بازم ازتون کمک می خوام. دوستای گلم.چرا مشاورها و رواشناس لایق نداریم ؟؟؟و یا شاید هم هست و تاحالا به تور من نخوردن.
پیش هر کس که میرم جلسه دوم نصف حرفامو یادش رفته.از طرفی کوششی برای واضح تر کردن موضوع و ریشه یابی و بیرون کشیدن حقیقت ها نمی کنه.دوستی به من گقت شاید بیماری بایپولار (اختلال دوقطبی)داری. ولی هیچ کدوم از کسایی که من پیششون رفتم زحمت بیرون کشیدن دلایل احتمالی رو نمیکشن و فقط حواسشون به تموم نشدن وقت مشاوره هست.(پول!!)و بعد از دوجلسه و کمی حرف میگن با شوهرت بیا .با اون هم که میرم یکم نصیحت میکنن و تموم.
دوستان.من الان تو شرایط روحی خوبی نیستم.سریه موضوع که تقصیر شوهرم بود دو هفته هست(برای اولین بار)که قهریم و هیچ سراغی ازم نگرفته.فقظ بعد از تماس تلفنی مامانم با اون،گفته بود بگین این دفه من جلو نمیام و فقط یه بار ویدا زنگ بزنه.
من به اصرار مامان بهش اس مطلب زدم و اون هم یه روز بعد جواب داد و من باز چندتا زدم تااون بهم زد.دیروز هم بهش زنگ زدم.اولش خوب برخورد نکرد.و بعد احوالپرسی و ..ولی بعد از اون تماسم،باز فقط یه اس زد و دیگه بهم نه اس زده و نه زنگ.منم دیگه بیشتر از این توی موضوعی که اون مقصره نازشو نمیخرم.
دیگه از این حالتهای خودم خسته شدم.انگار که دارم روی یه مرز راه میرم.یک طرف مرز زندگی بسیار گرم با شوهرمه و یک طرف دیگه جدایی.
نه اونجور که توی خیالات قبل از ازدواجم بود بهش عشق میورزم و نه ازش جدا میشم.همش میگم چه رویاهایی که واسه بعد از اردواجم داشتمو حالا به خاطر اینکه از ته دلم ازدواج نکردم انگیزه ای واسه پیاده سازی شون ندارم.
یه روانشناس یا مشاور لایق هم که پیدا نمیکنم تا با حمایتش به راه درست برم.هم جداشدن واسم اسون نیست و هم ادامه.
خونوادم هم که دیگه خسته شدن و میگن هرکار میکنی زودتر انجام بده.یا زندگی با جدایی.
خواهر یا دوست معتمد ندارم(یه دوست داشتم که حالا ازم دوره)
مامان هم که درکم نمیکنه و میگه تو داری لجبازی میکنی.ازش دلخور هم هستم که چرا توی دوران نامزدی درکم نکردو گریه ها و تردیدهام رو جدی نگرفت.وحالا هم میگن میخواستی قبول نکنی.
شما جای خواهر و برادر من.خواهشا کمکم کنین.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)