سلام دوستان
ممنون از راهنمایی هاتون
دیشب با شورهرم حرف زدم خدا رو شکر موضوع داره کم کم حل می شه
به چند دلیل
1. شوهرم ناراحتی و عصبانیتش مال این بود که من بهش گفتم اگه موضوع رو تموم نکنی ازت جدا می شم و فکر کرده بود جدی می گم (البته می دونم نباید تحت هیچ هیچ شرایطی کلمه جدایی رو به زبون بیارم ) و به شوهر خواهرم به این چشم نگاه می کرد که هم اعتماد و هم ابرو وهم زنش رو ازش گرفته و البته من به شوهرم گفتم اگه چنین اتفاقی بیفته تنها باعث و بانیش خودتی نباید با چنین موضوعی که مربوط به زندگی می شه کسی رو امتحان کنی که راز داره یا نه و یا لاف بزنی که یعنی منم هستم
2. شوهر خواهرم همراه خواهرم 2 ماه دیگه نمیاد رفته خونه پدریش بهشون سر بزنه من می دونم قصد و غرضی نداشته و از روی دلسوزی و آگاه کردن من این حرف رو زده چون ما با هم دشمنی نداریم
3. قبل از اینکه من به شوهرم این موضوع رو بگم مامانم تا حدودی بهش رسونده بود که کسی شما رو دیده و چون این موضوع ساختگی بوده و فقط به شوهر خواهرم گفته بود خودش حدس زده بود که کار شوهر خواهر منه
شوهرم می گه ما باید یه عمر تو یه خونواده با هم چشم تو چشم باشیم باید حرف هامو به شوهر خواهرت بزنم نمی خوام تو خانواده همه به چشم دیگه ای بهم نگاه کنن (من نمی فهمم چرا باید حالا به این فکر بیفته قبل از اینکه این حرف هار و به شوهر خواهرم بزنه فکر نکرده )
گفت من هم اگه بخوام همه چیز هایی رو که بینمون بوده بگم خواهرت یک روز دیگه با شوهرش زندگی نمی کنه منم گفتم به ما ربطی نداره خودشون صلاح زندگی خودشون رو بهتر می دونن
وقتی به شوهرم می گم قصد شوهر خواهرم خیر بوده و واسه آینده من نگران بوده می گه منم واسه اینده خواهرت نگرانم ولی دلیل نمی شه حرف های مردونه رو بخوام بزنم
دوستان گلم این حق من بود که بخوام فکر هام و دغدغه های ذهنیم رو با شوهرم در میون بگذارم بلاخره یا دلیل می آورد که من این کارو کردم و پشیمونم یا اینکه م ی گفت نه نکردم
دیشب شوهرم خیلی اروم تر بود و خدا رو شک ر شوهر خواهرم هم رفته تا دوماه دیگه همه آتیش ها می خوابه
شوهرم بیشتر از دست من عصبانی بود می گه چرا تو اسم طلاق رو میارری
حرف های جناب sci واسم حکم قانون نوشته شده است اگه جایی از حرف هاشون رو درک نکردم و اشتباه برداشت کردم دلیل بر این نمی شه که به گفته هاشون اهمیت ندادم
اگه الان وضعیت تا حدودی داره روبه راه می شه فقط و فقط به خاطر رهنمایی های دوستان و جناب SCI هست
من خودم می فهمم چقدر حرف هاشون تاثیر گذاشته روی من
منی که فقط و فقط به جدایی فکر می کردم و جای هیچ اصلاحی رو در این مورد نمی دیدم الان در پی اصلاح خودم و رابطه ام هستم از نوشته های دوستان فهمیدم که منم بی تقصیر نیستم
زندگی زنا شویی با اون چیزی که تو ذهنم بود فرق داره
این نیست که اگه شوهر خوب بود تو هم خوب باشی اگه سرد بود تو هم سرد باشی
این نیست که خانواده ات نظرات و افکارشون رو بهت القا کنن و تو هم چون بهشون اعتماد داری حرفشون واست وحی منزل باشه

اینو فهمیدم حرف دیگران تو زندگیت مثل جرقه اتیش می مونه تا به کل خاکستر نکنه زندگیت رو تموم نمی شه
یادمه یه روز یه دوستی بهم گفت اگه دوتا زن و شوهر که هیچ تفاهم با هم ندارن تو هیچ زمینه ای رو بگذاریشون تو یه جزیره که هیچ کسی توش زندگی نمی کنه این دوتا تا اخر عمر خوشبخت زندگی می کنند منظور تا ثیر حرف دیگران توی زندگیمه
هر تعطیلی و هر عیدی رو به دهن شوهرم زهر می کردم واسه اینکه من خونتون نمیام چون بقیه می گفتن زشته دختر بره خونه پسر به شوهرم می گفتم بیاد خانواده تحویلش نمی گرفتن
واسه اعیاد همش گیر که چرا خونوادت واسم طلا نمی خرن منی که تو خونه بابام فقط دو جفت گوشواره داشتم چون از طلا خوشم نمی یومد
النگو یی که شوهرم روز زن واسم خرید رو بهش پس دادم چون می ترسیدم اگه خواهرام ببینن مسخره ام می کنن
ساعتی که روز تولدم خرید رو اصلا دستم نمی کردم چون می ترسیدم مسخر ه ام کنن

همش انتظار و همش توقع بی جا
هیچ وقت نگفتم شاید دستش خالی باشه که نمی تونه بهتر از این واسم انجام بده
من تا قبل از اینکه تاپیک باز کنم فکر می کردم تمام این ها حق من بوه و شوهرم زیر پا گذاشته
ولی بعدش با حرف دوستان فهمیدم نه
این منم که متوقع هستم باید خودم رو اصلاح کنم
من به حرف تمامی دوستان احترام میگذارم
و جناب sci که حکم یه راهنما تو ی شب تاریک رو واسم داشت
من چشم هام کور شده شده بود و با ذهن بسته اینده رو نگاه می کردم و چیزی جز سیاهی نمی دیم
دوستان از همتون ممنون که چراغ راه من شدید
دوستتون دارم.

- - - Updated - - -