مرسی اسما جان

من الان فقط میخام رو خودمو زندگیم و شوهرم تمرکز کنم ولی با سردی و بی محلی هاش فکرمو به هم میریزه . نیاز دارم بهم توجه کنه یه کم احساس برام خرج کنه.انقد پیشش حرف میزنن راجبه خانوادم نفرت رو از چشاش میخونم . حس میکنم همین حرفا گیجش کرده . همین چیزا نمیزاره ابراز احساساتی داشته باشه و حتی سرده و خیلی از برنامه هاشو باهام درمیون نمیزاره اصن.
مادرشوهر من اصن دوس نداره شوهرم با خانوادم یا با فامیل خوب باشه . یک اعجوبه ایه . جوری رفتار میکنه که شوهرم کاملا طرفشه و حق رو بهش میده .
مثلا یه آتو از خونوادم میگیره انقد با آب و تاب و حتی با گریه برای شوهرم تعریف میکنه که نگو . شوهرم قشنگ شست و شو مغزی میشه .
بعد وقتی شوهرم میاد خونه یه جوریه . خودش چند بار میگه تو رو میبینم یاد مثلا اون کاری میفتم که خانوادت کردن ( کاری که مادرش واسش گفته ). موضوع هرچی باشه جوری به نفع خودش تموم میکنه که نگو .
من انقد رو خودم کار کردم که الان اصلا برام کاراشون مهم نیست .حتی اگه حرفاشون باعث شه شوهرم چند وقت درمیون خونه مامانم اینا نیادم برام مهم نیست. فقط شوهرم مهمه . اما وقتی بی تفاوتیه شوهرمو میبینم برام سخت میشه . انگار همه چی رو سرم خراب میشه .