می گم انقدر بدبختم که امشب ایبن زنیکه هر غلطی دلش خواست کرد
امشب داغونم کرد من از هر چی مادرشوهر متنفر هستم
مخصوصا مردی مدام از مادرش تعریف کنه حالم ازش بهم می خوره
همسر من حرأت نداره تعریف کنه
کاری کردم که حیاط خونه شون می ره اما پاشو تو خونه شون نمی گذاره
داذم از مادرش کاملا حداش می کنم
زنیکه کودن داره دخالت فروش خونه مم می کنه
عمراااا...فعلا که دارم دیدن پسرش رو تو دلش می گذارم
امشب تهدید کردم همسرمو که خودمو می کشم جلوی من انقدر پشت سر مادرش بد و بیراه گفت وااای یه کمی قلبم آروم گرفت اما دلم می خواد جفت مون بریم کتکش بزنیم این زنه رو
شماها که کمکم نمی کنید بهم راهکار نمی دید بهتره از در زد و خورد و شیوه خودم وارد شم که قطعا موفقم
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)