ممنونم عزیزم.قبل از اینکه پستها رو بخونم جا داره یه تشکر حسابی ازت بکنم.خیلی ممنونم که به یادم بودی....الان تازه میخوام برم مطالبو بخونم...اما یه نکته رو میخواستم باهات در میون بذارم.من از سایت تنظیم خانواده مشاوره گرفتم.بهم گفتن مدتی فقط به گرم کردن زندگیت فکر کن و به شوهرت (حتی یکطرفه) محبت کن تا گرمای زندگیت برگرده.پرسیدم برا رابطه جنسی پیشقدم بشم تا بتونم کمکش کنم از اعتیادش به پورنو دست برداره؟گفتن هر وقت در خودت نیازی حس میکنی اینکارو انجام بده ولی نه به دفعات ...متاسفانه همون شبی که تصمیم گرفتم با شوهرم خوش اخلاق تر باشم و شروع به محبت کلامی و رفتاری کنم خسته و مونده با یعالمه اعصاب خوردی اومد خونه...سر کارش با منشیهاش بحثش شده بود..بعدشم سوئیچشو توی ماشین جا گذاشته بود و در ماشین قفل شده بود تا بیاد خونه واسه افطار ساعت 10 شد..منم اول صبر کردم یکم حالش بهتر شه...سر شام از جریان ملاقاتش با یه وکیل برام تعریف کرد در خصوص مشکلی که چند وقت پیش براش ایجاد شده بود(تو یه جریانی چند تا از فامیلاش شوهرم رو تو خیابون کتک زده بودن و بعد از اقدامات رسمی دادگاه تعیین کرد که باید به شوهرم دیه بدن چون خیلی آسیب دیده بود)از اونجایی که اون اشخاص آدمهای ناجوری بودن و تمام زندگیشون از خلاف میگذره بهش گفتم ازت خواهش میکنم وقتی دیه رو گرفتی نذار پولش بیاد تو زندگیمون.خیراتش کن.بده به کسی که بهش احتیاج داره...یهو شوهرم عصبی شد و شروع به داد و بیداد کرد...گفت مگه تو کتک خوردی؟مگه آبروی تو رفت؟هر روز تو رفتی دادگاه و برگشتی؟(تو تمام این مراحل کنارش بودم و باهاش همدردی کرده بودم)خیلی بی انصافه....گفت خودم میدونم چطور باید این پولو خرج کنم..به تو مربوط نیست..سرت تو کارهای خودت باشه و یعالمه حرفهای دیگه.........خیلی ادیت شدم از شنیدن این حرفاش .. از شدت ناراحتی و گریه زیاد اصلا نفهمیدم کی خوابم برد...نیمه های شب احساس کردم دستش رو شونمه...وقتی بیدار شدم دستشو کشید کنار....صبح هم خواب بودم وقتی داشت میرفت...پیشونیمو بوسید و ازم خداحافظی کرد.از خواب بیدار شدم...تمام غصه های دیشبم یادم رفت...تو یکسال اخیر این کارش بیسابقه بود.دلم برا خودم سوخت که با چه چیزهای کوچیکی دلم خوش میشه...امروزم وقتی برگشت دیگه به روی خودم نیاوردم...من با این مرد چیکار کنم؟؟؟...انگار دست خودش نیست..نمیخواد عصبی و بد دهن باشه...اما انگار کنترلش دست خودش نیست...من دارم خودمو گول میزنم یا واقعا اونهم یه بیماره که نمیدونه باید چیکار کنه/ممکنه محبت من بتونه اونقد قدرتمند باشه که کمکش کنه تا رفتاراشو تغییر بده؟؟
- - - Updated - - -
ممنونم عزیزم.قبل از اینکه پستها رو بخونم جا داره یه تشکر حسابی ازت بکنم.خیلی ممنونم که به یادم بودی....الان تازه میخوام برم مطالبو بخونم...اما یه نکته رو میخواستم باهات در میون بذارم.من از سایت تنظیم خانواده مشاوره گرفتم.بهم گفتن مدتی فقط به گرم کردن زندگیت فکر کن و به شوهرت (حتی یکطرفه) محبت کن تا گرمای زندگیت برگرده.پرسیدم برا رابطه جنسی پیشقدم بشم تا بتونم کمکش کنم از اعتیادش به پورنو دست برداره؟گفتن هر وقت در خودت نیازی حس میکنی اینکارو انجام بده ولی نه به دفعات ...متاسفانه همون شبی که تصمیم گرفتم با شوهرم خوش اخلاق تر باشم و شروع به محبت کلامی و رفتاری کنم خسته و مونده با یعالمه اعصاب خوردی اومد خونه...سر کارش با منشیهاش بحثش شده بود..بعدشم سوئیچشو توی ماشین جا گذاشته بود و در ماشین قفل شده بود تا بیاد خونه واسه افطار ساعت 10 شد..منم اول صبر کردم یکم حالش بهتر شه...سر شام از جریان ملاقاتش با یه وکیل برام تعریف کرد در خصوص مشکلی که چند وقت پیش براش ایجاد شده بود(تو یه جریانی چند تا از فامیلاش شوهرم رو تو خیابون کتک زده بودن و بعد از اقدامات رسمی دادگاه تعیین کرد که باید به شوهرم دیه بدن چون خیلی آسیب دیده بود)از اونجایی که اون اشخاص آدمهای ناجوری بودن و تمام زندگیشون از خلاف میگذره بهش گفتم ازت خواهش میکنم وقتی دیه رو گرفتی نذار پولش بیاد تو زندگیمون.خیراتش کن.بده به کسی که بهش احتیاج داره...یهو شوهرم عصبی شد و شروع به داد و بیداد کرد...گفت مگه تو کتک خوردی؟مگه آبروی تو رفت؟هر روز تو رفتی دادگاه و برگشتی؟(تو تمام این مراحل کنارش بودم و باهاش همدردی کرده بودم)خیلی بی انصافه....گفت خودم میدونم چطور باید این پولو خرج کنم..به تو مربوط نیست..سرت تو کارهای خودت باشه و یعالمه حرفهای دیگه.........خیلی ادیت شدم از شنیدن این حرفاش .. از شدت ناراحتی و گریه زیاد اصلا نفهمیدم کی خوابم برد...نیمه های شب احساس کردم دستش رو شونمه...وقتی بیدار شدم دستشو کشید کنار....صبح هم خواب بودم وقتی داشت میرفت...پیشونیمو بوسید و ازم خداحافظی کرد.از خواب بیدار شدم...تمام غصه های دیشبم یادم رفت...تو یکسال اخیر این کارش بیسابقه بود.دلم برا خودم سوخت که با چه چیزهای کوچیکی دلم خوش میشه...امروزم وقتی برگشت دیگه به روی خودم نیاوردم...من با این مرد چیکار کنم؟؟؟...انگار دست خودش نیست..نمیخواد عصبی و بد دهن باشه...اما انگار کنترلش دست خودش نیست...من دارم خودمو گول میزنم یا واقعا اونهم یه بیماره که نمیدونه باید چیکار کنه/ممکنه محبت من بتونه اونقد قدرتمند باشه که کمکش کنه تا رفتاراشو تغییر بده؟؟
- - - Updated - - -
ممنونم ...پستها رو خوندم..البته کل تاپیک رو میخوام بخونم...فکر کنم اجرا کردنشون زمان میبره .مسلما تا یاد بگیرم و روشهای قدیمی رو بذارم کنار یکم طول میکشه.....فقط یه مشکل دارم انقد از همسرم دور بودم که الان برام سخته کلامی بهش ابراز محبت کنم..انگار دارم با یه غریبه صحبت میکنم.البته حتی الان که از هم دوریم من علاقمو با عمل بهش نشون میدم....کارهای خیلی معمولی و ساده مثل ضبط آهنگهای دلخواهش برا ماشینش _انجام کارهای بانکیش_ هدیه های کوچیک مثلا عطر و...
برای اینکه کلامی علاقمو بهش ابراز کنم چیکار کنم؟؟میترسم باهام سرد رفتار کنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)