انارگل عزیزم:
ممنون بابت توجهت.با دعاهای دوستای خوبی مث شما قلبم اروم میشه.
دنیای جالبی هست!
ولی فقط دنیاست.خیلی جدی نیست !
این نقشهایی که ما داریم گاهی خیلی جذابه و گاهی خیلی بیخود میشه.
که در انتها نه جذابیتش میمونه و نه بیخودبودنش.
من دیگه نمیتونم مث قبل فکر کنم و مث قبل ناراحت باشم و احساسات قدیمی روشن کنم.
چیزی که الان میدونم اینه که ما با هم زندگی میکنیم.
دلیلی نداره نگران باشم.
زمانش که برسه اون اتفاقی که باید میفته!
من برای اینکه با ایشون ازدواج کنم برنامه ریزی قبلی نداشتم؟!!!!
اومد تو زندگی من!!! رفت!!!دوباره برمیگرده!!!
هیچ حادثه ای اتفاقی نیست.
احساساتم و افکارم کنترل شده!!و هر روز بیشتر و بهتر از قبل میشه!!
زندگی الانم بدون اون ؛نه سخته و نه بدون مشکل و منم از این زندگیم لذت میبرم.
این لذت دوست دارم.
همه دلتنگیام دوست دارم.
همه دعواهامون دوست دارم.
به نظرم بیشتر از هر زمان دیگه ای
خانوادم دوست دارم و قدرشون میدونم.
دوستام دوست دارم و قدرشون میدونم.
خودم دوست دارم و قدر خودم میدونم.
خدا رو دوست دارم و قدرش میدونم.
کیفیت زندگیم خداروشکر خیلی خوب شده و من راضی هستم.همه سعیم میکنم که بهتر بشه!
قبلنا ذهنم خیلی محدود بود.
یادمه فقط شوهرم میدیدم .حالا باز ای کاش خودش میدیدم!
مدام در حال حساب کتاب بودم چقدر دوستم داره!و جالبه هیچوقت سیر نمیشدم.
افکار جالبی داشتم.
هیچی در مورد خودم نمیدونستم.اما فکر میکردم خیلی میدونم.
فکر میکردم خیلی درکم بالای و همه خاسته های همسرم میفهمم اما اشتباه میکردم!حتی خاسته های خودم نمیدونستم.
به قولی میگن:
هرکس که نداند و نداند که نداند ............ابدالدهر در جهل مرکب بماند
بیشتر از همه شرمنده مامان بابام هستم.دختر خوبی براشون نبودم.
من خیلی دوسشون دارم.
آدم ناشکری بودم.قسمت های خوب زندگیم بی رحمانه خط می زدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)