سلام مجدد.
مهنا جان، منم پسرخالم رهام کرد. تازه با اینکه رسما هم خواستگاری کرده بود و دو سال شب و روز بهم گفت دوستت دارم. ولی به هر حال قسمت نشد و رفت با یکی دیگه ازدواج کرد.
درکت میکنم سخته. اما هی با خودت تکرار کن : بهتر که رفت. به درک. پسره ی ترسو عرضه نداشت بره حتی به مامام و باباش بگه و یه قدم پیش بذاره. بهتر که رفت. لیاقت منو نداشت و...."
روزهایی که از دست رفته هرچی بوده بهش اضافه نکن. نذار این دو سه سالی که بخاطر او هدر رفت بشه چهار، پنج و...
به قضیه راحت نگاه کن. به خودت بگو:" خب به درک این نشد یکی دیگه."
البته الان چون اولشه یکم سخته. ولی کم کم بهتر میشی. به خودت زمان بده. ولی این گذر زمان باید مثبت باشه. خودتو حتما یه جوری سرگرم کن که حواست به اون کار متمرکز بشه و به گذشته فکر نکنی. تا وقتی هی بخوای به یاد گذشته بیفتی و آخ و وای و ناله کنی همه چی بدتر میشه.
رفت که رفت. انشاالله خوشبخت باشه. ولی تو نذار الانت هم فدای او بشه. یه در محکم آهنی رو به روی گذشته ات بذار و دیگه نذار وارد لحظه ی حالت بشه.
بخش اشتباه خودت رو هم که بهش اشاره کردم بپذیر.
موضوع ازدواج او رو هم بپذیر. سخته. ولی میتونی.
اگه بتونی پست های اول بهار شادی رو هم بخونی و ببینی چقدر خوب و سریع خودشو جمع و جور کرد، برات خوبه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)