از پاسخ سریعتون ممنونم خودم دقیقا نمیدونم ریشش از کجاست ولی این رو بگم که از 14سالگی به اینور که در محله جدیدمون زندگی میکردیم اکثرا بچه های نابابی تو محلمون بودن و هستن و همین موضوع باعث میشد که پدرم از دوستی با اینها ناراحت بشه که بنظرم حقم داشت
,اعتماد بنفسم هم خیلی پایینه طوری که تو جمع دو پسرعموهام که خیلی آدمهای مسخره کننده ای هستند خیلی اشتباهات بدی انجام دادم که دیگه از این که در باره ی چیزی که در جمع گفته میشه همیشه این ترس رو دارم که یه سوتی بدم و اکثرا هم سوتی های خیلی ضایعی میدم
این ورزشی رو هم که میگین به دلیل یه مقدار ضعف بدنی بخصوص از پا در زمان دویدن زیاد دارم میترسم به باشگاه برم و زمانی که مربی دستور دویدن میده پام خسته بشه و نتونم ادامه بدم و ضایع بشم..
با پسرای فامیل هم به خدا من خیلی سعی دارم با دو پسرعموم که هم سن منن صحبت کنم و صمیمی باشم برخلاف پسرخاله هام که گرچند سنشون از من خیلی بیشتره ولی با اونها وقتی سر صحبتی رو باز کنم ادامه میدن و به حرفم توجه میکنن ولی این دو پسرعموم هیچ صحبتی با من نمیکنن و وقتی خونه ی فامیل با این پسرعموهام هستم من دو سه جمله برای باز کردن صحبت میزنم ولی اونها هیچ علاقه ای نشون نمیدن و باور کنید ساعتها کنار هم میشینیم و هیچ صحبتی با من نمیکمم ولی این دوتا با هم خیلی جورن و خیلی با هم صحبت میکنن که از این قضیه که با من اینطور نیستن به ستوه اومدم ...









علاقه مندی ها (Bookmarks)