من حسی به ایشون ندارم، وقتی میره مسافرت دلم براش تنگ نمیشه، رابطه جنسی منو ازار میده، نمیتونم براش زنانگی داشته باشم چون دوست ندارم به من نزدیک بشه ولی از طرفی هم اون اخلاقای خوب زیادی داره و مرد خوبیه. من اونو عقلانی به خاطر خوبی هاش دوسش دارم ولی عشقی که باعث بشه از زندگی با اون لذت ببرم از دیدنش، از بوسیدن و در اغوش کرفتنش رو در خودم احساس نمیکنم. اگه تا حالا موندم به خاطر ترس از جدایی و تنها شدن و از دست دادن ادم خوبی بوده که من رو خیلی دوست داره. بارها توی زندگی دوست داشتم بهانه ای پیدا بشه حتی دوست داشتم به من خیانت کنه تا من بتونم بدون عذاب وجدان جدا شم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)