خب با توجه به چیزهایی که گفتید حق با شماست رفتار مادرتون کاملا اشتباهه و هر دلیل و توجیهی هم که خودشون داشته باشن بازم اشتباهه وغیر قابل قبول
اما به نظرت میشه کاری کرد؟؟؟
اینکه بعد از 15 سال بخاطر جهیزیت ناراحتی به نظرت منطقیه؟؟؟اگه بهترین جهیزیم داشتی به نظرت الان چیزی ازش مونده بود بعد 15 سال؟؟
به نظرم به جای اینکه اینقدر انرژی بذاری روی این مسائل انرژیتو صرف بچه ها وهمسرت کن هرکاری که مادرت در حقت نکردو شما در حق بچه هات انجام بده و سعی کن مادر و همسر خوبی باشی محیط زندگیتو پراز عشق کن کاری کن گوشه ای هم برا این چیزهای منفی نمونه
فکر کردن تداعی کردن و به یاد اوردن خاطرات بد فقط ادمو زجر میده همین
من بعضی وقتها که از بعضی چیزها ناراحت میشم با خودم میگم کی میدونه من تا کی زندم شاید همین فردا دیگه کنار عزیزانم نباشم پس بهتره انرژیمو صرف کارهایی بکنم که شادم میکنه نه اینکه افسردم بکنه
در دهن بعضی مادرشوهرهارو نمیشه بست اهمیت نده
اگه بهترین جهازم میبردی به یه چیز دیگه گیر میداد مطمئن باش
منم خاطرات خوبی از اول زندگیم ندارم هروقت یاداوریش میکنم بی اختیار اشک از چشام سرازیر میشه ترجیح میدادم مادر خودم اون خاطراتو برام ایجاد کرده بود حداقل بخاطر عشق قلبیم بهش میبخشیدمش و فراموش میکردم تا اینکه خواهرشوهر پدرشوهر بخوان بهترین روزهای زندگیمو خراب کنن اما اتفاقیه که افتاده نمیتونم برگردم عقب و چیزی رو تغییر بدم پس هرچند سخت و تقریبا غیر ممکن مجبورم فراموش کنم راه دیگه ای نیست
یه تجربه ی مشابهم برات بگم
مادربزرگ مادری من یه زن سنگدل وخودخواه وبددهن و بی احساس بود پدرش مالک بود(یعنی پدربزرگ مادرم) وازون ازدماغ فیل افتاده ها بود وهیچ بنی بشری رو ادم حساب نمیکرد و ازبین دختراشم فقط دختر کوچیکشو دوست داشت و بقیه هم کلا ادم نبودن که
ازین رفتارهای مادر شما رو خیلی انجام میداد تا دلت بخواد
7سال بخاطر خاله کوچیکم و بخاطر یه سوتفاهم احمقانه با مادرم حرف نزد
مادرم تا روزی که مادربزرگم فوت شد حسرت خیلی چیزها رو دلش بود وبعد ازونم باز همونطور
مادرم اگرچه از مادرش هنوزم ناراحته اما همیشه میگه هروقت میخوام ازیکی از بچه هام ناراحت بشم یا رفتار خاصی انجام بدم مادرم میاد جلو چشام و باعث میشه منصرف بشم
مادرم هرکاری که مادرش درحقش کردو ناراحتش کرد اون درحق ما انجام نمیده و به چشم یه درس بهش نگاه میکنه تا زمانیم که زنده بود یه طرفه محبت میکرد و براش مهم نبود که اون باهاش اینکارا رو کرده
نزدیک مرگش متوجه خیلی چیزا شده بود و به مادرم گفته بود دیر تورو شناختم اما چه فایده....
اما مادرم میگه من الان وجدانم راحته و به نظرم همینم کافیه
اینطور نیست؟؟؟
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
علاقه مندی ها (Bookmarks)