[quote=ستاره زیبا;432402]شما که اینقدر مهربونی ودلسوز ایا به شوهربیچارت هم فکر میکنی که الانبا همسری زندگی میکنه که زنش او رو اوناخطاب میکنه و غریبه میدونه و در رفتارشو شاید گفتارش این رو به همسرشنشون دادهو همسرش احساس تنهایی میکنه و عکس العمل ایشون چی میتونهباشه؟؟؟؟؟!!!!!
شما ناراحتی چرا پدرم پدرمادر نداشته که تو بچگی باهاش بازی کنند اما الان اصللللا نگران شوهرت نیستی که چرا یه همسر عاشق و یک جبهه نداره !!!!
نگران تنهایی پدر مادرت هستی که باهم دارن زندگیمیکنن اما نگران تنهایی همسرت نیستی؟؟؟؟
من همیشه بارها و بارها میگم وقتیمرد یا زنی ازدواج کرد الویت اول فقطططططططط همسرش بعد بچه هاش بعد خانواده مجردیش[/quote
سلام.من هیچوقت از زندگی مشترکم کوتاهی نکردم.برای همینه سر دوراهی قرار میگیرم و همیشه نگرانم.الان دو ساله ازدواج کردم وبرعکس خیلی از خانمها که از زندگی مشترکشون میزنن تا روزها وحتی ماهها بیرون از خونه باشن وبا خانواده خودشون باشن من هیچوقت اونجور نبودم.وهمین حس ایجاد تعادل وپرهیز از افراط وتفریط که منو ازرده کرده.من تو این دوسال همیشه هوای شوهرم وخانوادش رو داشتم وهیچ کوتاهی نکردم واز اونجا که مادر شوهرم خالم هست ودختری نداره من همیشه بهشون میرسم وکاش میتونستم که این تعادل رو به هم بزنم ونمیگم مثل همه خانومها ولی مثل اکثریت ;بیشتر با خانواده خودم ودر ارتباط با اونها بودم.من علاوه بر اینکه دوست دارم خانوادم خوب وخوش باشن دوست دارم شوهرم تو خوشیا همیشه باشه وهمین حالتی که برای خانوادم دارم برای اون هم دارم مثلا وقتی برم خونه پدرم وهمه باشن وقتی شوهرم نباشه فکرم درگیر شوهرمو وبا تمام وجودم دوست دارم که باشه.یا جایی برم که شوهرم نباشه بینهایت احساس تنهایی میکنم.منظور من از خانوادم فقط خانواده ایی که متولد شدم نیست بلکه همسرم هم شامل خانواده من میشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)