فکر کنم یه ماه ونیم شده که حتی ندیدمش
نه تماسی نه خبری
پدرم با اقوامشون که واسطه بودن تماس گرفتن و گفتن باید بیاد تکلیف زندگیشو مشخص کنه
و کمی مسائل رو توضیح دادن اما ازشون خبری نبود تا اینکه دو روز پیش یه تماسی گرفتن و گفتن ما به فکریم ولی درگیر عید هستیم و کمی تاخیر افتاده
من منتظر تمام این لحظات بودم
حتی میدونم همسر بی مسئولیت من حالاحالا ها توانایی سر و سامان دادن به اوضاعونداره با هر نتیجه ای
گاهی از اینکه اینقدر دنبال بهانه بود و هر اشتباه ریز و درشت منو خانوادمو برای مادرش توضیح میداد میقهمم که از اولم با نقشه فقط خواسته اونا به این رضایت فعلی برسن
کاش منم کمتر کارها وحرکات بچشونو تو دلم نگه میداشتم
من تمام تلاشامو واسه زندگی کردم دیگه خسته ام
میخوام تماشاچی باشم
اگر با اقوامش بیاد و بخواد جلسه ای بگذاره من تمام رازهای نگفته ی زندگیمو که واسه خاطر ابروش تو دلم نگه داشته بودم به همه میگم
راه دیگه ای نمونده اونم تمام اشتباهات ریز و درشت منو واسه همه ی خانوادش تعریف کرده
اما اون این کارو خیلی وقته کرده و ومن تلافی نکردم الان تنها راه اینکه به همه بفهمونم من تنا مقصرنیستم همینه
کاش یه ذره مرد بود
از این همه بی عرضگیش متنفرم
حتی جرعت نداره مثل یه مرد بیاد طلاقمو بده و بره
سرشو مثل کپک کرده زیر برف منتظر بقیه اس
ادم اینقدر منفعل
اینقدر ناتوان که نتونه هیچ اختلاف نظرشو با خانومش خودش حل کنه
حتی نتونه جلو دخالت و بددهنی خواهرشو بگیره
حالم از این دو ونیم سال زندگی بهم میخوره