سلام
این فقط یه خاطرست از یکی از دوستام.همش به ما می گفت تو دنیا هیچ چیز مهمتر از دعای پدر و مادر نیست.خیلی ادم مومنی نبود.اما این اعتقادی بود که عمیقا بهش باور داشت و به همه هم توصیه می کرد.
تازه توی یه مغازه کار پیدا کرده بود.تابستون که شد به صاحب مغازه گفت که بعد از ظهرها باید دو سه ساعت بهم مرخصی بدی من برم کاری دارم و انجام بدم.چون ادم سالمی بود ،صاحب مغازه هم چون نمی خواست از دستش بده پذیرفت ولی به شرطی که دلیلش رو بگه.دوست منم قبول کرد.ولی گفت روزای اخر تابستون که دیگه اخراشه بیا ببین من کجا میرم.و هیچوقتم کسی نفهمه.
میدونی دوستم کجا میرفت؟
خونشون یه خونه ویلایی بزرگ بود با درخت های زیاد.به طبعش مگس و پشه هم زیاد بود.
مادرش بعد از ظهرها عادت داشت به خواب.این رفیق من دو سه ساعت بالا سر مادرش می نشست تا مگس هایی رو که می شینن رو سر مادرش بپرونه.تا مادرش بتونه بخوابه...............................
اینو مادرم بهم گفت.یک روز که رفته بود به مادرش سربزنه.منم هیچوقت بروز ندادم
فقط خدا








علاقه مندی ها (Bookmarks)