با دوستانم دیگه اصلا ارتباط ندارم چون از یک سال پیش نامزدم با شک هاش باعث قطع ارتباط من با دوستام شد.. دوست صمیمیم و کسانی که باهاشون خوب بودم و حرفام رو میزدم متاسفانه خانواده نامزد سابقم بودن که بعد از قطع ارتباط هم کارم رو از دست دادم هم ارتباطاتم رو...

در حال حاضر زندگیم انگار از صفر شروع شده باشه... از اول دنبال کار بگردم ، البته نباید بدبین بود خوب کلی تجربه کسب کردم...

من عاشق نامزدم بودم، اولین عشق زندگیم بود،.. دربارش تو یه تاپیک توضیح دادم که دوستان همدردی خیلی کمکم کردن که فراموشش کنم... اما خلاصه میگم کلی رفتارهای

آزار دهنده داشت که من انقدر دوسش داشتم که میگفتم من خودشو با همه خوبیها و بدیهاش دوست دارم.. اما بعد از رسمی شدن نامزدی خیلی آزاردهنده شد..

بد دهنی، شک بسیار زیاد، درک نکردن، لجبازی، احترام نذاشتن که البته تو حالت عادی خوب بود تا یه بحثی میشد عوض میشد.. از حق نگذرم خوبی هم داشت، حمایتم میکرد و دوستم داشت و قلب پاکی داشت .. اما درونش و ظاهرش متفاوت بودن... مثلا بعد از اینکه یک ماه بود جدا شده بودیم ظاهرا اینطور نشون میداد که اصلا براش مهم نبوده اما دیدمش که حتی خودزنی هم کرده و دستشو سوزونده برای اینکه فراموش کنه....

اما اگر به خانوادم میگفتم که اون من رو کتک زده و اذیتم کرده به جای کمک به من میگفتن حقته چون انتخاب خودت بوده حتی بعد از جدایی برای تنبیه من که با کسی وارد رابطه شدم که آدم درستی نبود ماشینم رو ازم گرفتن به جای اینکه مثلا من رو بفرستن سفر برای آرامشم... بعد از جدایی طوری خانوادم رفتار کردن که میگفتم کاش با همون آدم ازدواج کرده بودم، فقط از این خونه میرفتم.. همین رفتاراشون باعث شد باز جواب اون پسر رو بدمو اتفاقای بدتری برام افتاد..

الان هم میگن چون خاستگاری به شکل سنتی نبوده اینطوری شد و اگه روزی خواستی ازدواج کنی دیگه اینطوری نمیذاریم.. فقط سنتی.... :eek: من خیلی زیاد به خانوادم احترام میذارم.. نمیذارم ناراحت شن

مشکل همینه که نامزدم چون از فاصله ای که من با خانوادم داشتم خبر داشت به خودش اجازه داد حتی کتکم بزنه وگرنه جرات نمیکرد ... این فاصله نمیدونم در آینده چه بلا هایی سرم میاره..

یه وقتا وقتی خانواده دوستان و دیگران رو میبینم که اصلا حرفی از مذهب بینشون نیست به قولی روشنفکرن اما به حدی روابط دوستانه و مستحکمی تو خانواده دارن که کسی آسیب نمیبینه از دیگران، حسرت میخورم و مذهب رو دشمن زندگیم میبینم.. از طرفی هم میگم شاید مذهب نبوده که من و از پدرم جدا کرده بلکه پدرم بوده که من و از مذهب دور کرده...