نقل قول نوشته اصلی توسط maryam123 نمایش پست ها
سلام

از بین پاسخهایی که داده شده فقط یک نفر به خانم سایه موقیعت فعلیش رو گوشزد کرد.اقای امیر حسین

ببین دوست عزیزم
هیچ وقت تصور نکن اگر یک پزشک بشی پولت از پارو میره بالا و ....
من یکسال پزشکی خوندم و بعدش رهاش کردم.چون به زور خانوادم انتخاب کرده بودم.
الان همه دوستانم فارغ التحصیل شدن .اونایی که پزشک عمومی موندن خبر دارم که یکیشون بوتیک لباس زده...یکیشون ارایشگاه زده ...یکیشون مدیر یه بخش خصوصی شده و یکیشونم تو یه درمانگاه با یه حقوق معمولی داره کار میکنه
پزشک شدن اسون نیست.
شیفتهای طولانی داره
درس های سخت داره
شما میتونه مثلا 48 ساعت بچه هات رو ول کنی و بری بیمارستان؟

هر سنی و هر موقیعتی برای کاری تعبیه شده

ادم باید ببینه الان در این موقیعتی که هستم کدو کار بیشتر به نفعمه

شما دو تا دسته گل داری
هیچ چیز مهم تر از به ثمر رسوندن این بچه ها نیست.
ی
ادمه ما سال اول پزشکی که بودیم 8 صبح دانشکده بودیم تا 9 شب.هنوز درسامون تئوری بودی و اونجوری سخت نبود

میتونی خونه و زندگی و همسر و بچه هات رو رها کنی این همه ساعت؟
که نتیجه اش بشه چی؟

اگر دنبال لفظ "خانم دکتر" شنیدنی هیچی توش نیست.

شما میتونی ارشد و پی اچ دی بگیری که هم دکترا گرفته باشی و هم انقدر فشار بهت نیاد.

فرزندان شما نیاز به کانون گرم خانواده و مهر مادری دارن.همسر شما یک زن کدبانو و مادر میخواد

حالا شما پزشکم بشی.یه پزشک خبره هم بشی.در هر صورت مجبوری کم بذاری از خونه و همسر و بچه ها....چه فایده بچه هات ارامش نداشته باشن؟
بچه هات نبودت رو حس کنن؟
خونه زندگیت بهم ریخته باشه؟
غذای گرم و اماده نداشته باشی؟
یه همسرت نتونی برسی؟

من روز اول به همسرم گفتم اگر روزی بچه دار شدیم من درس و کارمو میبوسم میذارم کنار.چون من تو خانواده ای بزرگ شدم که مادرم از اول معلم و شاغل بود .باور کن روزهایی تو ذهنم هست که یاداوریش برام عذاب اوره.روزهایی که نیاز به مادرم داشتم ولی مادرم سرکار بود...درسته کمک خرج پدرم بود و هست همیشه و من هیچ وقت بهش نگفتم چقدر از اون نبودنهاش من و برادرم عذاب کشیدیم اما الان به عنوان کسی که تجربه کردم میگم هرگز این کار رو با بچه هات نکن.
موفق باشی


سلام. مرسی واقعا بابت پیام دلسوزانه تون. راستش خودم هم خیلی وقت ها به این مواردی که شما گفتی فکر می کنم. مادر خودم هم شاغل بود. اما وضعیتی که الان توش هستم هم تعریف چندانی نداره. حالا بگذریم که چرا این حرف و می زنم.
حرفی که در مورد پزشکی زدم فقط یه مثال بود اگر نه هیچ وقت هدف من پزشکی نبود. شاید دندون پزشکی اما پزشکی نه! چون خیلی در موردش تحقیق کردم. خیلی بهش فکر کردم. دقیقا به خاطر همین مواردی که شما گفتی خطش زدم. حتی اگه هیچ کدوم ازین معایب و نداشت و قرار بود من فقط یک شب شیفت وایسم و بچه هام و رها کنم، هرگز این کار و نمی کردم! چون خودم خیلی حساسم رو این مورد و همون اول کار هم به همسرم، هم به مشاور گفتم هر زمان ببینم داره به خانواده ام آسیب می رسه، از همون جا کار و کنار می زارم. اما هم رشته های تجربی خیلی گسترده هستن و می تونم بینشون رشته ای رو انتخاب کنم که هم آینده داشته باشه هم به خانواده ام فشار زیادی نیاد و هم اینکه یه جورایی این کنکور دادنه و ادامه ی تحصیل شده یه جور محک زدنِ خودم. حالا دلایلش و تو پست های قبل هم کم و بیش توضیح دادم که حتی اگه کنکور هم ندم، همین که تحصیل می کنم، برام شادی آور و رضایت بخش و مفیده حتی برای بچه هام.
اما در کل حرف شما رو رد نمی کنم. درست می گید. من ممکنه آسیب بزنم به روحیه ی بچه هام. البته ممکن هم هست واسشون مفید باشه. کسی نمی تونه هیچ کدوم و دقیق بگه. من یه زمانی بود که با مهد کودک کاملا مخالف بودم و فکر می کردم خیلی روحیه ی بچه رو خراب می کنه تا اونجا که به جایی رسید که بچه هام گوشه گیر شدن. خیلی رفتارهای بد پیدا کردن. مهارت های اجتماعی شون پایین اومد. خودم دیگه حوصله شون و نداشتم چون یکسره باهاشون تو یه خونه بودم. بعد فکر کردم شاید خوب باشه مهدم امتحان کنم. امتحان کردم و خیلی هم رضایت داشتیم همه مون. هم بچه ها هم خودم. البته کاری نکردم که کاملا بچه ها ازم جدا شن.
پس در این مورد هم نمی تونم با قطعیت آینده رو پیش بینی کنم. ولی می تونم بگم قطعا اگه ادامه ی تحصیل ندم ضرر هایی به زندگی خودم و دیگران می رسه که ممکنه جبران ناپذیر باشه. حالا بماند که چه ضررهایی. شما اگه تمام پست ها رو خونده باشید متوجه شدید که من دنبال پولدار شدن نیستم و هیچ وقت فکر نکردم قراره پولم از پارو بالا بره. الان کاملا از اوضاع بازار کار رشته های پزشکی خبر دارم و با این حال تصمیمم و گرفتم.
از اینکه بشینم و ویرانی ها رو تماشا کنم خسته شدم. دوست دارم تلاشم و بکنم. حتی اگه نتونم سهمی تو درست کردن این ویرانی ها داشته باشم، لااقل می خوام وقتی به گذشته نگاه کردم، با خودم بگم من همه ی تلاشم و کردم! اما مطمئناً با این روحیه ام کاری نمی کنم زندگی همسر و بچه هام به ویرانی برسه. ضمن اینکه فکر می کنم اگه کاری نکنم هر روز افسرده تر می شم و اینکه شما فکر کنی با یه پیام من می شم یه مادر شاد و سرزنده و پر انرژی یه فکر اشتباهه. هر انسانی برای انرژی گرفتن و به تبع، بخشیدنِ اون انرژی نیاز به یه سری موارد خاص خودش داره. من 11 ساله تلاش کردم زنی باشم که به خانه داری و زندگی تو یه اتاق و بچه داری راضی باشه اما نشد...فکر می کنم آسیبی که یه مادر شاغل به زندگی بچه ها و همسرش وارد می کنه خیلی کمتر از آسیبیه که یه زن افسرده وارد می کنه. زنی که نه حوصله ی خودش و داره نه بچه ها و همسرش. زنی که حتی لبخند نمی زنه. دل و دماغ هیچ کاری رو نداره حتی نوازش بچه هاش چه رسه درست کردن یه محیط شاد و تمیز و غذای خوب و فلان...نه! نمی تونم همچین مادر و همچین همسری باشم. می خوام لااقل تلاشم و کرده باشم و اینقدر از خودم احساس نارضایتی نداشته باشم.
بازم ممنون از پیامتون.