نه شاید هنوز خودمو نبخشیده باشم . خودمم نمیدونم . خیلی وقت پیش بهش فکر کردم و خودمو بخشیدم به خاطر همه اشتباهاتم . ولی انگار نبخشیدم . چون دوباره هر از گاهی سر هر تلنگری می ریزم به هم . چیز کمی از گذشته یادم مونده خدا رو شکر بس که حافظه ضعیفی دارم .ولی اصلا هر کاری می کنم تا سر خودمو شلوغ کنم . دوستای زیادی داشته باشم اما از درون تنهام . یه وقتایی هر چی دوستام تلفن می کنن می پیچونمشون چون حوصلشونو ندارم و دوست دارم بشینم خونه تنهایی گریه کنم . نمی دونم چرا.از اینکه سعی کنم الکی بخندم و خودمو شاد نشون بدم خسته شدم . انگار این بغضام تموم نمی شه .
من تنها زندگی می کنم پدر و مادرم از خداشونه برم پیششون ولی نمی تونم اونجا با اونا زندگی کنم . خونه هم تنهام.یعنی فرقی هم نمی کنه دوستامم که پیشم باشن باز تنهام . چون تو درونم احساس تنهایی می کنم .
احساس می کنم جواب محبت هام همیشه بی محبتیه . فکر میکنم به هر کی علاقه مند میشم انقدر این علاقمو بهش نشون میدم که ازم زده میشه . همش تا وقتی دوستم دارن که من عاشقشون باشم و هر چی اونا میگن انجام بدن . احساس میکنم کسی نیست دیگه منو از ته دل دوست داشته باشه
[poem]يك عمر هر دردي به من دادي حس مي كنم عين نيازم بود
جايي كه افتادم به پاي تو زيباترين جاي نمازم بود
هر جاي دنيايي دلم اونجاست من كعبه مو دور تو ميسازم
من پشت كردم به همه دنيا تا رو به تو سجاده بندازم[/poem]
علاقه مندی ها (Bookmarks)