مرسی ناز آفرین جان که تا حد زیادی تونستی آرومم کنی بله کاملا میدونه باهاش حرف میزنم خداییش تا با همیم حرفامو قبول داره ولی به محض اینکه مامان جونشو میبینه به کل فراموشم میکنه تمام حرفایی که با هم زدیم یادش میره حرصم خیلی در میاد کاراشو میبینم به نظر من یه منافقه با من که هست ی مدله با اونا که هست خیلی راحت پشت سر من حرف میزنه و به اونا اجازه میده که هرچی دلشون میخواد بگن ,ازدواج ما کاملا سنتی بود مامانش تو مسجد منو دید و ازم خیلی خوشش آمد بعد مراحل خواستگاری در 3جلسه به عقد انجامید با هم رابطه ی خوبی داریم خدارو شکر ولی تا زمانی که حتی اسم مادرش به وسط نباشه هر دو خانواده مذهبی هستیم من بهش میگم اگه پشتیبانیاشو داشته باشم اآخر دنیا پاش وایسادم ولی احساس میکنم بیشتر شوهر مامانشه تا من آخه مامانشم با باباش زیاد رابطه ی خوبی ندارن میخواد منم شوهر نداشته باشم تا خودش تنها نباشه کمکم کنید من سعی میکنم توکلمو از دست ندم راستی خانواده ی خودم خیلی داماد دوست هستند شوهرم این وری خیالش راحته راحته.








علاقه مندی ها (Bookmarks)