به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 48

Threaded View

  1. #38
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 06 آبان 92 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-18
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    738
    سطح
    14
    Points: 738, Level: 14
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    76

    تشکرشده 74 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام Eram عزیز. اونجایی که قرار بود با خواهرم برم خبری نشد ازشون. احتمالا چون جا نداشتن زنگ نزدن. یه جای دیگه می خوام برم از یکشنبه ولی صبحهاست بنابراین خودم تنها میرم. حال روحیم بهتره. با خواهرم یه چند باری رفتیم بیرون هم خرید کردیم هم کلی حرف زدیم. البته بیشتر اون حرف میزنه و از اتفاقایی که سر کارش میفته صحبت می کنهو من بیشتر گوش میدم. هنوزم نمی تونم باهاش درد و دل کنم. واسه هدفم هنوز کاری نکردم نمی دونم چرا. کتابخونه هم نرفتم. یه روز می گم واسه ارشد بخونم یه روز پشیمون میشم. نمی دونم چی می خوام. با دوستم هم رابطه مو بیشتر کردم. بیرون میریم چت می کنیم اس ام اس میدیم. به دوستای دیگه هم اس ام اس میدم گاهی.
    این کاری که گفتی رو انجام میدم مسائلمو می نویسم فکر کنم اونطوری ذهنم بازتر میشه که یه تصمیم درست بگیرم واسه زندگیم. حس می کنم عمرم بیخودی داره تلف میشه و من کاری نمی کنم. یه تغییرات مثبتی هم کردم. جدیدا آشپزی می کنم. بیشتر بگو بخند می کنم. با خانواده منچ بازی می کنم. گل و گیاه که خیلی وقته دارم هم من هم خواهر بزرگم خیلی گل دوست داریم یه گوشه از باغچه رو پر از گلدون کردیم. قبلا زیاد سر میزدم به گلها اما اون روزا که حالم بد بود نیم رفتم اما الان گاهی میرم
    هنوزم صبحها دیر بیدار میشم اما ساعتش کمتر از قبل شده فکر کنم دیگه کلاسه رو برم درست بشه چون مجبورم زود پاشم. همیشه باید زور بالای سرم باشه متاسفانه.
    رابطه ام با خواهر بزرگم (مثلث دعوا) بهتر شده. بیشتر باهاش حرف می زنم. اما خیلی بهش بی اعتمادم. متاسفانه انقدر دروغ گفته که حتی اگه راست هم بگه باورم نمیشه. وقتی حرف میزنه یا چیزی تعریف می کنه همش فکر می کنم داره دروغ میگه. نمی دونم چیکار کنم. بیخودی تهمت نمی زنم دیدم که میگم. تو خونه هیچکی بهش اعتماد نداره. این مسئله هم خیلی اذیتم می کنه.
    در مورد توقع از دیگران راست می گی. من این چند وقت خیلی توقعم زیاد شده بود و نسبت به همه بی اعتماد شده بودم. دارم سعی می کنم رو این مسئله کار کنم. شاید چون خودم زیاد برای بقیه مایه میزارم از اونها هم همینقدر توقع دارم. من همیشه نگران مشکلات دیگرانم و همش دلم می خواد به دیگران کمک کنم که مشکلاتشون حل بشه. چیکار کنم اینطوری نباشم؟؟ می خوام متعادل باشم.
    متاسفانه من آدم عجولی هستم در مورد همه چی. اینه که توقع دارم تا اراده کردم مشکلاتم حل بشه و زود حالم خوب شه. چون آدم کمالگرایی هستم تحمل ندارم خودمو تو این وضع ببینم و واسه همین عذاب میکشم. ببخشید اگه قروقاطی جواب دادم

  2. کاربر روبرو از پست مفید ندای درون تشکرکرده است .

    Eram (شنبه 05 مرداد 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.