اضافه کنم که اون تو جمع خانوادگی گفت که من از زمانی که تقاضای طلاق دادم هر روز مطمین تر شدم که باید طلاقش بدم(واقعا مسخره است تیوری خلق کرده!!!: اول تقاضای طلاق بده تا بعد مطمین بشی!!!!)
البته پدرش هم با مادرش کاری مشابه به این را انجام داد. مادرش همیشه با نفرت از پدرش حرف میزنه.... همیشه درد دل و زخم زبان میزد که من انتخاب اشتباه کردم و بچه هایم هم مثل من انتخابهای اشتباه کردند. و ... اما من واقعا هیچ وقت جواب توهینهایش را نمی دادم. فقط سعی می کردم کمتر باهاش تماس داشته باشم تا کمتر اذیت بشم. البته مادرشوهرم هم حسن هایی دارد که من به خوبی میدانم اما حسادت و زخم زبانهایش... همیشه قلبم را ریش میکرد اما به شوهرم انتقال نمیدادم. فکر میکردم که نمی تونه مادرش رو عوض کنمه. اما در عجبم که این همه صبر من چرا نتیجه عکس داشت!!!!1
لطفا کمکم کنید...
اما گمانم اکنون هر دو پس از نه ماه دچار طلاق عاطفی شدیم. اما من هنوز باور نمی کنم.!!1
خواهش میکنم از متخصصین امر که به من و کودکم کمک کنید. من، همسرم و پسرم را عاشقانه دوست دارم. تصور اینکه پسرم بچه ی طلاق بشه قلبم را به درد می یاره. اونم بابت هیچی!!1 من حتی کوچکترین اختلاف و جرو بحثی با شوهرم نکردم که خانه را ترک کرد و تقاضای طلاق داد. این منصفانه نیست. بهش گفتم ما دوتا آدم تحصیل کرده هستیم باید بتونیم با حرف زدن مشکلاتمون رو حل کنیم اما صدای منو نمی شنوه!!!
خدای بزرگ کمکم کن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)