ممنون بی نهایت عزیزم.
راستش مهارت کلامی و عاطفی خیلی بالایی ندارم و بهش آگاهم. انفعال هم در خودم شناسایی کردم .
الان دیگه مثل 2 روز پیش احساس درماندگی ندارم! احساس میکنم آدمی هستم که برآیند پیشرفتم و بهبودم مثبت هست. یعنی وقتی مکالمه نه چندان مناسبی دارم بعدش تو خونه تمرین
میکنم تا جمله بهتری رو بگم. وقتی تمرین میکنم ملکه ذهنم میشه. احساس میکنم به مراقبت روزانه از خودم نیاز دارم تا خودم رو توی مسیر نگه دارم، شاید من آدمی هستم که اگه خودم
رو رها کنم، توی زندگی و چالش های پیش رو سردرگم بشم ، شاید نیاز دارم روزانه برنامه ریزی کنم و با خودم کلیات رو مرور کنم.
آیا شما هم برای اینکه خودتون رو روی فرم نگه دارین هر روز سعی و تلاش میکنین؟
مشکل من بیشتر به وقت هایی بر می گرده که چند روزی توی شهر محل زندگیم هستم ونمیرم پیش پدرومادرم(از پدرومادرم یه 45دقیقه ای دورم) . توی اون شهر کسی رو ندارم و بیشتر
توی خونه تنهام یا میرم دانشگاه.البته خانواده همسرم هستند.
نمیدونم حد و حدود ارتباط با خانواده همسر چطور باشه باید؟
ضمنا در مورد ارتباط با خانواده همسرم که تو فاصله 5 دقیقه ای ما خونه دارند نمیدونم چه قدر رفت و امد خوبه؟
چه رفتار و برخوردی شایسته هست .گرم باشم یا عادی؟
آیا لازمه به مادرشوهرم هر چند روز یه بار زنگ بزنم؟
آیا خودم تنهایی وقتی همسرم نیست پاشم برم خونشون؟(البته رغبتی به این کار ندارم و توی این چند ماه فقط 1بار رفتم،با وجود این ترجیح میدم قبل رفتن زنگ بزنم و هرگز سرزده نرم و برخورد اونها خیلی خوبه و راحتن)
آیا لازمه توقعات و دلخوری هایی که ازشون دارم رو یه جوری مودبانه و خوب بهشون منتقل کنم؟ در حال حاضر همش رو توی دلم ریختم چون فکر میکنم نباید ازشون خواسته ای داشته باشم!
دوستان باتجربه نظرتون چیه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)