دیگه هیچی منو خوشحال نمیکنه
با سلام .
دختر 26 ساله هستم از یه شهر کوچیک
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم .
من بچه یکی مونده به آخری از خانواده هشت نفره هستم ...
پدر و مادرم با هم مشکلات زیادی دارن .ازدواج اونا از اول اشتباه بود ولی شرایط بد باعث شد اونا نتونن از هم جدا بشن .
پدر و مادرم توی هیچ موردی با هم تفاهم ندارن و شبیه هم فکر نمیکنن. مادرم زنی هست که به خاطر خانواده بد و شرایط خیلی بدی که خانوادش براش فراهم کردن (نذاشتن ادامه تحصیل بده ، نامادری مادرم در حقش ظلم میکرد ، پدر مادرم به دخترش محبت نمیکرد و هیچ توجهی از طرف فامیل و خانواده بهش نمیشد ) ...مادرم همیشه به خاطر این نوع زندگیش غصه میخورد.همیشه گریه میکرد .یادمه بچه که بودم هر شب اون رو توی ایون میدیدم که تنها نشسته و گریه میکنه ...اون بیش از حد غصه میخورد و رفتارای بد پدرم وضع رو بدتر میکرد ...پدرم مرد بدبین و بداخلاق بود که توی خونه ما هیچ وقت پای حرفامون نمی نسشت .همیشه یا تلوزیون میدید یا بحث میکرد یا خواب بود ...
رابطه عاطفی منو برادرانم و خواهرانم با پدرمون صفره ...من هیچ وقت راحت باهاش حرف نزدم و تا زمانی که ازم سوال نکنه توی حرفام اونو خطاب قرار نمیدم و بهش توجه نمیکنم .بهش نگاه نمیکنم .
با مادرم راحت نیستم و خیلی از حرفامو بهش نمیگم ...به شدت احساس تنهایی میکنم چون یکی دو تا دوست خوب داشتم که اونا رفتن شهرای دیگه و دیگه نمی بینمشون ....
حدودا سه سال پیش پدرم مادرم رو در حال سوار شدن در ماشین یکی از اقوام دید .و زندگیمون از اون روز جهنم شد ...با اینکه مادرم نیت بدی نداشت و میگه برای اینکه اون شخص تعارف کرد و مادرمم قبول کرد که تا مقصد اونو برسونه ولی پدرم این حرفا رو باور نکرد ...
از اون موقع مادرم حق بیرون رفتن از خونه رو نداره فقط ممکنه ماهی یک بار برای خرید همراه پدرم بره بیرون ...
به غیر از این توی این سه سال بدترین توهین ها رو جلو ما به مادرم کرد ...زشت ترین حرف ها ...
اون به صراحت جلوی ما به مادرم میگه توی تمام این سالها مثل احمق ها رفتم سرکار و خبر نداشتم تو در غیاب من چه میکنی ...
یکی دوبار هم به مادرم گفت دلیل خاستگار نداشتن من این بود که مردم وقتی مادرم رو می بینن جرات نمیکنن سراغ من بیان در حالی که مادرم زن محجبه و با ایمانی هست و تمام این سال ها اگه از خونه بیرون رفته برای خرید بوده ولی شک و بدبینی بیش از حد پدرم که از زمان جوانی و قبل از ازدواج باهاش بود روز به روز بیشتر میشه ....
من به خاطر روحیه حساسم همیشه تحت تاثیر رفتارای مادرم بودم یادمه از 15 سالگی کم کم حس افسردگی رو در وجود خودم احساس کردم ...وقتی 19 ساله بودم به مدت دو سال بدترین حالت روحی رو داشتم و دائم به خودکشی فکر میکردم ...دختر بدی نبودم ولی همیشه حس میکردم خدا دوستم نداره ...
من نتونستم درسم رو ادامه بدم چون از من حمایت مالی نشد .از 22 سالگی کار کردم و جدیدا به فکر ادامه تحصیل افتادم ...
مشکل من اینجاس که واقعا بعضی وقتا خیلی احساس سردرگمی میکنم ...اختلاف بیش از حد پدر و مادرم باعث شده دیگه انگیزه ای برای زندگی نداشته باشم .
دیشب پدرم بدون دلیل اخم بود .مامانم ازش پرسید چی شده ؟ اون گفت من هیچ وقت یادم نمیره تو چکار کردی .. روزی میرسه که مریض میشی می افتی زیر دست من اونوقت من میدونم چکار کنم با تو
همین حرف که از پارسال بارها گفته شده باعث شده نسبت به آیندم نگران بشم ...
حتی دوس ندارم ازدواج کنم چون میترسم اگه از خونه پدری برم مادرم خیلی زجر بکشه ....
این روزاها با اینکه شغل خوب پبدا کردم و از لحاظ سواد دارم پیشرفت میکنم اما هیچ کدوم از اینها دیگه به چشمم نمیاد من هر روز غمگین تر از گذشته ... هر روز با خودم فکر میکنم زنده بمونم که چی بشه ؟ من اگه مورد خوب برای ازدواج پیدا کنم هیچ لذتی نمیرم چون دائم توی فکر غم و غصه مادرمم ... اگه ازدواج نکنم هم باز هر روز این صحنه ها جلو چشمامه ...
نمیدونم چطور میتونم احساس سر زندگی ای که بعضی زن ها دارن رو داشته باشم ... دلم میخواست منم ازدواج کنم .همسر شاد و مادر شادی باشم ...دوس داشتم منم زنانگی کنم ...ولی دلم مرده .