سلام
دوستان ازدهمگی واقعا ممنونم....حالم خیلی هم بد نیست از برکت دعاتون بهترم
قضیه اینکه از ده روز پیش ی خواستگار دیگه خدا سر راهم گذاشته....فعلا.ندیدمش فقط تلفنی حرف زدیم....تا ی وقتی رو هماهنگ کنیم...
مشکل این بود که من نمیتونستم حرفم و به مامانم بقبولونم.........من نمیتونم و نمی خوام به سبک و سیاق اون زندگی کنم... البته خدا رحم کرد و امرور صبح بعد ی صخبت طولانی و نفس گیر و انرژی بر.....فک کنم دیگه کاری بهم نداره....یعنی متقاعد شد.
بچه ها اینکه به این اقا. راحت نه بگم و تموم و فلان ....از نظر من صورت مسئله پاک کردنه.....گفتم چند پست قبل که اونی که من میخوام نیست....ولی میتونم باهاش ی زندگی معمولی داشته باشم به شرطی که دنیام و از من نگیره...(دقیقا هم نمیتونم احتمال بدم که چی قراره بشه کلا خیلی چیزها در هاله ای از ابهامه)
از طرفی این اقا ی جدید رو نمیدونم چی کار کنم دیگه حتما این هفته باید قرارو بذارم خودش نمیدونم ولی خواهرش میدونه که چند وقته دارم با یکی دیگه اشتا میشم و قراره بریم مشاوره.
فشار خانوادم هست چون اگه به این بگم نه و دومی هم بگم نه
یا شایدم اونا بگن نه....دیگه ناله نفرین مامانم تموم نمیشه....
در واقع میگه یا این یا اون....دیکه تمومش کن!
حق نداری چندماهم با اون بگردی بعد اخرش ی مو از ماست بکشی بیرون بگی نه!
.................................................
عذاب وجدان نداشته باش.... خیلی راحته گفتنش...
عذاب وجدان نسبت به پدرمادر پیرم نسبت به این اقا.....
.امشب گفتم اگه ما قسمت نشدیم اگه خدا نخواست شما برو قسمتتو پیدا کن و....
و اینکه نمیدونم چجوری حرفام و بهش بگم... اینکه منو شما مناسب هم نیستیم...اینکه اگه قسمت شدیم تو ذهنش جیز بد نمونه اگه هم نشدیم باز ی جور دیکه تو ذهنش بد نمونه ....نمیدونم تونستم منظورم و برسونم یا نه...اعتماد به تفسش و حق ندارم هدف بگیرم.....نمیدونم چجوری بهتون بگم این تیکه رو
فقط ی حسم میگه اینها همه بازی خداست خودش هر جور بخواد مهره هارو میچینه همونطور که تاحالا این کارو کرده
به خودم میگم
تو به پا کز دست خوبی رو نبازی بد نخواهد برد
محتاج دعاتونم
چشم کلا میام پستهارو ی بار دیگه میخونم فردا پس فردا کار دارم بعدش بازم میام










علاقه مندی ها (Bookmarks)