پو عزیز من در یه چیز متعجبم
چی شد که ما زنا دلمون خواست ازدواج کنیم
آیا ازدواج برامون پوشاندن ضعفهای شخصیتمون و عقده هامون نبود؟
اینکه احساس کمبود کردیم در اینکه یکی باید بیاد تا ما رو خوشبخت کنه
ما خودمون نمیتونیم خودمون رو خوشبخت کنیم
در اینکه همش زدن تو سر ما که شما ناتوانی حتی در مهار کردن نیاز جنسی و به یکی نیاز دارید
به کسی که خودش سر تا پا ممکن مشکل شخصیتی داشته باشه
همش از بیرون دنبال خوشبختی میگشتیم یا میگردن
در صورتی که خوشبختی و احساس خوشبختی از درون شروع میشه و اصلا نباید ربطی به دیگران داشته باشه چه برای زن چه برای مرد
اسلام به ما میگه اگر کسی هم قرار بیرون از ما رو خوشبخت کنه اون خدایی که براش سجده میکنیم
خوبیش اینه این دنیا هم کژدار و بد حال تموم میشه تموم تموم
میگن یه حدیث داریم از یکی از معصومین که اگر زیادی خوشحالی برو قبرستان اگرم زیادی ناراحتی برو قبرستان
اونجا میفهمی هیچی ارزش نداره آخر همه اینها موت ارزش به مردم آزاری نکردن ارزش با خدا بودن ارزش فرهنگسازی درست
خدابیامرز اموات مادر بزرگ من دندوناش عاریه بود یعنی دندونای اصلیش نبود
حالا این نیازهایی که ما داریم شبیه اون دندون عاریه هست حقیقی نیست
خدا رو شکر که من تصمیمم مصمم شد که دیگه ازدواج نکنم
چون خوشبختی دیگه توی ازدواج نمیبینم بلکه همش زحمت حتی اگر متعهد باشه
اینو واقعا میگم دیگه خوشبختیرو در این مورد نمیبینم
نمیدونم چرا
شاید چشمنزنن چون همه چی دارم
نمیدونم چرا
ولی میدونم الان خیلی خوشحال ترم تا موقعی که ازدواج کنم حتی با متعهد
همیشه این تو ذهنم میاد از کجا این تقلید شروع شد چرا ما دوست داریم شبیه افراد موفق بشیم در صورتی که با این کار روح خلاقانه خودمون رو کشتیم چرا به خدا اعتماد نداریم خدایی که به اون نعمت داده به هر کی که خوب خودش باشه به اونم میده
بعضی وقتها یاد داروین میفتم و نظریش
چی شد که انسانها میمیرن برای تقلید کردن








علاقه مندی ها (Bookmarks)