خب اول اینکه بگم بنظرم بایدها و نبایدهای زندگیم و بیشتر از همه خودم باید تعیین کنم. ضمن اینکه همچینم بی مشورت و مشاوره انتخابم و انجام ندادم. قبلش مشورت گرفتم مشاوره رفتم بارها و بارها. اما هیچ کس به اندازه ی خودش به زندگی و روحیات خودش اشراف نداره. من دقیقا می دونم کدوم راه برای زندگی خودم و بچه هام بدترین و کدوم یکی بهترینه. تنها انتظاری هم که از خواننده های این تاپیک داشتم این بود که لااقل تو این مورد بهم اعتماد داشته باشن تا بحث ادامه ی تحصیلم بی خودی به بیراهه کشیده نشه. اما ظاهراً شما فقط به خودت و تشخیص و قضاوت زودهنگام خودت اعتماد داری و نوشته های من و اصلا با دقت نخوندی وگرنه هیچ کدوم ازین سوالات واست پیش نمی اومد.
من دارم از چی فرار می کنم؟ بارها تو نوشته هام گفتم. واقعا حوصله ی گفتنش دیگه برام نمونده فقط در همین حد بگم که دارم از آینده ی بد فرار می کنم. آینده ی بد چه از لحاظ روحیات درونی خودم چه از لحاظ خانوادگی و ...دارم از درجا زدن فرار می کنم. از اینکه تا آخر عمر متکی به دیگری باشم. از اینکه شخصیت مستقل خودم و نداشته باشم. از اینکه چشم امیدم همیشه به دیگران باشه. من متنفرم از اینکه برای راه رفتن نیاز باشه دست کسی دیگه ای رو بگیرم. حتی اگه اون شخص همسرم باشه که خیلی هم دوستم داره و بی منت کنارمه. ضمن اینکه این موفقیت من می تونه موفقیت چندین نفر باشه نه فقط خودِ من. متاسفانه خانم ها همیشه فراموش می کنن که باید دارای شخصیت مستقل از همسر و خانواده باشن. همسر من موقعیت اجتماعی و شغلی بالایی داره و اون احترامی که خیلی از خانم ها دارن شاید من دو برابر و سه برابر داشته باشم اما همش به خاطر همسرم هست. به نظر من همون طور که به یه آقا می گن بگو خودت کی هستی نه پدرت، به یه خانم هم باید گفت بگو خودت کی هستی نه همسرت!
غیر ازین چیز خاصی نیست که اینقدر شما بزرگش می کنی. بنظرم همه ی آدم ها باید ازین موارد فرار کنن. فرار کردن از موارد بد، خیلی هم خوبه.
چرا باید افسرده بشم؟ این و دیگه بیشتر از قبلی هم توضیح دادم. اگه با توضیحات قبلی متوجه نشدی پس دیگه لازم به توضیح نیست. ضمن اینکه من خیلی تعجب می کنم از خانم هایی که هیچ هدفی تو زندگی ندارن. هیچ راه درستی رو نمی رن. هیچ کاری انجام نمی دن که لااقل پیش خودشون بگن این یه کار بزرگ بود. حتی تربیت بچه هاشونم سرشار از اشکال و ایراد هست و در کمال تعجب افسرده هم نمی شن!!(البته می شن ولی خودشون قادر به تشخیصش نیستن!)...تنها تشخیصی که می تونم درموردشون بدم، اینه که واقعا در جهل مرکبن.
بدترین راه؟! الان دقیقا شما چطوری تشخیص دادی که این بدترین راه برای منه؟ چقدر مگه من و خانواده و شرایط و درونیات و گذشته و خیلی موارد دیگه از من و می شناسی و آگاهی داری که همچین تشخیصی دادی؟ لطفا با دلیل منطقی بگو. احتمالات و بزار کنار. ضمن اینکه بنظر خودم که اگه آینده ی من خوب باشه به تبع آینده ی بچه هام هم تضمین می شه.
سوال بعدیتون در مورد وضعیتی که توش هستم...خب بازم بی اعتمادی شما رو می رسونه. بنظر شما، اگر وضعیت خوبی بود، به اصطلاح، چرا باید سری که درد نمی کنه رو دستمال ببندم؟! ببین دیگه این بی اعتمادی تا چه اندازه گسترده است! من این بی اعتمادی رو حتی تو پیام جناب مدیر هم حس کردم اما عنوان نکردم. تو جواب اون آقا هم که فوراً من و متهم کرده بودن به خیانت به همسر و خانواده، گفتم که نارضایتی از وضعیت زندگی زناشویی خودم ندارم. چه از لحاظ روانی چه از لحاظ مالی و...نارضایتی من فقط از خودمه. ضمن اینکه بازم می گم اگر حتی این نارضایتی نبود، بازم باید این مسیر و انتخاب می کردم به دلایل دیگه ای.
سوال بعدیتون یه جوابی داره در حد یه کتاب! که مثل خیلی موارد دیگه فکر می کنم اینجا جاش نیست که گفته بشه. حتی جفت پیام های شما رو هم الزامی نمی دیدم که نه جوابی بدم نه بحثی کنم چون فقط منحرفم می کنه از هدف اصلیم از زدن تاپیک. فقط این موردم بگم در موردش که شما بازم خوب نخوندی نوشته ی منو. اگه دوباره بخونی متوجه می شی که من دارم یه احتمال خوب یا بد رو بجای یه قطعیت بد انتخاب می کنم. دارم یه بد یا حتی یه خوب رو بجای بدتر انتخاب می کنم. پس تصمیم عاقلانه ای هست. هر چند که فکر نکنم اصلا شما به عقل من اعتماد داشته باشی!
در مورد اون جملات عجیب هم گفتید. عزیزم کجاش عجیبه؟! فیلم تخیلی که نمی سازم. من فقط نمی خوام یه سری مسائل و که بنظرم جاش اصلا اینجا نیست بی خودی باز کنم. ضمن اینکه هر کسی می تونه و مختار هست تا حدی که بخواد و لازم بدونه دیگران رو در جریانِ جزئیات زندگی شخصیش قرار بده. من از ابتدا قصد مشاوره ی تحصیلی داشتم همچنان هم مقصودم همینه. خود جناب مدیر هم گفتن که مسائل شخصی باید تو قسمت مشاوره ی خصوصی مطرح شه. پس لزومی نمی بینم بگم. من می خوام برای ادامه ی تحصیلم روحیه بگیرم و کم و بیش هم موفق شدم. اما فکر می کنم این حاشیه رفتن ها، تاپیک و از مسیر اصلی منحرف می کنه.
من نمی خوام یه سری مسائل و که می دونم تموم شده هستن و اگه بخوام دوباره بازشون کنم، بشدت روحیه ام و تخریب می کنن، بی جهت مطرح کنم. مطمئن باش اگه کوچکترین تاثیری روی بالا رفتنِ روحیه ی الانم و تحصیلم داشتن مطرحشون می کردم. حالا شما که این و از من قبول نمی کنی چون! اعتماد نداری!
حالا اینکه شما یا دوستانتون چه تجربه ای داشتین نمی تونه به طور قطع تجربه ی منم بشه. شما نباید ترس خودت رو القا کنی به من. من یه شب تا 4 صبح داشتم به حرفای شما فکر می کردم پس همچین بی فکر هم از کنار حرفاتون نمی گذرم. آره. قبول دارم که شاید اینم بشه یه شکست دیگه تو زندگیم. اما ترجیح می دم مسابقه بدم و شکست بخورم تا اینکه مثل یه ترسو، وسط مسابقه جا بزنم!
ضمناً عزیزم من حرف بدی نزدم که اینقدر شما رو ظاهراً عصبانی کرد. ببخش اگه ناراحت شدی. بدرود.
از مخاطب های این تاپیک هم عذر می خوام بخاطر این چند تا پست که زیاد ربطی به بحث نداشت و اگر سرتون و درد آوردم. تکرار نمی شه.
- - - Updated - - -
راضیه جان بازم ممنون بخاطر حمایتت و بخصوص به خاطر اعتمادی که به من داری. یک دنیا سپاس
امروز هم حسابی از حرفاتون روحیه گرفتم. امیدوارم ارتباطمون ادامه دار بشه. اون مواردی هم که سوال کردین و تلفنی صحبت کردیم. ببخشید من دیروز نمی تونستم پیام بفرستم به دلیلی که بهتون گفتم. امروز گفتم بی ادبیه اگه جواب اینهمه محبتت و ندم. امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم.
از جناب مدیر هم تقاضا می کنم اگه امکانش هست طی یکی دو روز آینده این تاپیک و به طور کل حذف کنن. چون به هدفی که می خواستم ازش رسیدم. واقعا از شما و همه ی عوامل و مشاور های عزیز این سایت تشکر و سپاسگذاری می کنم. چقدر خوبه که وقتی تو اوج احساس تنهایی هستی، هنوز هم حضور بعضی انسان های خوب و مهربون رو کنارت حس کنی. من به طور اتفاقی نبود که با این سایت آشنا شدم. بلکه به قصد کمک و راهنمایی گرفتن سرچ کردم و این سایت رو از بقیه ی سایت ها مناسب تر دیدم. بی نظیر هستید واقعا مرسی![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)