آخیش جان از راهنماییت ممنونم

مجبورم که به همهی دستوراتش عمل کنم چون چن بار تا پای طلاق رفتم

ایشون هیچ ترسی از طلاق نداره و همیشه منو تهدید به طلاق میکنه و من به خاطر بچم مجبورم که تحمل کنم

راستش دیگه عادت کردم به همه کاراش اوایل زودی گریم در میومد که ابروی منو پیش همه میبره و با عصبانیت و صدای بلند

سرم داد میزنه منم دیگه هر چی بگه بله و چشم از دهنم نمیفته نمیتونم بادوستامم قرار بزارم چون اجازه نمیده

مشکل من عدم اعتماد به نفسم هست که هرکاری میکنم یا هرحرفی میزنم اشتباه درمیاد همیشه تحقیر میشم

دیگه عزت نفس ندارم همیشه خودم رو سرزنش میکنم دیگه تصمیم گرفتم هیچ مهمونی نرم که اینطور بشم بعدش عذاب وجدان واحساس شرم بیاد سراغم