نمیگم همه این حس منفیتون، ولی حداقل بخشی از اون فکر میکنم به خاطر اختلاف عمق و سطح عقایدتونه.
سطحش در قسمت اول پاراگراف 12 پست اولتون بود که فرمودین کافر شدین و به چیزی اعتقاد ندارین و عمقش در بقیه همین پاراگراف و همینطور پاراگراف بعدی بود که از نظامی که خداوند بر عالم حاکم کرده و بعضی از امور مذهبی گله کردین، پس اون بی اعتقادی شما یه توهم اشتباه از افکارتون و (امیدوارم ناراحت نشین) شاید یه ژست روشنفکرانه بخشی از ذهنتون در مقابل بخش دیگرش هست.
بهتره یکی از برنامه هاتون برای رهایی از این حس و حالهای بد، (که برای افرادی مثل شما که ضریب هوشی بالایی دارید، بارها و بارها در طول زندگیتون اتفاق خواهد افتاد) این باشه که کمی نظام فکریتون رو از جهت مذکور یعنی اعتقاد عمیق داشتن یا نداشتن به مذاهب، منسجمتر کنید و کاملا تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید.
یکی از علل مهم افسردگی اینه که کسی در عمق وجودش به مذاهب و مابعدالطبیعه معتقد باشه ولی به اعمال و سکناتی و افکاری که این مذاهب معمولا بهشون امر میکنن، ""به هر دلیلی"" عمل نکنه و پابند نباشه، چه این دلیل تنبلی باشه، چه نداشتن فرصت باشه، چه گرفتن ژست روشنفکری باشه و...
تنها باید حقیقت را بیان کرد، نه دروغی را که حقیقی انگاشتنش خوب است.
"بخشی از پیام برتراند راسل برای آیندگان"
علاقه مندی ها (Bookmarks)