مرسی از همه شما دوستای عزیزم در اوج ناامیدی کمکم کردین
ترس من از اینه که دیگه دوسم نداشته باشه و این تلاشام الکی باشه چند شب پیش ازش پرسیدم از دستم ناراحتی؟؟ گفت نه زیاد بهش گفتم میخوام دلیل همون ناراحتیه کمتم بدونم در جواب اینو نوشت: " اینقد ناراحتم که نمیتونم توی اس واست دلایلشو بیان کنم ناراحتم از سرد بودنای اولت از رفتارای بدی که باهام داشتی از تحقیرایی که شدم از زجرایی که کشیدم از اون همه عشقی که بی جواب موند من دیگه الان نمیتونم به چشم یه عشق جاودان بهت نگاه کنم تو منو از زندگی سرد کردی نامزد کردم که از تنهایی دربیام که به گناه نیفتم ولی تو زدی تو ذوقم من دیگه آدم 9 ماه پیش نیستم" منم در جوابش گفتم اگه تغییر رفتارام باعث میشه که دوباره به اون عشقت برگردی خوشحال میشم تغییر بدم خودمو اگرم نه که دیگه حرفی ندارم ولی اون بعدش همش بهم گفت که بهت فرصت میدم بشی اونی که من میخوام تو باید بهم محبت کنی حتی اگر من باهات بداخلاق باشم وظیفته که همه خواستهامو برآورده کنی وگرنه مجبور میشم که کاریو که نباید انجام بدم ( منظورش اینه منو طلاق نمیده ولی یه زن دیگه میگیره تنها نقطه ضعفی که از من داره ) من از اینکه به مردا حق ازدواج مجدد داده شده شکایت دارم چون دیدم تو زندگیم هم پدر اون و هم پدر من ازدواج مجدد داشته که بدترین ضربه ای هست که به یه زن میشه وارد کرد نمیخوام به سرنوشت مادرم دچار شم
ولی همینقد خوشحالم که حرفای دلشو به زبون آورد هرچند به خاطر حرفاش خواب از سرم پرید یه بغض گنده گلمو گرفت که نمیتونستم به هیشکی بگم چه مرگمه که 2 روزه تمام از زندگیم موندم چه جوری ذهنمو درگیر بی محلیاش نکنم ؟؟ اگه یکم فکرم مشغول بشه به این موضوع کلا زندگیو میزارم کنار میشنم گریه میکنم و دلق دلیمو سر مامان بابام خالی میکنم که چرا منو مجبور به ازدواج کردین بعدشم که تکرار روزای تلخ گذشته که واقعا نمیخوام![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)