خانومی من الان دارم به جای تو سرم رو می کوبم به دیواااااااااار !!!!:mad:
به نظرم فقط یه راه حل داری... :
از مادرشوهرت پیش شوهرت تعریف کن!!!
بگو اون به من خیلی محبت میکنه انگار که من دخترش هستم!
بگو اونو مثل مادرم دوست دارم.
بگو مادرت هردوی مارو خیلی دوست داره. چقدر به ما محبت داره. چقدر نگران زندگی ماست.
ما هم باید حواسمون بهش باشه.
تو جلو جلو به همسرت بگو امشب به مادرت زنگ زدی؟؟؟
می دونم که چه کار سختیه ولی فکر کنم مجبوری یه مدت باهاش همراه بشی. بعدش کم کم حساسیت ها از بین میره . بعد کم کم همه چیز عادی میشه.
سعی کن یه جوری رفتار کنی که همسرت حرفات رو درباره مادرش باور کنه.(ساختگی نباشه)
سعی کن یه جوری با مادرش دوست بشی.
حتمن یه راهی هست.
برای اینکه با یه نفر دوست باشیم باید دوستانش رو دوست داشته باشیم و با دشمنانش دشمن باشیم!!! مگه نه؟
دوست همسر شما مادرشه!!!
جلوی همسرت طوری برخورد نکن انگار مادرش مزاحم زندگی شماست!
برو خدا رو شکر کن که دوستی های ناجور نداره و رفیق باز نیست و اهل خلاف نیست و دخترباز نیست و ....
.
خیلی اینکارا سخته. اونم اول زندگی. منم نمی تونم همیشه جلوی خودم رو بگیرم. گاهی وقتا توی عصبانیت حرفی می زنم که تمام تلاش هام به باد میره و دستم رو میشه. شوهرم هم میگه تو خانواده من رو دوست نداری!:( باید خیلی به خودت تسلط داشته باشی. سعی کن واقعن دوستش داشته باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)