عزیزم سلام.
منم وضعیتم مثل شما بود ماههای اول که برگشته بودم خونه پدرم صبح تا شب فقط کنایه وطعنه میشنیدم .صبح باصدای پدرم و مادرم که تو آشپزخونه داشتن منو محکوم میکردن از خاب بیدار میشدم گاها سه روز پشت سر هم دست و صورتمو نمیشستم پشت در اتاقم می ایستادم و به حرفاشون گوش میدادم و اشک میریختم.دوران خیلی خیلی سختی بود!از یه خونواده پر جمعیت اومده بودم برادر خاهر هر کدوم یه حکم میدادن ولی امروز بعد از یکسال واندی دورو برم خالی شده.فراموش شدم.اگر یکم صبر داشته باشی شرایط نرمال میشه.میدونم رنج زیادی خواهی کشید و مثل یه داغ رو دلت میمونه.ولی کاری نمیشه کرد جز صبر.عزیزم من الان یکی از کابوسام اینه که یکی تو خواب که فقط صداشو میشنوم فحشم میده ،یا تو خواب پشت یه دربسته وایسادم و صدای نجواهای دیگران بدون قیافه رو میشنوم که دارن منو سرزنش میکنن.منظورم اینکه باید صبور باشی و بگذاری زمان زخماتو التیام بده.همین جاهاست که بزرگ میشیم به قول نیچه رنجی که آدمو ازپادرنیاره بزرگش میکنه.سعی کن با دردات بزرگ بشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)