- دوباره سلام، متاسفانه مشکله من نه تنها حل نشده بدترم شده، اون روز رفتم دیدنش اولش یکم سر سنگین بود ولی با هم خوب شدیم لمش دستم اومده شب با هم خوابیدیم خیلی بغلم کرد میگفت دلش برام تنگ شده صبح رفت سرکار، فکر می کردم که دیگه تموم شده اما حالا بهانه های عجیبی میگیره، دیگه نمیاد خونمون، گفتم قهر ما یه هفته طول کشید تو این مدت یه بار بابام رفت باهاش صحبت کرد حالا که اشتی کردیم مدام داره از خونوادم و مخصوصا بابام ایراد میگیره پشت سرشون یه چیزایی میگه که ناراحت میشم اما دیگه به روی خودم نیاوردم میگه دیگه پامو تو خونه شما نمیذارم از محل کارش معمولا یه بار زنگ میزنه اسمس میده دوبار اومد دنبالم رفتیم بیرون منو برگردوند خونه ،میگه اگه خاستی تو بیا من نمیام خونه شما، امروز اومد منو دوساعتی برد خونشون الان برگردوند، چون امشب میره سر کار، تو ماشین میگفت خودم بدونه تو میرم وسایلای بزرگو میگیرم عروسی کوچیک میگیرم میریم خونه خودمون تو حق اعتراض نداری، بدونه اجازه من میری عروسی دخترعمت قسم میخوره اگه زنگ میزدی نمیذاشتم بری عروسی، این دفعه هیچی نگفتم اگه یه کار بدونه اجازه من بکنی اگه جرات داری یه عروسی بدونه اجازه من برو ،حسابی برام شاخو شونه کشید، منم هی میگم بذار خودشو خالی کنه اما تمومی نداره امروز مامانم حسابی شاکی بود زنگ زد دعوتش کرد نهار یا شام اونم هی از اون طرف میگفت نمیرسمو هزارتا بهونه ، الان سه دفعه که تو این یه سال بابام میره برا قهرامون باهاش صحبت کنه هر دفعه بدتر از سری قبل لجبازی میکنه بابای من خیلی منطقیه نمیدونم چرا هر دفعه واکنشای عجیب نشون میده خیلی حساسه، نمیدونم باهاش چه کار کنم خسته شدم از این همه بهانه ای که میگیره
- - - Updated - - -
اگه میشه راهنمایی کنینفک کنم باید برم مشاوره حضوری







فک کنم باید برم مشاوره حضوری

علاقه مندی ها (Bookmarks)