به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 39

Threaded View

  1. #34
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 شهریور 00 [ 14:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-05
    نوشته ها
    604
    امتیاز
    13,683
    سطح
    76
    Points: 13,683, Level: 76
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 367
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,960

    تشکرشده 2,293 در 573 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها
    خب ریحانه جان

    حالا من ازت می پرسم عزیزم

    چرا ندیده میگی نه ؟

    دیگه این کارو نمی کنم!
    هرچند دیگه فایده ای هم شاید نداشته باشه! چون اون موقع که کسی باید راهنماییم میکرد تا به همین سادگی آینده ام رو نادیده نگیرم، کسی نبود!



    گل من چیه ؟ چی شده ؟

    چرا منتظری ازت بپرسن ؟

    اصلاً چرا گفتن حرف دلت رو گره زدی به اینکه دیگران توجه کنن حرفی داری یا نه ؟ مصمم و با اعتماد به نفس بگو مامان

    خوشگلم .... میخوام امروز تو سنگ صبور من باشی و درد دلهای منو گوش بدی ....

    نکنه رودربایستی داری ؟ سختته ؟ و ...... یعنی ببین تو چرا فعال نباشی در گفتن حرفهات ؟ در ابراز احساساتت به

    خانواده ات (چه احساس منفی چه مثبت) ؟

    ممنونم فرشته مهربان عزیزم ازت
    احساسات منفی رو نمیگم چون نمیخوام ذهنشون رو بیشتر ازاین درگیر کنم!
    الان تنها کسی که تو خونه ظاهرا همه چیش اُکی هست منم! دوباره منم بیام با حرفام مادرم رو بیشتر ناراحت کنم؟ مگه او میتونه غصه چند نفرو بخوره؟
    مهم نیست. خداروشکر مشکل منم خیلی بزرگ نیست. خودم حلش میکنم


    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها

    راستی یه خاطره یادم اومد از یکی از دوستان و بچگی های دختر داییش :

    می گفت یه روز که دایی غروب از سرکار خسته برگشته بود هنوز از پله های ایوان خونشون بالا نیامده بود که دخترکوچولوش

    روی یکی از پله های نشسته بود و پاهاشو زمین می کوبید و گریه میکرد که :بستنی میخوام ، بستنی میخوام و ... چهره دایی

    دیدنی بود که با این خستگی و نای نداشته برای رفتن و بستنی خریدن چه کند و لحظاتی در مکث و گوش کردن و دیدن کار

    دخترش گذشت که یکهو اومد کنار دخترش نشست و مثل خود او شروع کرد به نالیدن و پا روی زمین کوبیدن و

    گفتن اینکه منم بستنی میخوام و همراهی با دخترش در این حرکات که دیدم دختر دایی ساکت شد و به باباش نگاه

    کرد و دیگه هیچی نگفت و ........

    باباش هم چند ثانیه بعد آرام شد و دختر دیگه غر نزد و با هم وارد خونه شدند و .....

    به نظرت میشه گاهی این کودک آزرده و شاکی درون مامانت رو اینجوری آروم کرد ؟ یعنی تا میاد درد دل کنه تو دست پیش رو

    بگیری و بگی مامان ...... و براش درد دل کنی و .... زیرکانه امان ندی او شروع کنه . وقتی او ساکت شد و به حرف تو داره گوش

    میده یهو بگی وای مامان ببخش من پر حرفی کردم و اگه ناراحت شدی ببخش . می دونم گوش دادن به درد دلام اذیتت می کنه

    ...

    البته اینو در بار چندم این اتفاق بگو بهش ..... یعنی چند بار این کار را بکن بعدش در یکی از این بارها اینو بگو و بعد از اون هربار

    بگو ولی .....

    امتحان کن ، ضرری نداره . ببین چی میشه ..... و اتفاقاً توی این گفتن ها همین حرفهایی که منتظری اونا بپرسن تا بگی را بگو ...
    راست میگی فرشته جان، این روش میتونه کمی جواب بده! چون یادمه قبلا یه بار اینطور که من گفتم اون دیگه ادامه نداد! البته فرداش باز حرفاشو تکرار کردااااا!!!!

    البته امشب اینکارو نکردم!
    فقط به یه جمله اکتفا کردم! باید مشکلتون رو خودتون حل کنید!

    فرشته جان باور کن دلم میخواد اگه بتونم بشینم گوش کنم حرفاشو، تا خالی بشه، همین کاری که همیشه برای مادرم و خواهرم کردم.
    ولی مادرم ماشاله تمومش نمیکنه!! هر چی بیشتر گوش بدی، بیشتر میگه!
    عزیزم، برعکس منه!!!

    -------------------------------------------------------------------------------

    اگه اینجا خیلی حرف نمیزنم، یا سربسته حرف میزنم، شاید یه دلیلش اینه که شهامتش رو ندارم!
    یه دلیل دیگه ش هم اینه که احساس عذاب وجدان میگیرم، که اینجوری من میشم آدم خوبه و مظلومه! که همه دوربریاش دارن در حقش بدی می کنن و ...
    اگه یه جا باشه که اونا هم باشن تا حرفاشون رو بزنن من راحت تر میتونم ازشون حرف بزنم. یا درد دلامو پیش کسی ببرم که ما رو میشناسه. اینجوری خیالم راحته که حقی ازشون ضایع نکردم.

    برا همینه نمیتونم راحت حرف بزنم.تو خونه به یه دلیل، اینجا به یه دلیل دیگه!
    ویرایش توسط reihane_b : دوشنبه 21 مرداد 92 در ساعت 01:25


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.