نقل قول نوشته اصلی توسط barsam نمایش پست ها
خيلي راجب مهارتهاي ارتباطي خوندم سعي ميكنم بكار بگيرمشون ،يه موضوع جديد كه پيش اومده بود بينمون اخيرا اين بود:ايشون با پدرش سفر كاري شمال رفته بود يك روزه خونه مادرم پيش برادرم بودم موقع برگشت از سفر بهم ز زد كه حاضر باش بيام دنبالت منم گفتم داداشم ميگه بيا شام بريم بيرون بعد گفت باشه قطع كن بهت ز ميزنم وقتي ز زد گفت نه بريم خونه رستوران نريم منم گفتم باشه ، وقتي كه سوار ماشين شدم ديدم دم رستوران نگه داشت بعد هي برميگشت قيافه منو نگاه ميكرد منم اخمامو توهم كردم بعد يهو پرخاش كرد كه واسه من قيافه ميگيري ادم شدي با داد بعدم كه رفتيم رستوران با قيافه همچنان رفتار ميكرد و نذاشت غذا انتخاب كنم با پدرش از قبل انتخاب غذا كرده بودن و گرفتن دوتايي خوردن با اينكه ميدونست من اون غذارو دوس ندارم بي اهميت به من رفتار كرد ،اينجا واقعا من حق نداشتم ناراحت بشم؟ پيشنهاد رستوران از من بود و بخاطر اينكه پدرش نميخواسته داداشم باشه اين رفتارو كردن
با سلام دوباره، من راجب احساسم به همسرم درد دل كردم و همراه با بغض وگريه حس درونيمو بهش گفتم ،گفتم چرا راجب اون دخترا دايم به من حرف ميزني و تعريف ميكني؟ گفت چون ميخوام بري از زندگيم و بعدش خودشم به شدت گريش گرفت و گفت خودمم نميدونم چي درسته چي غلطه؟ اينجور گريه ميكني دل من كباب ميشه و نگاه به چشماي پسرم ميكنم عذاب وجدان ميگيرم ،بعد ازين بحثها،فرداي اون روز گفت كه من نميتونم اينجوري ادامه بدم همش بحث جديد همش بحث تكراري قديم،اصلا دلم نميخواد بيام خونه با اينكه اين هند وقتيكه برگشتي خيلي تغيير كردي ولي من يه اخلاقي دارم از كسي زده بشم ديگه نميتونم بهش برگردم،منم گفتم هر تصميمي بگيري قبول ميكنم ولي بدون من قلبا تورو و زندخيمو دوست دارم و اصلا فكر نكن كه خودمو دارم بهت تحميل ميكنم ،ولي ايشون گفتن دقيقا حس ميكنم خودتو داري به من تحميل ميكني چون من ديگه نميخوام ،چند روز بعدم براش تولد كرفتم تا ازين حال و هوا دوبياد ولي فرداي رروز تولد وقتي داشتم ماساژش ميدادم و ايشون خوابيده بودن بدرشون بهش ز زد وقتي گوشيو برداشتم ديدم يه خانومي بهش پيام داده من اومدم نفس خييييييلي ناراحت شدم ازش توضيح خواستم گفت اصلا ناراحت نيستم كه فهميدي گفتم خيلي نامردي من دوستت داشتم گفت ولي من اصلا دوستت ندارم منم با گريه به خونه پدرش رفتم و قضيه را بازگو كردمايشون عم بعد يك ساعت اومد و همان حرفها رو تكرار كرد كه من نميخوامش و خودشو داره بمن تحميل ميكنه به زور بركشته سر زندكي من دنبالش نرفتم و.......در حال حاضر ايشون خونه باباش ميمونه و من و بجه خونه خودمون تا زمانيكه دوره شيمي درماني مادرم ت بشه و ما از هم جدا بشيم، مادرش ميكه بشين سر زندكيت تا سرش به سنك بخوره و بركرده ولي اخه به جه قيمتي؟وقتي تو لجن فرو بره و پاكيش از بين بره در ثاني من اصلا چشمم اب نميخوره كه برگرده و پشيمون بشه،از طلاق خيليييي ميترسم نگران اينده بچم هستم