه. حرمت نگه نمی داشت. می گفت طلاقت می دم. تو خونه ی پدرم زندگی می کرد و از سفره ی پرم می خورد و به پدرم فحش می داد. حتی می فهمید خانوادم صداشو می شنون ولی بازم بی ملاحظه و گستاخانه دری وری می گفت. اون موقع بخاطر فشار عصبی زیاد تمام بدنم کهیر می زد. طوری که اگه قرص نمی خوردم حالم خوب نمی شد.
اون ماه گذشت و همسرم دوباره نرمال شد ولی بعد از چند ماه دوباره همونجوری. شدیدتر و بدتر. فقط خوبیش این بود که این سری من واقعا صبوری به خرج دادم و فهمیدم عصبی بودنش ربطی به من بدبخت نداره. توهین می کرد بعد نازمو می کشید. فحش می داد بعد بغلم می کرد. دوباره استرس شدید من و یه بیماری دیگه. سرفه شدید می کردم و حمله ی تنفسی بهم دست میداد. کلی ازمایش و دکتر رفتن گفتن هیچیت نیست. ولی اون سرفه ها ادامه داشت. همسرم که خوب شد باهام منم خوب شدم
من ادم احساساتی ای هستم. دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه . اگه هم شد سعی می کنم با حرف زدن مشکلمو حل کنم ولی مشکل ما اینه که نمی تونیم با هم حرف بزنیم. اون هر چی دلش می خواد می گه تا من بخوام حرف بزنم می گه خفه شو گوش کن. اگه حرفشم تموم شده باشه میگه خفه شو بتمرگ
دلم خوش بود که این عصبی بودناش گذریه ولی متاسفانه چند ماهیه که همین اخلاقشه. تا وقتی روزمرگیه دعوامون نمیشه ولی تا من بدبخت بخوام برم کنارش و باهاش حرف بزنم دوباره داد و بیداد از اون و گریه و زاری از من.
تمام لین مدت التماسش کردم بریم مشاور. بیا حرف بزنیم مشکلمون حل شه ولی اون از اون وضعیت لذت می بره. اون وقتی عصبی میشه حتی مادرشم کتک می طنه و بی احترامی می کنه. تا حالا دستش رو من بلند نشده ولی با خودم می گم کسی که به مادر خودش رحم نمی کنه به من می خواد رحم کنه؟
من عاشق ارایشگریم. وقتی که ازدواج کردم ۱۸ سالم بود و تا قبل از اون نتونستم برم کلاس ارایشگری مدرکمو بگیرم. پدرم بعد از ازدواج گفت قبلا این کار رو نکردم و نتونستم الان می فرستمت. همسرم اوضاع مالی خوبی نداره. یعنی رکش هشتمون گرو نهمونه. همیشه با کلاس رفتنم مخالف بود. علتش هم پرداخت هزینه از طرف پدرمه هم اینکه اون دوست داره من همیشه تو خونه باشم و بیرون نرم و اصلا با جامعه و اجتماع و مردم در ارتباط نباشم. به قول خودش مثل یه زندانی. البته منم زیاد ادم اجتماعی و اهل بیرون رفتن و مهمونی نیستم ولی وقتی یه نفر از مسلم ترین حقت محرومت کنه ادم عصبی میشه مگه نه؟ این حرف زندانی و اینا رو تو دوران نامزدی به شوخی گفته بود من جدیش نگرفتم. حالا که فکر می کنم تمام کاراش توی دوران نامزدی نشون داده بود. من ...
کتاب بی شعوری هست؟ اوایل ازدواجمون اون کتاب رو می خوند می گفت من ادم بی شعوریم. منم می گفتم ابنجوری نیست ولی ...
من عاشق روانشناسیم. از ارزوهامه که روانشناس بشم. می خواستم امسال ثبت نام کنم ولی همسرم مخالفه. به همون دلایلی که گفتم. همش میگه اگه تو بری دانشگاه من باید دنبالت بدوام. دو ساله که دارم دنبالش می دوام صدام در نیومده.
اخلاق خیلی بدی هم که داره تا یه چیزی بهش می گم قهر می کنه و از خونه می زنه بیرون. منم از قهر کردن متنفرم واسه همین دنبالش میدوام و التماس. اونم بیشتر ناز می کنه. برای اشتی همیشه پیشقدمم. ولی اون فقط منتظر بهونس تا دعوا به پا کنه
همسرم قبل از نامزدی افسردگی شدید داشته طوری که از سربازی معاف شده. فکر کنم این رفتاراش به همون افسردگی مربوطه.
۱۴ سالم بود نامزد کردیم. مادرم خیلی اصرار داشت که من با ایشون ازدواج کنم. از خانوادشون خیلی خوشش می اومد و می گفت بهتر از این مرد برات پیدا نمیشه. الان عذاب وجدان داره. میگه اگه دوستش ناری و می خوای طلاق بگیری ما پشتتیم. خودم برات انتخاب کردم. خودمم درستش می کنم.
من طلاق رو دوست ندارم. موقع نامزدی بچه بودم. نه نمی تونستم بگم ولی الان میخوام زندگیمو درست کنم ولی همسرم همکاری نمی کنه. همسرم رو مثل قبل دوست ندارم. حتی گاهی حس می کنم ازش متنفرم ولی نمی خوام طلاق بگیرم. من از این زندگی پر از استرس خسته شدم.
همسرم ه اخلاقی داره اینه که خیلی غیر قابل پیش بینیه. یعنی سر یه چیز خیلی کوچیک که اصلا فکر نمی کنی مهم باشه انچنان داد و بیداد راه می اندازه که بیا و ببین ولی سر یه مسئله ی مهم که فکر می کنی ممکنه الان خونت رو بریزه خیلی ریلکس برخورد می کنه. کلا نمی تونی متوجه بشی واکنش بعدیش چیه واسه همین خیلی ازش می ترسم. همش می ترسم دستشو رو من بلند کنه.
تروخدا کمکم کنین. چیکار کنم

